مي نگرم و
آوار قرن ها
زانوی طاقتم را تا مي کند
من از گناه عاشقي آمده ام
و بامدادي که نان کودکي ام
را در جيب داشته ام
خاطرم نيست
دستي سنگين
سنگ بر شانه ی پدرم گذاشت
و مادرم پيش از آنکه چشم باز كند
هزار چشمه خون گريسته بود
شب بود آن شب که لبخندم را در کوچه گم کردم و
خدا را به خاک کشيدم تا بيابدش
شب بود آن شب
که تاريکي
از موهاش گذشت و
من اين سوي زمين
به دنبالش در خويش دويدم
شب بود امشب
که نبود و من
چشم هام را بر زانو نهادم و
در گور کشورم
دفن شدم
