تبليغاتX
كلبه هور

كلبه هور

سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟

در نگاهت گم مي شوم

در دلم مي يابمت

تو را كه نسرو ده اند هنوز

 

تو را نسروده اند

تو را ديده ام

با لبخندي

که چهره دخترکي خياباني را به خدا مي بخشد

با بغضي

كه سكوت را در گلويم حلق آويز مي كند

 

تو را نسروده اند

تو را شنيده ام

در شتاب مردي به سوي بي صدا ترين مرگ ها

در بي تابي پروانه اي بر بي دريغ ترين آتش ها

و در همين ثانيه اي که برف

بي صداترين بارشش را آغاز کرده است

 

 

مثل نبض جنيني که از آنسوي بيداري

به زمين مي آيد

در گوشم مي پيچي و با تو

زنده ام هنوز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

نمي بينم اَت

حتّا اگر پل ها دو سوي زمين را درآغوشِ هم برده باشند

و مداد

نام تو را بر گونة خدا نقاشي كرده باشد.

 

نه!

نه كه نخواهم

چراغ ها از دلِ من مي سوزند و

پياده روهاي قرنِ ديگر هم

پارگيِ كفش هام را مي شناسند

شانه هاي تو امّا

بر كاجي كه طلوع مي كند

 نيست

و اين خطِّ سفيد

نشاني اَت را نشانم نمي دهد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

درست

وسطِ همين جهان

هوايِ زمين را ورق مي زدي

كه چشمِ زني از پاشنة خدا بيرون زد.

 

ما

همه بوديم و

كسي خاك را از شيطان نمي ربود

كه روزنامه ها دوباره شكلِ پوستت را به ميدان آوردند

كه دوباره روحت از بيقراريِ كليدها عرق كرد

كه دوباره باران

بر شانة پيراهنت باريد؛

تو امّا

نه صدا بودي نه هيچ

نه فنجاني در انتظارِ لبانت مي سوخت

فقط

تراشه هاي مدادي

در خيالِ ارديبهشت

به خواب رفته بودند.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  |