آقای شاعر! در این واقعه اگر نیک نظر کنی پر خویش را هم می بینی. حتا همین سیلی نامه ات نیز نشان می دهد که هنوز چشم بسته مانده ای بر واقعیت روزگاری که در آن از هر سو بر اندیشه و هنر و رای دیگران باران بلا می بارد.
آقای شاعر! امروز نام سهراب اعرابی شعری سربلندتر از تمام سوگسروده هایی ست که در این سالها مجال شنیده شدن نیافتند؛ چه رسد به سیلی نامه ها.
عزیز من! آیا آن دردی که تو را به نوشتن این رنج نامه واداشت، از آن نبود که دست سیلی زن از آستین خودت بیرون آمده بود؟ من صورت ماه پسرت را می بوسم و با تمام وجود برای هر دستی که به روی هر جوان عزیز این سرزمین بلند شود از خداوند شفا و هدایت می طلبم ( چرا که نمی توانم حتا آن دست را هم بریده بخواهم ) ولی تو را به جان عزیزت در تمام این سالها که شعرفروشان و هنرپوشان قدرت مدار عرصه را بر هر که غیر از خود تنگ کرده بودند هیچ وقت به خیالت نرسید که شما نیز در هیولا شدن حشرات نقشی دارید؟ نام سلطانپور تو را به یاد چیزی نمی اندازد؟ یاد مختاری دلت را به درد نمی آورد؟ می دانی در روزهایی که شما در محضر از ما بهتران شعر می خواندید و صله می گرفتید شاعرانی که نمی خواستند شعرشان را به سکه ها و صله ها بفروشند به چه رنج هایی محکوم بودند؟ دفعه ی دیگر اگر خدای نکرده پسرت سیلی خورد باز هم می خواهی بگویی پسرم! دست من نبود این دستی که در آستین من بود؟
راستی یادت باشد هیچ کس به دلاوران جنگ شک نمی کند ولی من که آن روزها را با آنها زیستهام نمی دانم چرا به آنان که عکس آن روزهایشان را امروز منتشر می کنند نمی توانم اعتماد کنم حتا اگر شاعر باشند.
