تنها
من مانده ام و
اين زخم ها
من اند
که تو را معني مي کنند
اين سوي چراغ قرمز
اين سوي کليد شکسته
اين سوي نفس
من نگريسته ام
نه
گريسته ام
دمي که خدا آخرين نفسش را از زمين با زگرفت و
بوسه از لبم پريد
دمي که کفش ها پاي ديروز را نيافتند و
مردان جهان
موي عروسکت را مي کندند
دمي که نان
دهان مردم را بسته بود
من گريسته ام
تنها
بر زانويي که هزار شهيد بر آن گريسته بودند
پيش از آن که نخستين گلوله از خشاب پريده باشد.
من مانده ام
تنها
تا خدا خود را باز يابد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط منصور مومني
|
