خورشيد
چراغِ زمين نبود و راه
جز با نگاهِ تو
به روشني نمي رسيد.
کسي در برف نمي رفت و
کودکان ِبي نان
بابا را هَس هَس مي زدند.
تو
چشم هايت را بسته بودي
من
در حوصله ي جهان جا نمي شدم.
خانه ها
تپيده در نامِ نفت و حروفِ کاهي
مي لرزيدند
وَ شعرها؛
در ساعتِ سرکِشي
سفره مي شدند.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط منصور مومني
|
