«حضرت شعر» سال ها پیش به دنیای من آمده و امشب نامش را به من گفته است. آن روزهایی که نفس شاملوی شاعر بود تا دل مان را گرم کند و ما بی آن که لهجه ی « باشو غریبه کوچک » بیضایی را بدانیم رنج هایش را درد می کشیدیم. همان روزهایی که هنوز عینک دودی پسرک « رنگ خدا » بر پرده ی سینماهای تهران و شهرستان ها چشم کسی را خیره نکرده بود و ورق های چاپ نشده ی « بار هستی » کوندرا بر جان مان سنگینی می کرد. همان روزهایی که هنوز شاعر بودم.
--------------------------------------------------------------------------------------
تو اينجايي
مثل نبض جنيني که امروز مي زند
اينجايي امروز
مي تواني ابر شن باشي
يخي باشي زنده در دست خورشيد
يا اناري ترکيده بر سفره ی ناهار
موناليزايا
برابر برکه اي که حوا
روحش را در آن مي شويد
مي گويي هيچ نبود
کلمه بود
خدا بود
و نفس صبح لاي دندان نور
و باورم مي شود؛ مي داني
مي تواني در يک نيمه
پنجاه مرتبه از مارادونا بگذري
هزار گل بروياني
از ناخن دختراني که عکس يادگاري نگرفته اند هنوز
مي تواني
تو حتا مي تواني
قابيل را به تماشاي باشو بياوري
باشو را به ديدار کلاغي که همسرش را به خاک سپرد
و بخواني: آغاز دفن
اينجاست!
تو ايران بوده اي
در خس خس سينه ی فردوسي
و طاقچه ی کوچکي
که ديروز
روسپيان ده ساله ی مسکو
عروسک هاشان را به آن سپردند
همه مي دانند
حافظ در اطاق تو شراب نوشيد و خوابش نبود
و مي داني سنگ
سگ را دوست مي دارد
و مي داني ماهي نور است
خدا نور است
و ساعت چهار عصر
هر روز، لبانت را به بوسه ی اشياء مي دهي
تو اينجايي؛
مثل نبض کودکي که امروز مي گريد
اينجايي هنوز
با آنکه با لورکا مرده اي تو
با نرودا مرده اي
و شاملو با تو خواهد مرد
و تو را ديده اند
که پاره هاي دلت را دربهار پراگ
به کوندرا بخشيدي و گريستي
( چه دوست دارم
با تو بميرم در ميدان انار )
و تو با علي بوده اي
که پروانه اي در بسترش به خواب رفته بود
رنگ چشمان دختر بابل را مي داني و ماه
در نگاه تو ماهيان را بوسه ريز مي کند
مي داني برگ
در نفس دختران مصر مي رقصد
برگ
پسران محمد را خيس مي کند
در اشتهاي آفتاب
درد مي داني چگونه داد مي شود
که مرد را به بهاي سه گلوله
به خاک سپاري و
زن
پيراهنش را براي هميشه خاموش کند
تو مي داني
حتا مي داني
نان چه اندوهيست
و مي تواني
قرن بيست و يکم را به کاسه اي آش
مهمان کني
تو مي تواني دنيا باشي؛ هستي
زيبا باشي؛ هستي
اينجا باشي؛ هستي
و رنگ خدا را فراموش نمي کني هرگز
تو را نسرده اند
نه؛ سروده ايم
شاعر را همين بس
که در نيلوفران تو مي زيد
در خيال تو به خواب مي رود
و تنها
تنها
براي تو مي ميرد.
بیست و یکم مرداد ماه هزار و سیصد و هفتاد و پنج ـ زاهدان
