باز صداي چوب در کوچه مي پيچد و در باز مي شود. زن جارو به دست از درگاه پا به کوچه مي گذارد، مي انديشد: « اين در هم پير شده و بي حوصله » مي بيند خورشيد خانم قبل از او در حياطش را آب و جار و کرده و رفته است. مي گويد: « حتما نمازش را بعد از آب و جارو مي خواند وگرنه من که خروسخون اول بيدار شدم » و شروع مي کند به جارو کشيدن. خيالش راحت است تا کارش تمام شود بچه ها از صداي سوت سماور بيدار شده اند و دختر بزرگش چاي را دم کرده است، حاجي هم حتما دعا ثنايش تمام شده و او مي تواند جلدي صبحانه شان را بدهد و برود سري به خواهرش بزند که پنج روز است شوهرش رفته و خبري ازش نگرفته است.
خاکروبه ها را توي خاک انداز مي کشد و صداي جارو که قطع مي شود تا مي خواهد قد راست کند باز مثل ديروز کمرش تير مي کشد و باز مي گويد: « خدا جان! شکرت » از درگاه مي گذرد و وارد خانه مي شود. صداي اخ و تف حاجي را مي شنود که سرحوض وضو مي گيرد. مي داند دختر کوچکش دارد زير لحاف وول مي خورد و حرصش گرفته که چرا بابا شير را اينقدر باز مي کند که صداي شر شر همه خانه را بگيرد. خاکروبه ها و خاک انداز را در سطل حلبي کنار درخت شاه توت مي اندازد. آفتابه سنگين مسي را بر مي دارد و از حوض آبش مي کند. پشت سرش صداي در اطاق را مي شنود که با دست هاي حاجي محکم به هم مي خورد. زير لب غر مي زند « بزنه به کمرت با اين نماز خوندنت » و ميرود جلوي خانه را آب پاشي کند. سرش را که از در بيرون مي دهد پاهايي را در يک جفت گيوه سفيد جلوي در خانه مي بيند. هول زده خودش را به حياط مي کشد و چادرش را مرتب مي کند. گوشه چادر را جلوي صورتش مي گيرد تا حجابي بين او و نگاه مرد باشد. مي گويد: « سلام عليکم بفرماييد » و نيم نگاهي به مرد مي اندازد و مي بيند پيري است با ريش سفيد و پارچه اي سفيدتر دور سرش. پيرمرد مي گويد: « سلام. تو به پسري بارداري که نزد خدا نامي دارد و شما نام ديگري بر او خواهيد گذاشت. نخواهي خودت را از او خلاص کني که نمي شود. » مي خواهد بپرسد شما کي هستيد که مي بيند پيرمرد رفته است و در کوچه فقط بانو خانم سر پايين دارد و جارو مي کشد. مي داند به خواهرش خواهد گفت: « نمي دوني چه نوري داشت خواهر » و خواهدگفت: « من بدبختو بگو، گمونم بود کمردردم از پيريه » خواهر استکان چاي را جلويش مي گذارد و مي گويد « حالا هي حرص بخوري که چي؟ دو ليوان آب زعفرون پر مايه بخور و خلاص »
شب حاجي بسته هاي زعفران را سر رف مي گذارد و مي گويد: « مصبتو شکر. بيست مثقال زعفرون دويست تومن » و زن بسته ها را بر مي دارد و به آشپزخانه مي رود. از ديگ مسي بزرگ که دهه محرم خانه به خانه مي گردد و اهالي محل در آن نذري مي پزند هاون سنگي کوچکي در مي آورد. بسته زعفراني را تويش خالي مي کند و شروع مي کند به ساييدن. صداي دختر بزرگش را مي شنود که پا به آشپرخانه گذاشته و جوري مثل همدردي مي گويد: « بابا مي گه شام چي شد؟ » بي آنکه چشم از هاون بردارد جواب مي دهد « سفره رو بنداز اومدم » تا حاجي و بچه ها شامي کبابها را بخورند همه زعفرانها را مي سايد و توي قوري چيني خيسشان مي کند. نصف شب نشده سه ليوان آب زعفران غليظ خورده است و سعي مي کند جلوي قي کردنش را بگيرد. خوشحال است که ماه بدر تمام است و توانسته زير نورش آمد و شد کند. بي آنکه بچه ها ازخواب پرانده يا صداي حاجي را در آورده باشد. سه روز که مي گذرد ديگر خوراکش اشک مي شود و همه زنهاي محل مي فهمند دردش چيست. روز ششم خورشيد خانم با ده کيلو جعفري تازه به خانه اش مي آيد. با زن سبزيها را در آب پاک حوض مي شويد و در ديگ نيکل بزرگي که از خانه اش آورده مي ريزد و روي اجاق مي گذارد تا بجوشد. زن دلواپس مي گويد: « يعني افاقه مي کند » خورشيد خانم مي گويد: « حتما خواهر. صد تا زن بيشتر بگم که با همين آب جعفري بچه انداختن » دو روز تمام هي آب جعفري مي خورد، هي مي گويد: « هلاهله بي پدر» هي بالا مي آورد و هي نگاه پر ترحم بچه هايش را تحمل مي کند. دست آخر زير درخت شاه توت فرو مي افتد و مثل زنهاي پسر مرده ضجه مي زند و جيغ مي کشد: « خدا! »
عصر همه بچه ها را مي فرستد منزل هاشم خان تلويزيون تماشا کنند و در را که پشت سرشان پس بند مي کند به انباري مي رود و سنگ آسياب دستي اش را از زير کيسه برنج بيرون مي کشد مي آورد روي لبه حوض مي گذارد. با دو کاسه آب سنگ شسته مي شود و زن مي انديشد: « ايندفه راحت مي شم » لب پاشويه حوض دراز مي کشد. استغفرالله مي گويد. طنابي را که به سوراخ سنگ بسته با تمام توانش مي کشد. سنگ محکم روي شکمش مي افتد و از هوش مي رود. چشم که باز مي کند نماز شامش قضا شده و اکرم خانم و ننه احمدي قابله بالاي سرش نشسته اند. آب مي خواهد، اکرم خانم کمي آبش مي دهد. ننه احمدي مي گويد: « اينهمه بيچارگي چرا دختر، فردا بيا خودم خلاصت کنم » دست بر شکمش مي گذارد که حرکت بچه مي لرزاندش. لحاف را روي سرش مي کشد. باز مي گريد. مي بيند لب حوض روي سنگ سياه آسياب ايستاده است، آقايي از در حياط وارد خانه مي شود، تا جلويش مي آيد و مي گويد: « اين پسر فرزند من است، مراقبش باش » از خواب مي پرد. اذان خروس همه محل را گرفته است.
جارو را که بر مي دارد نمازش را خوانده و سماورش روشن است. باز صداي چوب در کوچه مي پيچد و در باز مي شود. جارو را که به زمين مي کشد صداي گريه کودکي را مي شنود. پسر گريه مي کند.