تبليغاتX
كلبه هور

كلبه هور

سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟

سپس منم

روبروي نيلوفري در ثانيه ي صفر

در ششمين روز از پايانِ سي اُمين يخي

كه مهلتم را

به پرستويي نبخشيده است.

 

سپس منم

برابرِ ثانيه اي در يخِ نخست

كه دل مي گشايم و

آوار مي شود جهان در خونم

تا نخستين هديه ي ميلاد

يكي سيلي باشد

از اندوهِ آن كه دختري

رنج بازيِ زمين را به دويدن نيامده است.

 

بي شير پسري منم

نه خيره در چشم گوساله اي كه خاك مي بلعيد

نه اندوهناكِ پستانِ خشكِ مادري

از بارانِ اضطراب

نه نارنين؛

در آغوش پدري كه بوي نفت به خانه مي آورد

 

بي شير آمدم

ايستاده بر پوست و استخوان خويش

بي يادِ لحظه هاي كودكي در پيِ توپ

كه پروانه اي را يك بار بر كيك تولدي ديده است و

نُه شمع آبي اَش را نفسهاي پسري بي رنگ

دود كرده بود.

 

سپس منم

دل شوره ي خيابانِ پنجاه و هفت

پيش از آغاز لِيره، آغُلي، شُن شُن

زيرِ وزنِ سربيِ كلماتي كه نمي دانم

و تصويرِ خيالي نشسته در ماه

فاتحِ همه ي ديوارهاي زمين

با شاخه اي گل محمّدي در جيب

و دسته دسته لاله هايي

كه خاك را معني مي كنند

 

شلْيك مي شوم از ابتداي كودكيِ خود

 به دهانِ لبخندي كه نديده ام

تا هيچ صدايي عشق نباشد

هيچ نگاهي دوستت دارم

 

من از كوچه هاي كدام عكس بايد بگذرم؟

تا آرامشِ انسان از زخم بگذرد

كدام كلمه؟

تا نرم نرمِ باراني

رؤيايي آفتاب زده را

بر شانه ي نخلي به خواب برد

خداي من كجاست؟

تا ميان آجرهاي خانه پناهش دهم

كنارِ دندان هاي شيري ام

كه تَك تَك تَك

از من جدا مي شوند و در گورِ ديواري شان

پيچيده در كفني پنبه

از ياد مي روند

 

شلّيك مي شوم

به ابتداي شكلِ مرد

دردآه

فراموشي

ناياد

 

سپس نه منم

من است اين

پريده از خوابي از چشمِ ببر

با بهت بغضي برابرِ سنگ باد

 

ـ آقا!

نيلوفري كه من از پيشاني پدربزرگ بوسيده ام

در همهمه ي اينهمه آرواره نمي يابم

 

ـ ايست!

پيراهن بنفش ايست!

بي بوي تقدّسِ هابيل

ايست!

 

من از نيل گذشته است امّا

وَ سوارِ وزن صليبي هم نبوده است

كه لانه ي مورچگان جُلجُتّا را تاريك كرد

من آيه هاي نقاشي بود

پاشنه در نگاه مار كرده

آن سوي تار عنكبوت

خشك مانده ساقه ي گندمي

در ظهر نينوا

جامانده ي گلوي كوسه اي

در كارونِ دي ماه

من بود

هم گذرِ كلاغ پَر از گَزانِ اَمقَر

هم ذوب شده در تابوتِ فلزيِ پسري

نديده پلكان حزب

من موي دختري بوده است

هم در آينه

هم پريشان عشق از حياتِ هزار اسكلتي

كه به گورِ دوباره بازمي گشتند

 

من امّا در پي نيلوفري اَم آقا كه منم

بوسيده از پيشانيِ پدربزرگ

 

سپس من است

تَهي

    تَك

      تاريك

اضطرابِ كلمه اي ساكت در روح

وامانده برابرِ پوستِ طفلي

با دوسطلِ آبِ ده ريالي اَش در برف

تا ثانيه هاي ده سال باز

دست در دستِ شهيدي منتشر

در خشم بوسه ي زمين.

