تبليغاتX
كلبه هور

كلبه هور

سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟

مي نگرم و

 آوار قرن ها

 زانوی طاقتم را تا مي کند

 من از گناه عاشقي آمده ام

 و بامدادي که نان کودکي ام

 را در جيب داشته ام

 خاطرم نيست

 دستي سنگين

 سنگ بر شانه ی پدرم گذاشت

 و مادرم پيش از آنکه چشم باز كند

 هزار چشمه خون گريسته بود

 شب بود آن شب که لبخندم را در کوچه گم کردم و

 خدا را به خاک کشيدم تا بيابدش

 شب بود آن شب

 که تاريکي

 از موهاش گذشت و

 من اين سوي زمين

 به دنبالش در خويش دويدم

 شب بود امشب

 که نبود و من

 چشم هام را بر زانو نهادم و

 در گور کشورم

 دفن شدم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

در خانه اي بزرگ و قديمي که دو قسمت مجزا داشت، در اطاقهاي بخش شمالي، من و پدرم زندگي مي کرديم. اطاقهاي جنوبي در اختيار مردي بود که با دختر حدودا" 10 ساله و پسر 4 ساله اش - اميد - در آنها زندگي مي کردند. خانه چيزي شبيه به منزل آقاي حقدوست در زاهدان بود، خانه اي که نمي دانم هنوز آيا هست يا نه! در لحظه اي از رويا من  به دختر خردسال همسايه درس مي دادم. در جايي پدرش با دو يا چند نفر ديگر نشسته بودند و به نظر پدرم که ظاهر و هيبتي کاملا" متفاوت و حتي خلق و خوي ديگري داشت در اطاق نشسته بود و کتاب مي خواند. لحظه اي ديگر من و اميد - پسر همسايه - در حيات بازي مي کرديم. اميد عقب عقب مي رفت. به سمت باغچه اي که وسط حياط بود و چند درخت بزرگ و پربرگ داشت، درختهايي که نمي دانم چه ميوه اي مي دادند. ناگهان چاهي پشت سر اميد ديدم؛ چاهي که به نظرم پيش از آن نبود. فرياد زدم : مواظب باش. ولي اميد به لبه ي چاه رسيده بود و در آن فرو رفت. براي لحظه اي او را فرو رفته در چاهي عميق حس کردم. وقتي سر چاه رسيدم تمام لحظات افتادن اميد را در چاه ديدم. چاه دهانه اي گشاد و ديواره اي پله دار داشت. اميد به اولين پله برخورد کرد و بعد به ته چاه رسيد که عمق چنداني هم نداشت و مي شد بدن بي حرکت او را در انتهاي آن ديد. با فرياد و عجز کمک خواستم. مردي که حلقه ی طنابي بر شانه داشت از درگاه ديواري که دو بخش خانه را از هم جدا مي کرد، به سراغمان آمد. بي هيچ پرسشي سر چاه آمد و آرام آرام به داخل چاه رفت. انگار گفت : خون همه ي آب چاه را سرخ کرده است. اميد از چاه بيرون آورده شد - نمي دانم توسط چه کسي؟- من بدن غرق خون و کوچکش را در آغوش گرفتم تا به جايي بروم. او مي لرزيد و دست و پايش مثل مرغي سربريده رعشه بر مي داشت. اميد نمرده بود. او با چشمهايي بسته، غرق خون روي دستم مانده بود و مي انديشيدم : شايد کمرش شکسته باشد. بايد برانکادي پيدا کنم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  |