نامت از نگاه عقاب مي گذرد
از چشم گوزني که رهائي ش
آزادي آدمي است.
حضور خرسندي است نام تو
پروانه اي پریده از پيله تنگ
دريايي است
که ماهیان را به خاک نمي خواند
نام تو
صدای زمين است
وقتي آواز جبرييل
کعبه را شاداب مي کند و
خيبر از حضور خورشيد
زانو مي زند
نام تو
حضور خداست
گر چه ديوار کوفه هنوز
اين جاست!
در این شعر چند واژه بلوچی آمده است که پیش از خواندن شعر بهتر است آنها را مرور کنیم
1) براسان: برادران
2) سُروز: قیچک
3) لیکو: نوعی آواز بلوچی
4) جَکیگوَر: روستایی در جنوب بلوچستان
5) مودَگ: نوعی مرثیه بلوچی
6) تَمین: روستایی در مرکز بلوچستان
7) بُتُک: بت کوچک، عروسک
8) دَمِّن: روستا و رودخانه ای در مرکز بلوچستان
9) جیهند: سردار بلوچ که در اواخر دوره قاجار با انگلیسی ها به مقابله برخاست
10) گِدام: سیاه چادر
-------------------------------------------------------------------------
مشتي ماسه
مشتي خون
ماه نيم سوز
بر دروازه آويخت
و مردان
از دل دريده ی دریا
سبزه ی نگاهش را در آغوش کشيدند
سایه ی پيراهني بی تن
در کوچه باد می خورد
و گيسوان خلوت
تکيده بر انگشتان زمين
فرياد مي کشند
از صخره مي ريزد آرام
و آهوي تشنه از ردّ عريان عبورش
زاده مي شود.
"دوستت دارم!
(صدا بر کوه مي رقصد)
دوستت دارم!"
پيش مي تازد ادامه ی پوستش
از پنجه ی لوليان
و در رگه هاي چروکيده ی آب
نخل هاي سرکش مادر
سرود مي خوانند
شبي خيس
لبان آشفته اش را در آغوش مي کشد
بوسه
بوسه!
لحظه ی اندک عشق
در فراموشي هستي؛
مي گريزد اينک
استخواني ترکيده در نوازش آتش
آکنده ی نيلوفر و سنگ
تا سرزمين تنگ
سرزمين دور!
پدر
خفته در اشتهاي تلخ آب
مادر
زمردي کهن
فشرده در پوسته ی نمک
و اساطير خورشيد
رها شده در بوي تند کاج
"براسان1!
براسان!
براسان!
کشته هاي اينهمه قرن
در تنهايي دستان خويش!
آرميده در بادهاي مذاب فصل!
پيچيده در غروب خلوت!
خيابان
در عبور رگ هاتان
سروز2 مي زند
و نگاهتان
پاشيده بر فراز سنگ و نور
بايستيد و زاده شويد!"
ليکوي3 بی تاب
در بطن زمان مي تازد
لبريز گلوله و سيب
و کوچ دوباره ی باران
دختران شوق را خاک مي کند در معابد متروک
آفتاب بر شانه اش مي بارد
و در جنوب بريان دشت
ثانيه ها
در برابرش سکوت مي کنند،
ثانيه هاي زخمي
ثانيه هاي تشنه
فرورفته در تازيانه و انفجار
افتاده بر دندان فشرده ی تاريخ
مي آيد!
جَکيگوَر4 پیر
در پاره هاي نارنجي باستان
بادها
مارها
گورها
هوهوي عطش
در شانه هاي تکيده ی لنگري مبهوت
اسکلتي
فرومانده در دقايق قرن پيش
کليدي
خشکيده در عرق ريزان غروب
و زبانه هاي آينه اي
در پندار روح
ابرها
آخرين ياقوت بجا مانده را
به کام کشيده اند
و سنگرهاي تهي مانده
در پرهاي سپيد و خون
يادگار دستان نخستين را مي بلعند
صخره استوار
سکوت درنده
نفس هاي فشرده ی خورشيد
شراب لخت
ماهيان سخت
جلبک هاي پيچيده بر ماه
کفن هاي بی دریغ
عروس باد
مودَگ5 لرزان در گلوي بريده ی آب
لبخند آتش
نيايش عبور
گام هاي دويده تا تَمين6 سبز
انارها مي طپند
در لايه هاي ستاره و شبنم
خدايي پنهان
چشمان خجسته اش را
به ماه مي بخشد
دو سيب نوزاد
پرتاب مي شوند تا گلوي آسمان
کودکي برهنه در آغوش بُتُّک7 نانش
به خواب مي رود
و ناخدايي بی سر
دستان بريده اش را
به خاک مي سپارد
شب
شب
شب،
صداي او کجاست
در اين بيقراري شب؟
دَمِّن8 جاري
و پاره هاي جيهند9 شهيد
درگِدام10 خلوت عشق
زمين هر سوي ميهن هاش ممنوع
و اينسو رقص ريحان هاش ممنوع
هبوط چشم هاي خيس گندم
که کودک، نان و دندان هاش ممنوع
سه تاري پس، دلي با ماه، وحشي
هراس آمد و زندان هاش، ممنوع!
زن آنک بوسه هاي ترد يا مرگ
زن و گرماي پستان هاش ممنوع
خيابان خطّ ترديد عبور است
عبور عشق عريان هاش ممنوع
گلو پر خون صداي قرن، گفتند:
خدا هم سهم انسانهاش ممنوع
دلتنگ تو که نيستم
تو که هستي
هم رقص زمین
هم شبِ صد پيکِ شراب خنده ی من
دلتنگ تو که نيستم
دلک بيقرار
دلک بي يار
تو که هستي
هم پيکِ شراب گريه ي من
هم لبِ شبي که مستي بوي دوستي مي دهد امشب
دلتنگ تو نيستم
نه بر اين گل قالي
نه در اين عطر سيب
نه د ر اين بي نامي خدا
دلتنگ تو نيستم که
دلک تنها..