 

الهي!

الهه اي!

الله من كجاست؟

چند قنوت مانده تا تَهِ رنج

در اين شش گير بازيِ برزخ؟

 

كه تو مي آيي رضا

و تو مي آيي شعر

و عقربه مي لرزد در ثانيه ي صفر

مي جوشم از رؤياي سيبي كه براي دستهامان چيده مي شود

و دلم را در صد پيكِ شراب

مي گريم تا واقعه ي مريم

در زمستانِ رژه ي بزرگ

 

( مژه هاش دلِ آهو را آسوده مي كرد

  لبهاش

      شوق جبرئيل بود

به ادراك خاك

  و روسريِ آبيش

فرمانِ ماندنِ زمان )

 

آه!

رؤياهاي دختري كه در كابوسِ هزار و يك شبِ من

از خواب پريديد!

 

سپس منم

در جهاني تنگ تر از هر روز

با دو دستي كه از رقصِ گندمي حتّا نمي روند از خويش  

وانهاده برابرِ سايه ي مريم

برابرِ چشم خنده بوسه نمازِ علي

كه مي گويي آداخ و

روشن مي شود خانه از خورشيد ناخنت

مي گويي گوشاق

قاشق اندكت لبريز مي شود از پولك آسمان

و مي گويي نَنار

اناري ست روحم

كوبيده بر استخوان كركس

تا بگذري از اتش و

اهورا چشمي اَت بتابد

برابر شيشه هاي اينهمه قرن

لِي

  لِي

    لِي مي زني و

    بو مي كشي فضا را

مي بيني از زبان خود آويخته ام

كه خونم از جنس دلار نبوده و

انسان را

در چار سوقِ بي كعبه

تنها نخواسته ام

 

با خانه آمده ام باز

با بويِ انجمادِ ماهياني

كه رقصِ باله شان تاب مي خورد در هنوزِ اقيانوس

 

سپس منم

به شكلِ دستانِ خويش

ايستاده بر اضطرابِ جهان

ميانِ پارسِ هزار سگان و

  لَه لَهِ ناني

كه بندگيِ زانوم را نشانه رفته است

در خياباني

كه دخترانش اندوهِ ماه را به خوابگاهِ بي عروسِ عصر مي برند

و خياباني

پُر شده از عكس هاي كفشِ تك شماره ي جمهوري

و خياباني

جيغ شده از شعرهايي كه سروده نمي شوند هرگز

 

سپس منم

برابرِ نيلوفري در ثانيه ي صفر

با نيمه ي مانده ي مهلتي در دست

و دو ابراهيم آنسوتر

پرستويي در رؤياي زيتون

لانه بسته است.

 

اشارات:

1)      ليره، آغلي و شن شن نام سه بازي از انواع بازي هايي ست كه با تيله انجام مي شود.

2)      آداخ، گوشاق و ننار كلماتي در بيان كودكانه ي پسرم هستند كه در شعر، كلمه پس از هر يك بيان غير كودكانه ي آن را نشان مي دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 3:43 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

۱)

کاگَدي دِييم دِ مَن وَتي وانُن

من وُتي دوستَي مَطلَبا زانُن

 

نامه اي بفرست, مي خوانم اَش

خودم

پندار تو را مي دانم اي دوست.

 

2)

مَولُوي صاحِب مِني سَرا دَم کَن

نامَيي دِييم دِ مِني دِلا جَم کَن

 

سرم را در دست گير و به دَمي مداوايم کن

مولوي صاحب!

نامه اي بفرست

دل آرامم کن!

 

3)

ميش گَبارانَن واجَهِش گووَن نِيي

مَن وَتِش زانُن تاجَگَش مان نِيي

 

گوسپندان

با هياهو دَرمي رسند

     بي شبانِ همراه

مي دانم, آه

با پستان هاي بي شير

 

4)

روسِيا سوارِ چَ سَرا شيوَگ

مَن تَرا ديستَ گي مَنا گريوَگ

 

سوار بر موتوري روسي

فرو مي آيي سرازيري را

تو را ديده ام

گريه امانم نمي دهد.

