تبليغاتX
كلبه هور

كلبه هور

سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟

باد مي وزد

و صداي آژير آمبولانس ها

خواب عروسک  را پريشان مي کند

ما

در خياباني که مي رويم

هراس چرخ هاي فلزي را

در عبور از خطوط سفيد از ياد نمي بريم

و چشمان سنگين پاسباني که چراغ هاي قرمز را

برابر عبور بوسه هامان افروخته است

نفس هامان را بي رنگ مي کند

 

زندگي طعم گس ناشناسي دارد

که در جويي بازمانده از خيال جادو گران  قرن پيش

سکه اي  سرشکسته را مي جويد

و خاک

رويايي فراموش شده در عرق سرد بازمانده بر پيراهن  از کابوسي ست

که ثانيه اي پيش

خواب آدمي را آشفت

 

با اين همه هستيم و هستي

تا حوله اي بر پيشاني عشق بگذاري و

تب آوارگي مان را خاموش کنی

مي تابي

مي تابي

مي تابي

به سمت رطوبت ساده ی بودن

و ابديت لحظه هايي که آوازها

در خيال کودکان قدم مي زنند

 

هستيم و هستي

تا دوستت بداريم

بي فراموشي و بي ياد

وسط همهمه ی جهاني که تنها صداي تو

پيدامان مي کند

و نگاه توست

که راه را به سويي مي برد

که رو به آغوش خداست

 

هستي و دوستت مي داريم

درست همين جا

که زانو برابر چرخ هاي فلزي ترديد مي کند

و پاسباني پير بوسه هامان را دستبد مي زند

اينجا

همين جا دوستت مي داريم

تو را که بودنت

اضطراب خوابها مان را به رويايي از انار و باران

بدل کرده است

تا باد باشد و دستهامان را در خويش برقصاند

اينجا

همين جا

دوستت مي داريم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

به خاکم مسپار

نبين چگونه چگونه

در خويش مرده ام تنها

تو

آنسوي حقيقتي که بود

ايستاده بودي

چشمهات روياي هزار ساله ی آدمي را لبخند مي زد

و زندگي

لحظه اي بود که انگشتانت هوا را به خويش دعوت مي کرد

 

ماسه ها ماسه ها ماسه ها

من اين حيات مدام را به زمين نياورده ام

تا نگاهم آنسوي باد را درنيابد

 

تو در خويش اگر مي ماندي

راه اين نبود که خدائيش در ميان نيست

 

خاک لبانم را مي بوسد و

در آن بيگاهِ سپس در تن کاجي که سنگباران کودکان را

زخم بر مي دارد

استخوان شکسته ی خويش را باز مي يابم

 

تو

آنسوي حقيقتي که مي گريد

نيستي

و چراغ روياها تاريکي را مي سوزد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  |