تبليغاتX
كلبه هور

كلبه هور

سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟

من

راهي به سايه ها اگر داشتم

اين خيابان اينگونه به تاولم نمي رساند

در خويش ايستاده ام و

کبريتي که مي زنم

راه روح را روشن نمي کند

 

من

فواره هاي زخمي ام

که آن روز پشت کلمات کودکي ام پنهان شده بود

اكنون

بر پيراهن گلدار آنکه دوستم نمي دارد

خون خود را تازه مي کند

 

من

هستم

و اين هماني نيست

که خواستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

نمي بيني ام

در کنج آوارگي روح

سر برزانوي سيبي دندان زده گذاشته ام و

باراني که مي بارد

جايي دورتر از گريه هام را

تر نمي کند

 

ديوارها

تنها خيالي اند

که با من اينسوي بودن را دست مي کشند

و صدايي که مي شنوم

هيچ واژه اي را باز نمي گويد

 

آه پيامبراني که خدا را تا آنسوي تنفس آدمي بازگردانديد

اينجا

َنفريني بر شانه ي پيراهنم مي درخشد

که بوي دهان شيطان را در خويش دارد

و آنان که مي گذرند

دستانشان دشنه اي ست

نشسته درکتف روح

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

گلوله ي چهارم را در خشاب نشاند. در آينه خطوط چهره و جاي سه زخم را كه يكي ابروي راستش را شكافته بود برانداز كرد.

گفت: « يه گولّه حرومت مي كنم بي ناموس! »

فرياد دختر را مي شنيد هنوز.

« نه! نه! اونو نه! تو رو خدا ... »

خشاب با ضربه ي دستش در ته تپانچه نشست. در آينه به چشم هايش خيره شد باز.

« چرا خون نگرفته بد مصّب؟ »

«‌ به تو چه، به تو چه، به تو چه! هزار بارم همديگه رو بوسيديم. بوسيديم. حالا جونت بالا بياد. »

نيمه ي راست صورتش تير كشيد. از اتاق بيرون پريد و هر چهار گلوله را در جنازه ي دختر كه دست كوچكش از زير ملافه ي زردي بيرون مانده بود خالي كرد. بعد، جلوي آينه برگشت تا چهار گلوله در خشاب بنشاند.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

1)

سال هيجدهم با اقتداري هراس انگيز رو به اتمام بود. هيجده سالي كه با خونسردي ردپاي خود را بر چهره اش به جا گذاشته بودند و در نگاهش كه زن ( با آنكه نبود ) هر لحظه حضورش را به آن تحميل مي كرد. گلوله ي مسخره اي زن را كه به سختي در برابر عشق اهلي اش وادار به ايثار شده بود، تسليم كرد و لكه خوني كه در ميان فرياد و همهمه ي جمعيت و بوي لاستيك هاي بزرگي كه در خيابان مي سوختند بر گونه ي چپش نشست اعلام اين تسليم بي ترديد بود. سال ها بعد در نيمه شبي برفي وقتي يازده تابوت خالي را در حاشيه ي خيابان ديد در غربتي توانفرسا آن را تسليمي بيهوده ناميد.

دستي بر گونه ي چپش كشيد و حضور لكه ي خون را كه آن روز حتا در ساختمان مجلس ملي هم انكار شده بود، حس كرد. حتا امروز در آينه ي بيست و چهار ساله ي قاب خاتم، در چهره ي مردي كه رو به رويش نشسته بود، فرورفتگي هاي گونه ي چپ را ناشي از همان لكه خون مي دانست. آينه ي بيست و چهار ساله اي كه به تلخي فرسوده بود و او با سماجتي آسماني هر روز در آن ظاهر مي شد و در ساعتي ديواري كه نمي توانست آن را از رو به رو ببيند خيره مي ماند.

درست در شانزدهمين روز ازدواجش در هياهوي ساعت هاي الكترونيكي، او با خرسندي ساعت را روي چهار تنظيم كرد و به ديوار آويخت. اين تنظيم هيچگاه براي دقيقه اي هم تغيير نكرد چرا كه زن معتقد بود: « خداوند حوّا را در ساعت چهار آفريده است. »

ساعت به يادبود نخستين روز آفرينش تا چهل روز پس از خودكشي مرد بر ديوار باقي ماند، دقيقاً روي ساعت چهار.