 

5)

هَلکانَ لَدَّنتُ رَوُن کوها

گُواتَ شمال کَشِّيتُ بياري شُمي بُوا

 

مردمان

منزل برداشته, به کوهستان مي شوند

باد شمال بوزد اي کاش

بويتان را بياورد.

 

6)

مَن رَوُن کوها, کوه سَري نِندُن

پيشُکي سِندُن, ماسَگي بَندُن

 

به کوهستان شده بر قلّه اي مي نشينم

برگ نخلي کَنده و

       فالي مي گيرم.

 

7)

مَن مَريض بوتُن کَپتُن بهداري

نِي مِنا دوستي بِر گُوَرا بداري

 

بيمارم

افتاده در بهداري, آه

دوستي نيست, تا در آغوشم بدارد

نيست.

 

8)

تو سَرا يِر کَن مِني سوهتَگين زانا

تو دَپا پاچ کَن مَن چوشان تي زُبانا

 

سر بر زانوي سوخته ام بگذار

 تو.

دهان بگشاي

تا بنوشم زبانت را

    من.

 

9)

بُن گِري سرباز گووَن وَتي پيچان

مَن وَتي بَهتا گووَن بنزينا سوچان

 

آتش بگيرد سرباز

آتش بگيرد

پيچ در پيچ جاده اش

آتش بگيرد اين بخت تلخ

 

10)

هورانَ گُوارَنت, جَمبَلان کوتَنت

علي جانَ کُوشان دولتي بوتَنت

 

ابرها کبودند و انباشته

مي بارد باران.

کفش هاي علي جان امّا

پوتينِ سربازي ست.

 

11)

مَهرِيي داران نامي شِيدايِنت

جامَگ تي نازُرکِنت, جان تي پيدايِنت

 

تيزتک شتري دارم

       شيدا نام

جان تو پيداست زيبا

      پيداست

از حرير پيراهنت.

 

12)

سَرحَدي پيرانَ کِي بنازيني

کودکِ عُمرا چون گوازيني

 

پيرانِ سرحد را ناز مي کشي

تا کي؟

چه گونه مي گذراني

کودک عمرت را

                   چه گونه؟

 

13)

تِ آدرسِش بداتين برا سوراني هَنگا

دوتَ منِش بُرتين نامَردِ جَنگا

 

ـ نشاني اَت را آوردند

در هنگ سوران بودي

ـ آري دختر آي

به نبردِ نامرد

مي بَرندَم.

 

14)

هر جُمَ يايان نيستِن تَ را ماسي

منَ بکَن جودي گووَن لُنتان اَنداسي

 

جمعه

    هر جمعه مي آيم

نيست مادرت.

آدامس لبانت را پيش آر

جستجو کن مرا.

 

15)

تو سواد دارِ مِني خَطِت وانتين

مِني دِلِ مطلب, کامِلِ بزانتين

 

با سوادي ديگر

خطم را خواندي و

راز دلم را تمام

دانستي.

 

16)

هورانَ گُوارَنت برا سَري دَشتا

کار مَدار گو مَن آپ کَن وَتي مَشکا

 

باران

    مي بارد بر سراسر دشت

کارم مگير

سيراب کن مشکت را.

 

17)

شَ زاهدان يايان گووَن جامَگي سياهين

بازارَ گردين پَ دختري ماهين

 

سياه پوش مي آيم از زاهدان

بازار را مي گردم

مي گردم پي دختر ماه.

 

18)

اي کَپوت چاهيگ بالَ جَنت نِندي

مني دِلِ بَندا چَ ريشَگا سِندي

 

کبوتر چاهي

 بال مي زند

 مي نشيند

دلم را برمي آرد از ريشه.

 

19)

دُهتَرُک نِشتَگ وَتي پورانَ ساريت

چادُري کَپتَگ شَ چودِگا چاريت

 

دخترک نشسته

برابر انبوه لحاف هاش

که مي نهد بر هم.

