تبليغاتX
كلبه هور

كلبه هور

سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟

لحظه ها با من اند

با زيبايي هشيارت

دمي که با مني

زمان نمي ايستد تا بمانم و گونه درخشانت را تکثير کنم در ابديتي که مي گويند

و دقايقي که از برابر هستي مي گذرد

خاطره ي کوتاه تو را در پريشاني موي حوا نقش مي زند

 

دشت در دشت

بهار عشقي بي تابي

که ماندن را بر نمي تابي

نگاهت روياي دمي است که مي توان بود

نمي ماني تا بوسه اي رنگ گيرد از بودنت

و انتظاري که به سر نرسيده هنوز

اميد ديداري دوباره را در خويش دارد

 

چشم گشودم و بودي

تا پلک رقصاندم

تنهايي را گريستم از نبودنت

کوتاه بودي و بودي

تا لحظه ها

تقدير عشق را باور کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

خورشيد

شانه را مي سوزاند و

كبريتي كه مي زدم

خدا را نمي شناخت

روحي بي سرنوشت

دوچرخه ها را به سويي مي بُرد

كه پل ها ديشب از آن گذشته بودند

تا حضور آنكه

نام خويش را يافته بود

دامن زمين را نگيرد.

 

من

انگشتان سوخته ام را بلعيدم

و كلمات

راهي به شعر نيافتند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

روسَريِ آبي اَت اينجاست

تو نيستي!

 

ذوقِ ليواني كه لبانِ تو را مي شناسد

   هست؛

نيستي تو!

 

خشمِ عشقت و

بسترِ هواي دلت در خواب

با من اَند

تو نيستي!

 

من و شب

عجيب تنهاييم امشب.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

·         با لاخره خدا بر تنبلي ذاتي من غلبه كرد و ليكو ها چاپ شد. كتاب صد ليكو چنان كه از نامش پيداست در بر گيرنده ي صد ليكو از چهارصد ليكويي است كه در طول سال ها گرد آورده ام و بي شك اين اشعار بخشي از باورها و آرزوهاي گروهي از مردم ايران جان را باز مي گويد.

 

·         ليکو را بسياري به عنوان آوازي بلوچي مي شناسند که شناختي به حق هم هست. من امّا در اين دفتر فقط به شعرِ ليکو پرداخته ام و سخني از موسيقي آن به ميان نياورده ام؛ آن هم به دو دليل ساده: در اين دريا شناگري نمي دانم و بر آن صحرا گمان داشتم كه پاي رفتنم بوده است.

 

·         در گردآوري و ترجمة اين اشعار ياران بسياري ياري اَم کرده اند که سپاسگزاري از تک تکِ آنان تنها کاري ست که مي توانم؛ به خصوص آقايان دکتر موسي محمود زهي, دکتر فرشيد اربابي و جناب محمود خليلي؛ با يادي از موسي زنگشاهي نوازندة پير بلوچ و جوانِ همکارم در دانشگاه آزاد ايرانشهر که ليکوهاي بسياري را از زبان مادر بر کاغذ آورد و به من سپرد, و شرمنده مانده ام که نامش را گذر سال ها از خاطرم برده است.

 

·         مقاله اي که با نام اشاره ها در ابتداي كتاب آمده است پيش از اين در ماهنامة کلک شمارة 101ـ103 ( دورة جديد, شمارة 9ـ7 ) دي ـ اسفند 1377 به چاپ رسيده که به جاست درودي نثار دوستم جناب کسرا عنقايي کنم که عامل نگارش و چاپ آن شد.

 

·         و طبع اين دفتر حاصل خواست و اشارة جناب ساعد مشکي ست که نَفَس گرمش غبارِ ده ساله را از يادداشت هاي من برداشت و مرا بر آن داشت تا دوباره سري به سراي ليکو بزنم.

 

·         و ترديدي نيست كه مهر عزيزم علي عبداللهي را نبايد از ياد ببرم كه همراهي اش راهي براي چاپ اين كتاب گشود.

 

·         كتاب صد ليكو را نشر مشكي در 160 صفحه و با قيمت 1000 تومان راهي بازار كرده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

جمعه

پرده را كنار مي زني

دماوند نيست.

زني در آستانِ ابديّت

اشك مي شود

ساية بمب افكني

در چشمانِ صورتيِ عروسكت

     كابوس.

 

دستانِ پدر در آفتاب رها مي شوند

آه مي كشند

مي پرسي: « پرتقال شيرين است؟ »

 

كارگران چروكَش را به حاشية عصر تُف كرده است

كارخانه

سوت مي زند

خاطرة دستانش را پنهان مي كند

در جيب

پنهان مي شود پدر

مي گويد: «‌ ساعت از شش گذشته است دختر

      جمعه

پرتقال نيست! »

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  |