تبليغاتX
كلبه هور
سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟

ما به نداشتن حافظه ی تاریخی متهم ایم. این اتهام کمی نیست و تاکنون از هیچ دادگاهی نیز حکم برائت یا مجرمیت خود را دریافت نکرده ایم. تاریخ اما حافظه یی توانمند دارد که هیچ گاه به تعطیلی اش تن نداده است. ما متهمان، با رجعت به همین حافظه ی محفوظ به جبران فراموش کاری های خود، چرا نکوشیم؟ چرا از تاریخ نمی پرسیم: « ای دبیر گیج و گول و کوردل! کی، کجا، شمشیرها یا تفنگ ها پیروز میدان بوده اند؟ » تاریخ از این سان پیروزی ها بی خبر است. آکروپلیس در آتش خشایارشا سوخت اما یونانیان امروز بر ستون های بازمانده اش سقفی از سربلندی و شکوه خود نشانده اند. اسکندر گجستک پرسپولیس را به زیر کشید و در آتش نشاند اما نام و نشان تخت جمشید برای ایرانیان پیام راستی و آشتی ست هنوز. از فتح مصر برای همشهریان ناپلئون سالنی در موزه یی باقی مانده و ستونی در میدانی. از فتح هند برای هم وطنان نادر کوه نوری و تخت طاوسی در کنج موزه یی دیگر. نه ایل خانان چنگیز در ایران به خون نشسته پاییدند و نه سرهنگان هیتلر جز پس کوچه های برلین راهی پیش روی خود دیدند. سرنوشت هیچ میدانی در دست اسلحه ها باقی نمانده است.

شمشیرکشان و تفنگ داران، میران پنج روزی اند که به تاخت می آیند و با تاختی تندتر می گریزند. هیچ قوم مغلوبی، معدوم نگشته اند و از زخم و کینه های پنهان کرده ی خویش آتشی سرکش افروخته و باز راه تاریک شده ی خود را روشن کرده اند.

ما متهمان به یاد نداریم اما تاریخ به ما می گوید: « جنگ ها در روزگار دراز من به پیروزی نرسیده اند و فاتح هر روزی مغلوب روز دیگری بوده است. » ما متهمان به یاد نداریم اما تاریخ به ما می گوید: « شلیک نکنید! صدای امروز به گوش فردای تان باز می گردد. » ما متهمان به یاد نداریم اما تاریخ به ما می گوید: « جنگ ها را صلح نامه ها به پایان رسانده اند. »

وای بر متهمان امروز اگر مجرمان فردای تاریخ باشند؛ که دیر حکم می دهد و بی فرجام. آنان که می توانند پیش از شلیک فقط دمی در چشم های آرامش خیره شوند و دریابند.     

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

پدرم گفت: نرو! گفت: آزادی بازی ما نیست که برایش جان به انقلاب بدهیم! من اما بچه بودم و نمی خواستم صدای بچه های خیابان های انقلاب خاموش شود. پدرم گفت: نرو! گفت: کتاب تو همین حساب و هندسه یی ست که من اگر می خواندم آئینه ی عبرتی برایت نبودم! من اما بچه بودم و نمی خواستم شب آخر بچه های آن سوی میله ها شب بی شعر باشد. پدرم گفت: نرو! گفت: وطن تو همین خانه یی ست که خشت بر خشت از رنج و خون دل برآورده ام برای تو! من اما بچه بودم و نمی خواستم بچه های خرمشهر همسایه ی ما نباشند.

وقتی هم زنجیرم از بهمن پنجاه و هفت به خانه برنگشت، وقتی هم بندم پیش از دستور آتش آخرین شعرش را خواند، وقتی دست بریده ی هم سنگرم روی دستم ماند، وقتی...،وقتی...، وقتی...، از این همه وقت هنوز درنیافته ام چرا بهای آزادی، خون است و پاداش انسان، مرگ؟

ما هنوز بچه ایم پدر و امروز چهار روز از ۲۲ خرداد گذشته است.  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

نوجوان بودم که " جوردانو برونو " را دیدم. دیدم که بر دهانش قفلی فولادی کوفتند و بر کوهه ی هیزمی به بندش کشیدند. دیدم که از دهانش ـ که دیگر هیچ صدایی از آن نمی رسید ـ خون بر هیزم ها چکه می کرد. و دیدم که او را به آتش کشیدند. و دیدم که صدای نفوذ آتش در تنش را می شنیدند و درد نمی کشیدند. و من از صدایی که در گلوی او ماند و بر خاکستر نشست شبهای بسیاری از خواب پریده ام. دیروز صدای پنج عزیز زاهدانی بر خاکستر نشست و من باز از خواب پریده ام. آنان از زندگی سهمی داشتند که برای به دست آوردنش هر روز از خانه تا شعبه ی " موسسه ی اعتباری مهر " پیش پایشان بود و در زندگی شاید خلوتی داشتند که در آن خیلی چیزهای ساده ـ ساده تر از همه ی لیوان های آبی که روی میز جناب دادستان جامانده بودند ـ دل ها یشان را بین شور و رنج دست به دست می کرد. آنها " جوردانو برونو " نبودند وقتی بودند؛ " جوردانو برونو " نبودند وقتی سوختند؛ و " جوردانو برونو " نخواهند بود از این پس که نیستند. آنها بودند، فقط بودند، در همین کوچه ی کناری که وقتی می رفتند یا می آمدند صدای پایشان حتا خواب پنجره هایمان را نمی آشفت و هیچ وقت برای آن که بگویند همسایه ی ما هستند زنگ سرای ما را نمی زدند، و شاید ساعت نه و چهل و پنج دقیقه ی شب نهم خرداد به آقای رئیس جمهور فکر می کرده اند. و شاید اگر شب دهم خرداد در تقویم شان نمی سوخت ساعت نه و چهل و پنج دقیقه دیگر دلیلی برای اندیشیدن به آقای رئیس جمهور پیدا نمی کردند. آنها پنج تن بودند و دیگر هیچ وقت، به هیچ دلیلی، به هیچ رئیس جمهوری و به هیچ چیز و ناچیزی نمی توانند بیاندیشند زیرا آنها سوخته اند و حتا ندانستند در آتش که.