رها شده چادرش

از دريچه مي پايدم.

 

20)

مَن بوتُن تِ دَعوت آ مَگرِبَ تِيما

مَن عذاب داران تَ بيا پَ مِني دييِما

 

دم دماي غروب

ميهمانت شدم من.

بيا

تا برابرم بيا

رهايم نمي کند اين عذاب.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

  • گفته يا نگفته اند نمي دانم؛ امّا جهان خالي از اقوام بي فرهنگ است, و اگر اين تصوير گَرد و گلوله را ـ که به همّت سينماي گيشه دوست و قدرتِ عصبيتِ سياس و يکسونگر, پيکر بلوچستان را در غلظت خون و دود فرو برده و شکل داده است ـ به زير کشيم؛ قومي ايستاده بر زانوان رنج خويش مي بينيم که وارثان فرهنگي غريب و چند هزار ساله اند. فرهنگِ بلوچ, اگر چه در ادوار اخير ـ خصوصاً از عهد قاجار به اين سو ـ پويايي خود را از کف داده و از رنگ فرهنگ هندي و عطر فرهنگ پارسي به سوي جلوه اي دگرگونه پيش مي رود, ولي هنوز زنانِ بلوچ نقوش دوهزار ساله را سوزن مي زنند و نواهاي کهن در پرده هاي سازهاي پير, تکرار مي شوند. ليکو بازمانده ي آن فرهنگِ گم نشان است که هر چند در مجالس رسمي صداي آن نيست ولي در محافل سنّتي, هم نواي شادي ها و دلتنگي هاي مردم است.
  • ليکو, تک بيتي ست در وزن هجايي و با همراهيِ سازِ سروز يا سرود (= قيچک ) خوانده مي شود. شعري نامکتوب که سينه به سينه در ميانِ قوم بلوچ جاري ست. ليکو را پرواي شکل گيري از واژگان ادبي نيست؛ واژگانِ ليکو همان کلماتِ گفتگويند که بي هيچ آداب و ترتيبي بر زبان مي گذرند. کلمات, مشروعيت حضورِ خود در شعر را از تکرار در زندگي و هم سخني مردم مي گيرند. بنابراين واژگاني چون اَنداس (= آدامس ), مُزوانک (= مسواک ), پيلُک (= کيسه ) و ... را در ليکو بسيار مي توان ديد.
  • زبان بلوچي که در طول قرن ها در همسايگي زبان فارسي زيسته, به شدّت از اين زبان اثر گرفته است و واژگان فارسي, چه با همان صورتِ اصيل و چه با لحنِ بلوچي, حضوري چشمگير در آن يافته اند. پس عجيب نيست اگر با کلماتي چون ديدار, خطرناک, پريشان, لذّت و ... در ليکو برمي خوريم.
  • ليکو, بيان جريان زندگي ست و هر لحظه در آن مي توان منتظر حادثه اي تازه بود. حوادثي آشکار و بعيد که گاهي درک رابطه ي مضامينِ دو مصراع را با سختي مواجه مي کنند و بدون آگاهي از واقعيتِ فرهنگ و زندگي در بلوچستان نمي توان توجيهي براي دوري مصراع ها از همديگر يافت:

 

کلاغي سياه

بر آسمان مي گذرد.

زنده است استخوانم و

درد مي کند جانم.

 

وقتي بدانيم کلاغ مُخبر واقعه اي شوم است, دليل اضطرابِ منجر به دردمنديِ روح, خود را نشان مي دهد.

با اين همه در ليکو واقعه اي نيست که ناشي از خيال و تصوير سازي باشد.  ليکو همان است که زندگي بلوچ با آن برخورد دارد؛ واقعيتِ محض.

  • عشق, سرمايه ي اصليِ ليکو ست. به همه ي وجدها, سرکشي ها, دلواپسي ها و سرکوب شدگي هايش. اشاراتِ عاشقانه ي ليکو چنان صريح است که هر گونه پندارِ کَنده شدن از زمين را از ما مي گيرد: 

مي آيم و مي ايستم

از دردي که پاهام را مي کوبد.

