دور که مي شوي
در خودت ايستاده اي
راه کوتاه
کفش هايت را به همهمه ی ماسه ها مي دهد و
گم مي شوی.
پل ها
به حضورت راه نمي دهند
تا خدايي که ثانيه ها را در آستين اش
پنهان کرده است
از آوازت
سر بلند شود.
سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟
دور که مي شوي
در خودت ايستاده اي
راه کوتاه
کفش هايت را به همهمه ی ماسه ها مي دهد و
گم مي شوی.
پل ها
به حضورت راه نمي دهند
تا خدايي که ثانيه ها را در آستين اش
پنهان کرده است
از آوازت
سر بلند شود.
پس
ملائک از اتومبيل ها پياده شدند
و بوي پيراهني بي جيب
بر سينه ي مناره قد کشيد
اتفاق
توان ايستادن نداشت
که خدا
در دورترين نقطه جهان
پنهان شده بود.
الف)
کيستي؟
با سه زخم بر پيشاني
ماه را به ياد مي آورم و
ديواري که دستانم بر آن ايستاده بود
ديگر نيست
ب)
دستان کوچکت
در نگاه ماهي و
مردگاني که دستان خود را از ياد برده اند،
آخرين نامت را مگو امروز
آرزوهات را هم
ج)
در قابي قهوه اي
دستانت را به ياد مي آوري که ديريست
در دهان خاک فرسوده اند
آنکه مي شناسدت
لحظه ی زمين را در ماه
ديده است.
حالا
فقط یک صفحه مانده تا بیایی
دو کلمه
یک شعر
و خیابان بلند جمهوری
کفش های کتانی ام را پوشیده ام
من تا همین چای شیرین
دو بوسه ی داغ
که زاده خواهند شد
در نقطه ی آخر همین شعری
که زمان را درد می کشد هنوز
حالا
کا فی ست که بیایی.
نمی خواهم
ماه را دکمه ی پیراهنم کنی
از پر جبرئیل
بالش رویاهام را به خواب بری
بگذار از همان بوسه ای که مرده ام
به خانه بازگردم
حالا اگر کفشهام آنسوی آزادی
گم شده باشد هم
برهنه پا این خیابان را می شود دوید
نه!
نمی خواهم ماه را دکمه ی پیراهنم کنی.
حقيقت آيا خون توست
يا نگاهي
که بر رقص روحي بي سرگذشت
وامانده است؟
چشم نمي توان بست
کلماتي که از عرض اين خيابان بگذرند
در صداي جهان نيست
و تنهايي
همين تکه ناني ست
که دريچه اتومبيلي را تا جوي
پريده است!
و زمین بود و
من بودم
بی پاره کفشی که در قرن های سپس
دلم را از دستور پلیسان فراری می داد
من بودم آقا
پسر آدم و دل حوا
و عاشق عاشق دستی هوای نگاهش از نیایش انار
دل پریده با لب هایی که دست خدا را به خاک رسانده بود
بی سیاست گندم
بی سرسام دوزخ
بی سوت خمپاره آقا!
نمازگاه موهای بی هوس او بود زمین و
بوسه زاری که فراموشم نمی کرد
بی که تو باشی و بمیرم ات
بی که لا اله الا الله
بی که آه از بی تو آزادی
با کلمه ای که جان جهان داد و من بود
بودم آقا!
بودم آقا در کلبه ی تنش بی برف
بی شهوت دستی که سنگسار گناهش شوم عشق
که تو شمشیر شدی و
اسب زین شد
«حضرت شعر» سال ها پیش به دنیای من آمده و امشب نامش را به من گفته است. آن روزهایی که نفس شاملوی شاعر بود تا دل مان را گرم کند و ما بی آن که لهجه ی « باشو غریبه کوچک » بیضایی را بدانیم رنج هایش را درد می کشیدیم. همان روزهایی که هنوز عینک دودی پسرک « رنگ خدا » بر پرده ی سینماهای تهران و شهرستان ها چشم کسی را خیره نکرده بود و ورق های چاپ نشده ی « بار هستی » کوندرا بر جان مان سنگینی می کرد. همان روزهایی که هنوز شاعر بودم.
--------------------------------------------------------------------------------------
تو اينجايي
مثل نبض جنيني که امروز مي زند
اينجايي امروز
مي تواني ابر شن باشي
يخي باشي زنده در دست خورشيد
يا اناري ترکيده بر سفره ی ناهار
موناليزايا
برابر برکه اي که حوا
روحش را در آن مي شويد
مي گويي هيچ نبود
کلمه بود
خدا بود
و نفس صبح لاي دندان نور
و باورم مي شود؛ مي داني
مي تواني در يک نيمه
پنجاه مرتبه از مارادونا بگذري
هزار گل بروياني
از ناخن دختراني که عکس يادگاري نگرفته اند هنوز
مي تواني
تو حتا مي تواني
قابيل را به تماشاي باشو بياوري
باشو را به ديدار کلاغي که همسرش را به خاک سپرد
و بخواني: آغاز دفن
اينجاست!
تو ايران بوده اي
در خس خس سينه ی فردوسي
و طاقچه ی کوچکي
که ديروز
روسپيان ده ساله ی مسکو
عروسک هاشان را به آن سپردند
همه مي دانند
حافظ در اطاق تو شراب نوشيد و خوابش نبود
و مي داني سنگ
سگ را دوست مي دارد
و مي داني ماهي نور است
خدا نور است
و ساعت چهار عصر
هر روز، لبانت را به بوسه ی اشياء مي دهي
تو اينجايي؛
مثل نبض کودکي که امروز مي گريد
اينجايي هنوز
با آنکه با لورکا مرده اي تو
با نرودا مرده اي
و شاملو با تو خواهد مرد
و تو را ديده اند
که پاره هاي دلت را دربهار پراگ
به کوندرا بخشيدي و گريستي
( چه دوست دارم
با تو بميرم در ميدان انار )
و تو با علي بوده اي
که پروانه اي در بسترش به خواب رفته بود
رنگ چشمان دختر بابل را مي داني و ماه
در نگاه تو ماهيان را بوسه ريز مي کند
مي داني برگ
در نفس دختران مصر مي رقصد
برگ
پسران محمد را خيس مي کند
در اشتهاي آفتاب
درد مي داني چگونه داد مي شود
که مرد را به بهاي سه گلوله
به خاک سپاري و
زن
پيراهنش را براي هميشه خاموش کند
تو مي داني
حتا مي داني
نان چه اندوهيست
و مي تواني
قرن بيست و يکم را به کاسه اي آش
مهمان کني
تو مي تواني دنيا باشي؛ هستي
زيبا باشي؛ هستي
اينجا باشي؛ هستي
و رنگ خدا را فراموش نمي کني هرگز
تو را نسرده اند
نه؛ سروده ايم
شاعر را همين بس
که در نيلوفران تو مي زيد
در خيال تو به خواب مي رود
و تنها
تنها
براي تو مي ميرد.
بیست و یکم مرداد ماه هزار و سیصد و هفتاد و پنج ـ زاهدان
انتظار
نه مي رود
مي گريزد؟
نه!
چشم نمي بندد و
چشم های خاموش زني را نقاشي مي کند