آقایان! ما کلاه از سر خود برداشته ایم. لطفا کلاهتان را بردارید و یک دقیقه در برابر تن های شرحه شرحه و خاکسترشده ی ما سکوت کنید و از یاد نبرید که ما سرانجام برادریم!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

غروب هفتم خرداد بیست نفر در زاهدان مردند. بمبی که ترکید دل های بسیاری را به آتش کشید و جان های بسیاری را گرفت. ما که از تصادفات جاده یی و خیابانی ینگه ی دنیا حتا بی خبر نمی مانیم به لطف خبرنگاران وطنی، این خبر را از بنگاه خبرپراکنی لندنی ها باید بشنویم!! دریغ!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سال هاست می میرید. سال هاست کشته می شوید. سال هاست بر این خوان غریب پاره های تن و جام های خون دیده اید و دندان بر جگر زخم فشرده اید. شما از دیاری دیگر نبوده اید و در این سرای فراخ جز تنگ جایی به اندازه ی چمباتمه یی برای بیتوته ی پنج روز زندگی نخواسته اید، اما کشته می شوید. و مرگ شما مرگی برای شنیدن نیست، مرگی برای گفتن نیست. مرگ شما مرگی بی صدا ست، شما که کشته های زاهدان اید. شما در سزرمینی مقدس مرده اید و گفته اند که در مداین این بلد امین هیچ قابیلی سر هابیل را برنمی کند و رستمی به چاه نابرادر جان نمی دهد. چرا از کشته های شما بگویند و تقدس گوش فلک کرده ی وطن را بیالایند. اینجا پهلوانانی به کارند که نابه کاران را از زمین برکنده اند و بدکاران را به تکریم نیکی کشانده اند. از مرگ شما چه بگویند که خونتان جز بر روی شما نمی خشکد و جز بر خاک شما نمی روید. 

اینجا خبرهاست؛ خبر! خبر! پیش بینی کرده اند مالزی دچار پنج درصد رکود اقتصادی خواهد شد. حاکمان بلاروس می خواهند شرکت های دولتی را به مردم واگذارند. جاسوس اسرائیلی را مردان گمنام شیخ حسن شناسایی کرده اند. ابعاد تازه یی از شکنجه ی زندانیان مظلوم ابوغریب ( که روزی از شکنجه ی زندانیان پیشین ابوغریب نان به سفره می بردند ) آشکار شده است. تیم مقتدر پایتخت هم دوباره، ده باره، صدباره، جلوی چشم همه ی عاشقان مستطیل سبز واداده و پشت اعتماد به نفس ملی را شکسته است. اینجا خبرهاست؛ خبر! خبر! چرا خبری از مرگ شما باشد؟ وقتی چهار مین روب در هرات مرده اند. چند برزیلی؛ که شاید می توانستد پسرانی چون پله یا دست کم زیکو به جهان تقدیم کنند؛ در سیل جان سپرده اند، و سه بمب دوازده پیشاوری را به خون کشیده اند. چرا خبری از مرگ شما باشد؟ شما که نه چنان بیگانه اید که مرگتان به کار دیپلماسی بیاید و نه چندان خودی که خونتان به غیرت خونخواهی بیرزد. شما برای ابد مرده اید و نمی توان آرامش این روزهای حساس میهن را با پیراهن خونی شما به التهاب کشید. شما برای ابد مرده اید آری و کسانی هستند که راه خانه ی شما را نمی شناسند تا راه شما را ادامه دهند. از مرگ شما چرا باید گفت؟ 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

