تبليغاتX
كلبه هور

كلبه هور

سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟

آن روزهاي نه چندان دور در زادگاه من ـ زاهدان ـ آب، معناي مايه ي حيات بودنش را دم به دم به ما مي فهماند و هر دم نيز به كودكاني كه با فروش آب شيرين قوت شبانه ي خانواده اي را به خانه مي بردند. زادگاه من نمكي نداشت تا نان مانده را از سفره ها بازستاند ولي آب شور و شيرين متاعي بود كه ارزان به دست نمي آمد. شورش گور مي شست و شيرينش بر سفره مي نشست. باور كنيد عجيب نيست اگر آب شيرين چون محبوبه اي در دل شعرم نشسته است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

آبِ شيرين!

ديرين در آهِ بي تكرار!
ماهِ آوار شده در چشمِ روبرو!

چرخ گاري كودكي كه در صبح مي رود!

 

آبِ شيرين

بختِ شيرهاي شانه به شانة شهر

در انبوهِ چادرها و سرپاييِ خيس

و اضطرابِ كودكي كه بر تنِ گالُنِ دريده

                 مي گريد

 

آبِ شيرين؛

انبساطِ رگانِ عروسكِ روزگار

تار تار شده در پيراهنِ كودكِ زمين

لاي لايِ اسكناسِ آبيِ دو صد ريالي

                                       در جيب

 

اينجا

          شير را كه باز مي كنيم

                             آبِ شيرين!

آهِ تمامِ تشنگان بر دست هامان مي ريزد

          آبِ شيرين!

          يارِ شيرين!

                   شهزادِ گم مانده در پس كوچة بي حرفِ شهر!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

 

يک

مهربان. قرآن آموخت. انسان آفريد. گفتنش آموخت. ( شعر گفتنش آموخت. )

 

دو

شِعرا! مقام ده اين واژه را, کلام کن. حکيمي از مِه برآمد. برف هزار زمستان را مي دانست. بيخ دلم نجوا کرد: « در شعر, کلمه حضور شِي است نه بيان شِي »

ـ حکيم! در شعر کلمه حضور هستي نيست؟ حضور نيستي نيست؟

مِه از وجود پس زد. فرمود: شعر حضور آفرينش است.

 

سه

برخيزم. در عشق آگاهي گام زنم. دروازه رهايي کجاست؟

ـ اينجاست. ( شعر گفت. )

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  |