لب بر لب
از لبت مي نوشم روحت را؛
که هستم.
سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟
لب بر لب
از لبت مي نوشم روحت را؛
که هستم.
دهان
آه
دل
زميني که استخوان مردانش را به ابليس نبخشيده است
کودکي ام تا راه
همين بود
همين.
1.
از من نپرس
زمين سرنوشت آدمي است
و آسمان کوچه ي بن بست
که مي داني
مي داني خانه ی خدا
همان جايي است
که دختر همسايه
موهاش را شانه مي کند.
2.
دنيا را
در همان استکاني که نخواهي نوشيد
وا مي هلم و
در جيب پيراهنم پنهان مي شوم
من اينجا نيستم ديگر
تو هم قرار نيست بگريي.
3.
لب بسته مي سوزم از نور
دوستم مي داري از دور
من و اين سيب خسته
خسته
مغرور!
4.
يکي نمانده که صِدام شنيده باشد
دل در پس کوچه هاي خدا وا مانده
پاهام
هفت شهر پس از من
در ثانيه هاي هر روز تلو تلو مي خورند.
کجايي
کجايي تو که نمانده اي
من از بوسه هام گريخته ام.
آمده بودم
و صدايي که دست گيرد
در پس کوچه هم نبود
دل از بي تابي خدا مي سوخت
و شهر
رنگي که باورش کنم با خود نداشت
دل
دل
دل
آواره ترينِ انارها هم به سوي تو نمي آيد
تا شب
شکلي از حرمت آدمي داشته باشد
نشسته بودم
و صدايي که غرور شعر را نشکسته باشد
دقلباب نمي کرد
تا آمدي
و ناودان ها به رقص آمدند
تاآمدي
تا نبينمت
تا دوستت بدارم
هم رنگ انارهاي ترکیده در دلم
هم دست کودکانی که آينده را به زمين بخشيدند
آمدي و شعر
اضطراب ثانيه ها را فرو نشاند
تا خون
فقط براي بوسه اي باشد
که قلب را مي فشارد.