 

2)

بدون هيچ حس افتخار آميزي هيجده سال به تنهايي براي زنده ترين يادگار ازدواجش كه دختري با موهاي مشكي و نگاهي هيجان زده بود تلاش كرد و در تمام هشت سال نخست، فرمان الهي خريد عروسك هايي را كه اكنون در تنها كمد چوبي خانه نگهداري مي شدند با دقتي بي نظير به انجام رساند.

زن در نخستين ساعتي كه خودش را از شرّ مادرهاي با سابقه رها ديد، دختر شانزده روزه اش را از قنداق بيرون كشيد و جغجغه ي پر سروصدايي را كه به سختي در طول هفته ي گذشته تحمل كرده بود در سطل زباله انداخت: « زن ها آنقدر بچه نمي شوند كه بشود گولِ شان زد،‌ براي دخترم فقط عروسك مي خري! »

اين دومين و آخرين فرمان زن بود و درك آن براي او در يك عصر آفتابي ماه قبل ميسر شد. دختر موهاي بلندش را مچاله كرده در مقنعه اي سياه پنهان كرد، كيفش را از روي ميز برداشت و با پيچشي كه بازيگوشي اش در مانتوي سياه گم مي شد، بر درگاه اتاق گفت: « تا شب. »

و او در تسخير ناگهاني كودكي فراموش شده اي در اتاق باقي ماند.

 

3)

تا شب دوازده طرح غير كلاسك بر كاغذهايي كه ديگر چندان سفيد هم نبودند،‌كشيد. دختر فقط يكي را پسنديد؛ پوتين چروكيده اي كه چيزي شبيه روسري در آغوشش گرفته بود: « مي فهمم، حتا اگر ماگريت كشيده بود! » و لبهايش را با صداقتي تمام كه يادآور رهاترين شب هاي گمشده ي مرد بودند، بر گونه اش گذاشت. او فقط گفت: « سپاس » و در چند ماه بعد به دلايلي كه براي گفتن اين كلمه به دست آورده بود، انديشيد و مي ترسيد. تمامي آنها در تنگناي شبي كه هر ثانيه با دلواپسي بر بودن خويش پافشاري مي كرد، عشقش را به زانو درآوردند و اينهمه پس از عبور آخرين نگاهش از چهره ي آرام دختر كه در خلوتي ناممكن به خواب رفته بود، اتفاق افتاد.

دختر بي آنكه از آن شب چيز خاصي به ياد داشته باشد، در غروب يك روز سرد پاييزي، هفته ها پس از آن كه ساعت ديواري ساعت رسمي را تجربه مي كرد با حيرت در خانه را به روي سيگار فروش سابق محل گشود. جوان كه آن روز پس از جيغ ابدب دختر همراه با هجوم تماچيان به اتاق، مرد را افتاده بر گونه ي چپ در مقابل آينه ي قاب خاتم ديده بود، با چشماني فرو مانده گفت: « من كه نمي دانستم، ولي آقا خيلي آمد، مي گفت: يك دفعه و خلاص! »

دختر روسري سياهش را چنگ زد و در را به روي جوان به هم كوبيد و باز به ياد آورد؛ آن روز وقتي كفش هايش را مي پوشيد، صداي پدر را شنيد كه بي هيچ خطابي گفت: « دخترم! »

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

مگو نگريم

نه

دستان تو تمامي بوسه ي زمين بود

که برمي خاست و خدا را به بودن خويش مجاب مي کرد

مگو نگريم

نه

 

اين خانه در کُنديِ قرنهاي پس از تو

اسپند و نيايشي به جهان نمي بخشد

و زانوان تنهاييم تابِ بر خاک ماندن ندارد

 

اينگونه چرا بر شانه ام نشستي

چشم بسته بر آسماني که باراني در بهتِ نگاهش بغض کرده بود و

با نگاه هميشه تو بيداريش را جشن مي گرفت

مگو نگريم

نه

 

 بودنِ تو

راه را از برف مي گذراند و

ماه را در نقاشي هاي کودکي ام صدا مي کرد

اينک

بي نيايش و نماز

در چهار راهي که به هيچ سويي از خدا نمي رود

بازمانده ام

و دستان تو با زمين هم دست شده اند

 

مگو نگريم مگو

تو رفته اي و رنج هاي زيستن اين سوي حضور ايستاده اند

تا كِي گُذرِ ديدار هم صداي نفس هايي شود

که برگ هاي طوبا را در خويش مي يابند

تا كِي بادبادک ها صورت خورشيد را خنک کنند

تو رفته اي و اينجا

دستي به سوي دعا نمانده است

 

مگو نگريم

نه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  |