تبليغاتX
كلبه هور

كلبه هور

سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟

آقای شاعر! در این واقعه اگر نیک نظر کنی پر خویش را هم می بینی. حتا همین سیلی نامه ات نیز نشان می دهد که هنوز چشم بسته مانده ای بر واقعیت روزگاری که در آن از هر سو بر اندیشه و هنر و رای دیگران باران بلا می بارد.

آقای شاعر! امروز نام سهراب اعرابی شعری سربلندتر از تمام سوگسروده هایی ست که در این سال­ها مجال شنیده شدن نیافتند؛ چه رسد به سیلی نامه ها. 

عزیز من! آیا آن دردی که تو را به نوشتن این رنج نامه واداشت، از آن نبود که دست سیلی زن از آستین خودت بیرون آمده بود؟ من صورت ماه پسرت را می بوسم و با تمام وجود برای هر دستی که به روی هر جوان عزیز این سرزمین بلند شود از خداوند شفا و هدایت می طلبم ( چرا که نمی توانم حتا آن دست را هم بریده بخواهم ) ولی تو را به جان عزیزت در تمام این سالها که شعرفروشان و هنرپوشان قدرت مدار عرصه را بر هر که غیر از خود تنگ کرده بودند هیچ وقت به خیالت نرسید که شما نیز در هیولا شدن حشرات نقشی دارید؟ نام سلطانپور تو را به یاد چیزی نمی اندازد؟ یاد مختاری دلت را به درد نمی آورد؟ می دانی در روزهایی که شما در محضر از ما بهتران شعر می خواندید و صله می گرفتید شاعرانی که نمی خواستند شعرشان را به سکه ها و صله ها بفروشند به چه رنج هایی محکوم بودند؟ دفعه ی دیگر اگر خدای نکرده پسرت سیلی خورد باز هم می خواهی بگویی پسرم! دست من نبود این دستی که در آستین من بود؟

راستی یادت باشد هیچ کس به دلاوران جنگ شک نمی کند ولی من که آن روزها را با آنها زیسته­ام نمی دانم چرا به آنان که عکس آن روزهایشان را امروز منتشر می کنند نمی توانم اعتماد کنم حتا اگر شاعر باشند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 4:32 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

این نوشته پاسخی ست به دعوت خانم بیژنی برای رویا نویسی

پشت چراغ قرمز مانده ام. ثانیه شمار چهار دقیقه است که عدد هفت را نشان می دهد. اتومبیل های پیش رویم را نمی توانم بشمارم. اتومبیل های پشت سرم بوق نمی زنند. گروهبان سفیدپوش راهنمایی و رانندگی به تیر چراغ برق تکیه داده و با دکمه های موبایلش بازی می کند. ( شاید برای کسی که اصلا به من ربطی ندارد که کیست، پیامک می فرستد. ) من چهل و سه دقیقه ی دیگر وقت دارم تا خودم را به سفره ی هفت سین برسانم. کنار همسرم، پسرم، پسر دیگرم. شیشه سمت راست را بالا می برم تا در برابر این همه سماجت درمانده ای که با بسته های بزرگ کبریت، جوراب های سیاه زنانه، آدامس موزی، شاخه های سیاه شده ی رز و دود چشم و گلو سوز برخاسته از قوطی های سوراخ و سیاه شده ی کنسرو در بین اتومبیل های ایستاده پرسه می زنند، شرمنده نشوم. نمی دانم چرا این جوان ویلون نواز سازش را کوک نکرده و به خیابان آمده است. حالا فقط سی وشش دقیقه تا سال تحویل مانده است. دیروز هم چراغ قرمز فرصت رسیدن به شعر بچه ها را از من گرفت. دو هفته پیش چراغ قرمز از دیدار دوستی محرومم کرد و حالا ...

دلم می خواهد بوق بزنم. دلم می خواهد این چراغ سبز شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 3:20 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

ما به نداشتن حافظه ی تاریخی متهم ایم. این اتهام کمی نیست و تاکنون از هیچ دادگاهی نیز حکم برائت یا مجرمیت خود را دریافت نکرده ایم. تاریخ اما حافظه یی توانمند دارد که هیچ گاه به تعطیلی اش تن نداده است. ما متهمان، با رجعت به همین حافظه ی محفوظ به جبران فراموش کاری های خود، چرا نکوشیم؟ چرا از تاریخ نمی پرسیم: « ای دبیر گیج و گول و کوردل! کی، کجا، شمشیرها یا تفنگ ها پیروز میدان بوده اند؟ » تاریخ از این سان پیروزی ها بی خبر است. آکروپلیس در آتش خشایارشا سوخت اما یونانیان امروز بر ستون های بازمانده اش سقفی از سربلندی و شکوه خود نشانده اند. اسکندر گجستک پرسپولیس را به زیر کشید و در آتش نشاند اما نام و نشان تخت جمشید برای ایرانیان پیام راستی و آشتی ست هنوز. از فتح مصر برای همشهریان ناپلئون سالنی در موزه یی باقی مانده و ستونی در میدانی. از فتح هند برای هم وطنان نادر کوه نوری و تخت طاوسی در کنج موزه یی دیگر. نه ایل خانان چنگیز در ایران به خون نشسته پاییدند و نه سرهنگان هیتلر جز پس کوچه های برلین راهی پیش روی خود دیدند. سرنوشت هیچ میدانی در دست اسلحه ها باقی نمانده است.

شمشیرکشان و تفنگ داران، میران پنج روزی اند که به تاخت می آیند و با تاختی تندتر می گریزند. هیچ قوم مغلوبی، معدوم نگشته اند و از زخم و کینه های پنهان کرده ی خویش آتشی سرکش افروخته و باز راه تاریک شده ی خود را روشن کرده اند.

ما متهمان به یاد نداریم اما تاریخ به ما می گوید: « جنگ ها در روزگار دراز من به پیروزی نرسیده اند و فاتح هر روزی مغلوب روز دیگری بوده است. » ما متهمان به یاد نداریم اما تاریخ به ما می گوید: « شلیک نکنید! صدای امروز به گوش فردای تان باز می گردد. » ما متهمان به یاد نداریم اما تاریخ به ما می گوید: « جنگ ها را صلح نامه ها به پایان رسانده اند. »

وای بر متهمان امروز اگر مجرمان فردای تاریخ باشند؛ که دیر حکم می دهد و بی فرجام. آنان که می توانند پیش از شلیک فقط دمی در چشم های آرامش خیره شوند و دریابند.     

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  |