در این روزها که از فراوانی اصلاحات پیشنهادی ممیزان محترم ( ممیز عبارت تمیزی ست که بزرگواران برای حفظ امنیت زبان فارسی ـ که صد البته برادر یا خواهر تنی زبان عربی ست ـ به جای واژه ی کثیف و زشت سانسورچی به کار می برند و ایشان قطعا محترم اند زیرا چنان حریمی دارند که هیچ کتاب خط خورده ای به نام و جنسیت و دانش و تخصص آنان نمی تواند آگاهی یابد ) بر مجموعه شعر تو گفتی گندم خود، شوریده و برآشفته بودم؛ چاپ دوم صدلیکو به همت نشر مشکی منتشر شد. این چاپ از نظر قطع و نوع کاغذ و اندازه ی حروف با چاپ نخست تفاوت هایی دارد که آن را دلپسندتر کرده است. قطع کتاب پالتویی ست و اندازه حروف بر خلاف چاپ اول درشت و قابل خواندن است. گرچه کاغذ رنگی چاپ اول جلوه ی بیشتری داشت ولی مزیت خوانایی بیشتر کلمات در این چاپ آن را قابل قبول تر کرده است. هر چند کسی به درستی نمی داند تورم ایرانی چند درصد و چرا متورم تر شده یا بادش فروکش کرده ولی شاید به دلیل بحران اقتصادی جهانی و تغییر وزن و اندازه کاغذ قیمت کتاب از ۱۰۰۰ تومان قبلی به ۲۲۰۰ تومان افزایش یافته است که من، دست کم در این مورد، مسگر شوشتری هستم و بی گناه! نه! این اتفاقات ربطی به شرایط استوار اقتصادی کشور عزیز ما ندارد و در هیچ کدام از برنامه های توسعه ملی هم برای بروز یا عدم بروز آنها بند و سطری نیامده است و دیگر همه می دانند که ناشی از بحران اقتصادی جهان بی ادب غرب است. حتا حکام بی تربیت و منحط فرنگستان هم از اعتراف به آن خودداری نمی کنند ( من نمی دانم چرا آن ها یاد نمی گیرند که هر چیزی را نباید به مردم گفت و خودشان با دست خودشان اقدام به سیاه نمایی و تشویش اذهان عمومی می کنند )

در مورد صدلیکو پیش از این ـ هم زمان با چاپ اول آن ـ در همین وبلاگ نکاتی نوشته ام که امیدوارم برای دوستان نا آشنا با لیکو مطالعه آن خالی از لطف نباشد. 

برای من که از سه کتابی که تا کنون برای نشرشان اقدام کرده ام دوتای آنها ( الف، لام، میم و تو گفتی گندم ) با پیشنهاد قانونی و خیرخواهانه ی نهاد ممیزی اداره ی کتاب به گنجه ام بازگشته اند، انتشار چاپ دوم صدلیکو کمی دلگرم کننده بود. خصوصا آن که این کتاب در نوع خود متاسفانه تنها هم هست!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 1:47 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

پنهانم

در پیراهنم

صدای پام

          پام

          پام

روسری ام را پیش می کشد از هفت صبح

در هولِ

          ـ من که سفید نیامده ام آقا!

          ـ می شه یه پیک به تخت خوابِ مون افتخار بدین؟

          ـ امروز چندمه کدوم ماهه

                             که نمی شه جیغ کشید؟

اَه

نفرین به روزی که صلح

بی صدایی شلیک است و

قانون

به نامه یی که پنجِ هشت نوشته ام جوابی نمی دهد.

به که سلام کنم؟

که آینه

          « هوس بستنی کرده ام امشب » را نمی داند

و فردا

          « چرا کفش های کتانی اَت خانه نمانده اند »

                                                مچم را می گیرد

          درست

          وقتی که صدای ترمز کاندوم

                   همه ی عقربه ها را

                             میخ کوب می کند پیش پای خاموشی ام.

من کِی به دنیا آمده ام مادر؟

که می ترسم از

                   مستقیم

                   آزادی

                   سرِ زرتشت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

خورشيد

چراغِ زمين نبود و راه

جز با نگاهِ تو

به روشني نمي رسيد.

کسي در برف نمي رفت و

کودکان ِبي نان

بابا را هَس هَس مي زدند.

 

تو

چشم هايت را بسته بودي

من

در حوصله ي جهان جا نمي شدم.

خانه ها

تپيده در نامِ نفت و حروفِ کاهي

مي لرزيدند

وَ شعرها؛

در ساعتِ سرکِشي

          سفره مي شدند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

پنجره آبيه رُ وا کن و

بِذا هوا رَگاي اتاقُ پُر کُنه.

مي خوام

خورشيد که مي ياد

چِشات خودِ صبح باشه و

بچه ها دِلاشونُ تو زمين نِشا کُنَن.

پنجره آبيه رُ واکن و

بِذا پروانه ها بيان و بِگَن:

« پسره

       پاک خُل شده. »

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

ماييم

مسافران ِتقدير و ياد

به راهي

       که عشق مي سوزد و مرگ؛

                             فرمان ِحرکت مي گيرد.

 

ماييم

رها شده در هراس و قرار

با جان ِبي وزن ِتنهايي بر دوش

تا دوباره باز

تا « تو بگذار، اين بار... »

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

۱)

کليد را که مي زنم

وزن جهان

بر جانم مي ريزد و مرگ

سيبي بي رنگ

نشانم مي دهد.

 

2)

 

بيهوده

بر زمين کوبيديم

ماهستيم 

و مرگ

جز بر آنچه هست

نخواهد ايستاد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 5:49 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  |