تبليغاتX
كلبه هور

كلبه هور

سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟

پدرم گفت: نرو! گفت: آزادی بازی ما نیست که برایش جان به انقلاب بدهیم! من اما بچه بودم و نمی خواستم صدای بچه های خیابان های انقلاب خاموش شود. پدرم گفت: نرو! گفت: کتاب تو همین حساب و هندسه یی ست که من اگر می خواندم آئینه ی عبرتی برایت نبودم! من اما بچه بودم و نمی خواستم شب آخر بچه های آن سوی میله ها شب بی شعر باشد. پدرم گفت: نرو! گفت: وطن تو همین خانه یی ست که خشت بر خشت از رنج و خون دل برآورده ام برای تو! من اما بچه بودم و نمی خواستم بچه های خرمشهر همسایه ی ما نباشند.

وقتی هم زنجیرم از بهمن پنجاه و هفت به خانه برنگشت، وقتی هم بندم پیش از دستور آتش آخرین شعرش را خواند، وقتی دست بریده ی هم سنگرم روی دستم ماند، وقتی...،وقتی...، وقتی...، از این همه وقت هنوز درنیافته ام چرا بهای آزادی، خون است و پاداش انسان، مرگ؟

ما هنوز بچه ایم پدر و امروز چهار روز از ۲۲ خرداد گذشته است.  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

نوجوان بودم که " جوردانو برونو " را دیدم. دیدم که بر دهانش قفلی فولادی کوفتند و بر کوهه ی هیزمی به بندش کشیدند. دیدم که از دهانش ـ که دیگر هیچ صدایی از آن نمی رسید ـ خون بر هیزم ها چکه می کرد. و دیدم که او را به آتش کشیدند. و دیدم که صدای نفوذ آتش در تنش را می شنیدند و درد نمی کشیدند. و من از صدایی که در گلوی او ماند و بر خاکستر نشست شبهای بسیاری از خواب پریده ام. دیروز صدای پنج عزیز زاهدانی بر خاکستر نشست و من باز از خواب پریده ام. آنان از زندگی سهمی داشتند که برای به دست آوردنش هر روز از خانه تا شعبه ی " موسسه ی اعتباری مهر " پیش پایشان بود و در زندگی شاید خلوتی داشتند که در آن خیلی چیزهای ساده ـ ساده تر از همه ی لیوان های آبی که روی میز جناب دادستان جامانده بودند ـ دل ها یشان را بین شور و رنج دست به دست می کرد. آنها " جوردانو برونو " نبودند وقتی بودند؛ " جوردانو برونو " نبودند وقتی سوختند؛ و " جوردانو برونو " نخواهند بود از این پس که نیستند. آنها بودند، فقط بودند، در همین کوچه ی کناری که وقتی می رفتند یا می آمدند صدای پایشان حتا خواب پنجره هایمان را نمی آشفت و هیچ وقت برای آن که بگویند همسایه ی ما هستند زنگ سرای ما را نمی زدند، و شاید ساعت نه و چهل و پنج دقیقه ی شب نهم خرداد به آقای رئیس جمهور فکر می کرده اند. و شاید اگر شب دهم خرداد در تقویم شان نمی سوخت ساعت نه و چهل و پنج دقیقه دیگر دلیلی برای اندیشیدن به آقای رئیس جمهور پیدا نمی کردند. آنها پنج تن بودند و دیگر هیچ وقت، به هیچ دلیلی، به هیچ رئیس جمهوری و به هیچ چیز و ناچیزی نمی توانند بیاندیشند زیرا آنها سوخته اند و حتا ندانستند در آتش که.

آقایان! ما کلاه از سر خود برداشته ایم. لطفا کلاهتان را بردارید و یک دقیقه در برابر تن های شرحه شرحه و خاکسترشده ی ما سکوت کنید و از یاد نبرید که ما سرانجام برادریم!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

غروب هفتم خرداد بیست نفر در زاهدان مردند. بمبی که ترکید دل های بسیاری را به آتش کشید و جان های بسیاری را گرفت. ما که از تصادفات جاده یی و خیابانی ینگه ی دنیا حتا بی خبر نمی مانیم به لطف خبرنگاران وطنی، این خبر را از بنگاه خبرپراکنی لندنی ها باید بشنویم!! دریغ!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سال هاست می میرید. سال هاست کشته می شوید. سال هاست بر این خوان غریب پاره های تن و جام های خون دیده اید و دندان بر جگر زخم فشرده اید. شما از دیاری دیگر نبوده اید و در این سرای فراخ جز تنگ جایی به اندازه ی چمباتمه یی برای بیتوته ی پنج روز زندگی نخواسته اید، اما کشته می شوید. و مرگ شما مرگی برای شنیدن نیست، مرگی برای گفتن نیست. مرگ شما مرگی بی صدا ست، شما که کشته های زاهدان اید. شما در سزرمینی مقدس مرده اید و گفته اند که در مداین این بلد امین هیچ قابیلی سر هابیل را برنمی کند و رستمی به چاه نابرادر جان نمی دهد. چرا از کشته های شما بگویند و تقدس گوش فلک کرده ی وطن را بیالایند. اینجا پهلوانانی به کارند که نابه کاران را از زمین برکنده اند و بدکاران را به تکریم نیکی کشانده اند. از مرگ شما چه بگویند که خونتان جز بر روی شما نمی خشکد و جز بر خاک شما نمی روید. 

