تبليغاتX
كلبه هور

كلبه هور

سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟

خورشيد

چراغِ زمين نبود و راه

جز با نگاهِ تو

به روشني نمي رسيد.

کسي در برف نمي رفت و

کودکان ِبي نان

بابا را هَس هَس مي زدند.

 

تو

چشم هايت را بسته بودي

من

در حوصله ي جهان جا نمي شدم.

خانه ها

تپيده در نامِ نفت و حروفِ کاهي

مي لرزيدند

وَ شعرها؛

در ساعتِ سرکِشي

          سفره مي شدند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  |