کلمات بي ياد
حروفي که از شهوت موريانه به خود مي پيچند
و اين شعرها...
خدا که براي شنيدن نيست
می گويد
فقط
مي گويد
*************************************
آنچه هست
ته مانده ی لاشه ی حشره اي است
که ديروز
وزنِ بي گدارِ گامي را
تجربه کرده بود.
سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟
کلمات بي ياد
حروفي که از شهوت موريانه به خود مي پيچند
و اين شعرها...
خدا که براي شنيدن نيست
می گويد
فقط
مي گويد
*************************************
آنچه هست
ته مانده ی لاشه ی حشره اي است
که ديروز
وزنِ بي گدارِ گامي را
تجربه کرده بود.
فراموشي اگر نبود، زندگي! تو همان جاسوسي بودي که هميشه و همواره بي ترديديِ نگاهت در تعقيب انسان بود و با گستاخي جمجمه اش را مي فشرد. تو با ديروزهايت اندوهي و فرداهات رنج مبهمي است؛ شک آلوده ی نبودن و نشدن.
ديروزهاي زندگي سنگين است، فرداهايش سنگين تر و گاه ديده ام که زانوها برابر اين ثقل مرکب وامانده اند و انسان را در حجم اندک بودنش وانهاده اند.
چاره اي مگر فراموشي نيست. از ياد بردن، به ياد نياوردن، رها شدن در بي انتظاري، ولگردي در هواي بی دریغ فراموشي، که عزيز است، چون هست.
مي خواهم ابن الوقت باشم ( ولي من که صوفي نيستم ) نه؛ مي خواهم در حوضچه ی اکنون آبتني کنم. ديگر چه اهميتي دارد که هر وقت صدا مي زدم « بابا » با همان لحن هميشگي و تلخ مي گفت: « بابا » و من باز هم نمي دانستم چه مي خواهم بگويم؛ يا وقتي مادر نبود بابا مهربان بود، يا هر سحر براي نماز بر پا ميزد و سرسفره صبحانه رو به همه مان مي گفت: " سگ از تارک الصلوه مقرب تر است، زمين مستراح شکرگذار است که جاي خواب بي نماز نيست" آيا مهم است که مادرم را صدا مي زدم، « ننه! » يا مهرباني هايش هميشه دردسر مي شد يا آن شب که کتکم زد انگشتري که چند ساعتي پيش خريده بود شکست یا آن روز که سماجتم مقاومت پدر را بيرنگ کرد و ساک بر دوش مي رفتم تا جنگ را بيازمايم در ميان جمعيتي که نمي ديدمشان مي گريست و آيين صدام را نفرين مي کرد.
اکنون اينجايم. در هواپيمايي که به هيئت دالاني دراز پر از صندلي و آدم در آمده است و زمين وزن ناچيز جسمم را بر دوش نمی کشد دیگر. من حتا خاطره اي که بتوان به تصويرش کشيد از مادري اش در خود نمي يابم و اگر همين سرعت هستي بخش هواپیما که بودنم را وابسته ی خود کرده است ثانيه اي واماند، او فقط برايم يک گور خواهد شد؛ گوري تنها؛ ميهن فراموشي محض.
مهماندارها با کالسکه هاي غذا در راهروهاي دوسوي دالان پيش مي آيند. من اما هيچ ميلي به خوردن اين غذاي بسته بندي شده و اندک احساس نمي کنم. اين دختر خانم دانشجو هم سعي مي کند همچنان در حل مسائل فيزيکي اش غرق باشد بسته ی غذا را در کيف قهوه اي اش جا مي دهد و باز خود را با همين پاک کن، مداد پاک کن و پاک کن و مداد سرگرم مي کند.
آه که اين مردک آنطرفي چقدر ور مي زند: آقا قبلا” که هواپيما اينطوري نبود. مهمانداراي قدبلند، خوشگل، آقا مث بلبل انگليسي حرف مي زدن. حالا مهماندارا فارسي هم درست بلد نيستن. آدم دلش مي گيره والا «من زمان شاه اروپا زياد مي رفتم. آقا تحويل مي گرفتن ها! الان آدم شرمش مياد بره بگه ايرانيه. آلمانيش تا کمر جلو آدم خم مي شد. آقا اين مهمانداراي خارجي نمي دوني چي بودن» دلم براي همسفر بيچاره اش مي سوزد. آيا او بيچارگي اش را مي شناسد؟ آيا هبوط بشر به سوي همين بيچارگي ناچار نبوده است؟ ناچاري زيستن، بيچارگي در تحمل زيستن آنان که بر ديوار زندگي مان مي نشينند حضور بيدريغ شان هميشه و همواره نگاه مان مي کند يا آنان که بر ديوار زندگي شان نشسته ايم و براي هميشه حضورمان در پي شان جريان يافته است. ناچاري لذت بردن از طبيعت، ترسيدن از دوزخ، گفت و شنود، ناچاري دانستن وجود خدا و ناچاري ديگري شدن. لمس کردن خيال گذشته و فرو شدن در آينده ی خيال. و رسيدن اين ادراک ستمگر که نمي داني کيستي، چيستي و چراستي؟ و با دانستن اينهمه؛ مضحکه ی اصرار بر آنکه “اينگونه نيست و من پرورنده - يا نه - حتا آفريننده تمام آن چيزي هستم که من است” مهمانداري اعلام مي کند تا دقايقي ديگر در فرودگاه مهرآباد به زمين خواهيم نشست. بايد دفترم را در کيفم بگذارم و کمربندم را ببندم من به شهر ديگري رسيده ام.