مي خواهي اَم اگر

رها کن آن مرد را!

 

در اين عشق, غالباً زن را امکان هيچ سخني نيست, او فقط مي گذرد, نگاهي مي کند يا لبخندي, پنهان به مرد مي بخشد. ولي مرد هراسي از بيان و شورش, در عشق ندارد. بيانِ عاشقانه ي ليکو گاهي چنان عريان مي شود که حتّا مي تواند لحظه هاي اندامِ معشوقه را زنده سازد و تا خلوتگاه هاي معاشقه پيش برود. عشقِ ليکو فقط به معشوقه مي انديشد و توجهي به مذمّت هاي اجتماعي و اخلاقي ندارد:

 

با همان سطل کوچک آبم ده!

براي چشمان توست

فقط براي چشمان توست

اگر قاتلم من.

 

  • حرکت, محورِ حيات در ليکو ست. امکانِ سکون و ايستادن, صفر است. براي زندگي بايد حرکت کرد حتّا اگر به سوي مرگ باشد. با نامِ شهر يا منطقه اي هم اگر بر مي خوريم؛ شاعر يا در حال سفر به آنجاست يا از آنجا به سوي مقصدي ديگر پيش مي رود. وسيله ي حرکت هم چيز غريبي نيست؛ مَرکب ها و وسايلِ نقليه گوناگون ـ از شتر گرفته تا هواپيما ـ در ليکو در حال حرکت اَند و جالب اين که هر شتري نامي دارد؛ موتور سيکلت ها, همواره روسي اَند و اتومبيل ها غالباً تويوتا؛ و در هر حال و هر نوع, سريع و تيزرو. سرعت مي تواند سرنوشت را دگرگون کند.
  • ليکو روشنگرِ تاريخ و شرايط اجتماعي قوم بلوچ است. باورهاي قومي, ديني و ماورايي مردم به روشني در اين اشعار ديده مي شوند:

سرم را در دست گير و به دَمي مداوايم کن

مولوي صاحب!

نامه اي بفرست

دل آرامم کن! 

  • مثلثِ اسب, زن, تفنگ همچون ديگر اقوام عشيره اي ايران در اينجا نيز نشانِ سربلندي و دلاوري مرد است و جز زن که هميشه معشوق و ثابت مي ماند, سلاح و مرکب در روند ايام تغيير شکل داده و در ليکو هايي که به زمان ما نزديک ترند, جاي شتر و برنو را تويوتا و کلت مي گيرند. عجيب آن که شاعر گاه شتر و معشوقش را به يک صفت مي خواند و عمدتاً اين دو در کنارِ هم قرار مي گيرند:

تيزتک شتري دارم

شيدا نام.

جانِ تو پيداست زيبا

پيداست

       از حرير پيراهنت. 

  • غربتِ ميهني و رنجِ بيکاري براي قومي که ثروت گرايي از نشانه هاي بارزِ هويت اوست, دليل گريز و ميل سفر به آن سوي مرزها مي شود که ليکو از اين غريبي ها خاطرات بسياري در خود دارد. گاهي هم گذر از حدود قانونمندي هاي جديد, که قوانين کهن قوم را پس زده و نمي پذيرند, عاملِ کشمکش مي شود و در هر واقعه اي سيادان (= آشنايان ) و براسان (= برادران ) مهم ترين تکيه گاه بلوچ است:

بليط گرفته

راهي بندر عباس اَم من

بر اين خاک سوخته,

سخت

     سخت است بي برادري.    

  •  اين مقاله پيش از اين در ماهنامة کلک شمارة 101ـ103 ( دورة جديد, شمارة 9ـ7 ) دي ـ اسفند 1377 به چاپ رسيده که به جاست درودي نثار دوستم جناب کسرا عنقايي کنم که عامل نگارش و چاپ آن شد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  |