اینجا خبرهاست؛ خبر! خبر! پیش بینی کرده اند مالزی دچار پنج درصد رکود اقتصادی خواهد شد. حاکمان بلاروس می خواهند شرکت های دولتی را به مردم واگذارند. جاسوس اسرائیلی را مردان گمنام شیخ حسن شناسایی کرده اند. ابعاد تازه یی از شکنجه ی زندانیان مظلوم ابوغریب ( که روزی از شکنجه ی زندانیان پیشین ابوغریب نان به سفره می بردند ) آشکار شده است. تیم مقتدر پایتخت هم دوباره، ده باره، صدباره، جلوی چشم همه ی عاشقان مستطیل سبز واداده و پشت اعتماد به نفس ملی را شکسته است. اینجا خبرهاست؛ خبر! خبر! چرا خبری از مرگ شما باشد؟ وقتی چهار مین روب در هرات مرده اند. چند برزیلی؛ که شاید می توانستد پسرانی چون پله یا دست کم زیکو به جهان تقدیم کنند؛ در سیل جان سپرده اند، و سه بمب دوازده پیشاوری را به خون کشیده اند. چرا خبری از مرگ شما باشد؟ شما که نه چنان بیگانه اید که مرگتان به کار دیپلماسی بیاید و نه چندان خودی که خونتان به غیرت خونخواهی بیرزد. شما برای ابد مرده اید و نمی توان آرامش این روزهای حساس میهن را با پیراهن خونی شما به التهاب کشید. شما برای ابد مرده اید آری و کسانی هستند که راه خانه ی شما را نمی شناسند تا راه شما را ادامه دهند. از مرگ شما چرا باید گفت؟ 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

در این روزها که از فراوانی اصلاحات پیشنهادی ممیزان محترم ( ممیز عبارت تمیزی ست که بزرگواران برای حفظ امنیت زبان فارسی ـ که صد البته برادر یا خواهر تنی زبان عربی ست ـ به جای واژه ی کثیف و زشت سانسورچی به کار می برند و ایشان قطعا محترم اند زیرا چنان حریمی دارند که هیچ کتاب خط خورده ای به نام و جنسیت و دانش و تخصص آنان نمی تواند آگاهی یابد ) بر مجموعه شعر تو گفتی گندم خود، شوریده و برآشفته بودم؛ چاپ دوم صدلیکو به همت نشر مشکی منتشر شد. این چاپ از نظر قطع و نوع کاغذ و اندازه ی حروف با چاپ نخست تفاوت هایی دارد که آن را دلپسندتر کرده است. قطع کتاب پالتویی ست و اندازه حروف بر خلاف چاپ اول درشت و قابل خواندن است. گرچه کاغذ رنگی چاپ اول جلوه ی بیشتری داشت ولی مزیت خوانایی بیشتر کلمات در این چاپ آن را قابل قبول تر کرده است. هر چند کسی به درستی نمی داند تورم ایرانی چند درصد و چرا متورم تر شده یا بادش فروکش کرده ولی شاید به دلیل بحران اقتصادی جهانی و تغییر وزن و اندازه کاغذ قیمت کتاب از ۱۰۰۰ تومان قبلی به ۲۲۰۰ تومان افزایش یافته است که من، دست کم در این مورد، مسگر شوشتری هستم و بی گناه! نه! این اتفاقات ربطی به شرایط استوار اقتصادی کشور عزیز ما ندارد و در هیچ کدام از برنامه های توسعه ملی هم برای بروز یا عدم بروز آنها بند و سطری نیامده است و دیگر همه می دانند که ناشی از بحران اقتصادی جهان بی ادب غرب است. حتا حکام بی تربیت و منحط فرنگستان هم از اعتراف به آن خودداری نمی کنند ( من نمی دانم چرا آن ها یاد نمی گیرند که هر چیزی را نباید به مردم گفت و خودشان با دست خودشان اقدام به سیاه نمایی و تشویش اذهان عمومی می کنند )

در مورد صدلیکو پیش از این ـ هم زمان با چاپ اول آن ـ در همین وبلاگ نکاتی نوشته ام که امیدوارم برای دوستان نا آشنا با لیکو مطالعه آن خالی از لطف نباشد. 

برای من که از سه کتابی که تا کنون برای نشرشان اقدام کرده ام دوتای آنها ( الف، لام، میم و تو گفتی گندم ) با پیشنهاد قانونی و خیرخواهانه ی نهاد ممیزی اداره ی کتاب به گنجه ام بازگشته اند، انتشار چاپ دوم صدلیکو کمی دلگرم کننده بود. خصوصا آن که این کتاب در نوع خود متاسفانه تنها هم هست!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 1:47 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  |