در نگاهت گم مي شوم
در دلم مي يابمت
تو را كه نسرو ده اند هنوز
تو را نسروده اند
تو را ديده ام
با لبخندي
که چهره دخترکي خياباني را به خدا مي بخشد
با بغضي
كه سكوت را در گلويم حلق آويز مي كند
تو را نسروده اند
تو را شنيده ام
در شتاب مردي به سوي بي صدا ترين مرگ ها
در بي تابي پروانه اي بر بي دريغ ترين آتش ها
و در همين ثانيه اي که برف
بي صداترين بارشش را آغاز کرده است
مثل نبض جنيني که از آنسوي بيداري
به زمين مي آيد
در گوشم مي پيچي و با تو
زنده ام هنوز
