باد مي وزد
و صداي آژير آمبولانس ها
خواب عروسک را پريشان مي کند
ما
در خياباني که مي رويم
هراس چرخ هاي فلزي را
در عبور از خطوط سفيد از ياد نمي بريم
و چشمان سنگين پاسباني که چراغ هاي قرمز را
برابر عبور بوسه هامان افروخته است
نفس هامان را بي رنگ مي کند
زندگي طعم گس ناشناسي دارد
که در جويي بازمانده از خيال جادو گران قرن پيش
سکه اي سرشکسته را مي جويد
و خاک
رويايي فراموش شده در عرق سرد بازمانده بر پيراهن از کابوسي ست
که ثانيه اي پيش
خواب آدمي را آشفت
با اين همه هستيم و هستي
تا حوله اي بر پيشاني عشق بگذاري و
تب آوارگي مان را خاموش کنی
مي تابي
مي تابي
مي تابي
به سمت رطوبت ساده ی بودن
و ابديت لحظه هايي که آوازها
در خيال کودکان قدم مي زنند
هستيم و هستي
تا دوستت بداريم
بي فراموشي و بي ياد
وسط همهمه ی جهاني که تنها صداي تو
پيدامان مي کند
و نگاه توست
که راه را به سويي مي برد
که رو به آغوش خداست
هستي و دوستت مي داريم
درست همين جا
که زانو برابر چرخ هاي فلزي ترديد مي کند
و پاسباني پير بوسه هامان را دستبد مي زند
اينجا
همين جا دوستت مي داريم
تو را که بودنت
اضطراب خوابها مان را به رويايي از انار و باران
بدل کرده است
تا باد باشد و دستهامان را در خويش برقصاند
اينجا
همين جا
دوستت مي داريم
