1)
ساعتها
لوطی نمیشوند
تو که پیراهنم را اتو نکنی
و نخواهی
مرگ
کلاه از سرم بردارد.
2)
کجا؟
دو مُهر مانده تا شناسنامهات
بادبادک شود
یا همین بستههای بازیافتی!
3)
زیر خط بوسه
انسان کجاست؟
حالا بگیر گذر جمهوری
روگذر هم داشته باشد.
سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟
1)
ساعتها
لوطی نمیشوند
تو که پیراهنم را اتو نکنی
و نخواهی
مرگ
کلاه از سرم بردارد.
2)
کجا؟
دو مُهر مانده تا شناسنامهات
بادبادک شود
یا همین بستههای بازیافتی!
3)
زیر خط بوسه
انسان کجاست؟
حالا بگیر گذر جمهوری
روگذر هم داشته باشد.
اسمش هاکی بود، شاید غلامحسین هاکی. همه کلاس اول الف بودیم، اول الف دبستان محمدرضا شاه پهلوی، می گفتند: « دبستان شاه! » همه یک معلم داشتیم؛ خانم پاکدامن. ما را دوست داشت، همهی ما را. دوست داشت درس بخوانیم و آدم بشویم. اگر درس نمیخواندیم و نمیفهمیدیم که باید آدم شویم؛ مجبور میشد با کتک آدممان کند. ما از همان روز اول آدم شدیم، همهی ما. فقط هاکی آدم نمیشد. هر روز پای تخته سیاه با خطکش نیممتری خانم پاکدامن ( که همهی ما را دوست داشت ) کتک میخورد. خطکش که بالا میرفت، خودش را روی زمین میانداخت و با جیغ و گریه مادرش را صدا میزد؛ اینجوری: « ننه! ننـــــــــــــــــــــــــه! ننـــــــــــــــــــــــــــــــــه! » خطکش خانم پاکدامن ( که میخواست همهی ما آدم شویم ) چندین بار بالا و پایین میرفت، تند و محکم. هاکی جیغ میکشید و گریه میکرد ولی کسی نمیتوانست کمکش کند. گاهی خانم پاکدامن ( که دوست داشت همهی ما درس بخوانیم ) برای هاکی گریه هم میکرد؛ ولی باز شاید زنگ بعد یا قطعا روز بعد هاکی را کتک میزد. باز هاکی پای تخته سیاه خودش را روی زمین میانداخت و جیغ میکشید: « ننه! ننــــــــــــــــــــــــه! ننـــــــــــــــــه! »
هر بار که هاکی کتک میخورد ما آدمتر میشدیم و نمیدانستیم چرا هاکی آدم نمیشود. وقتی دلمان برایش میسوخت، به او میگفتیم: « خب به حرف خانم گوش بده تا هر روز کتک نخوری! » وقتی هم که از جیغ و گریهاش حرصمان میگرفت، مسخرهاش میکردیم: « بچه ننه! برو شیرتو بخور! تو که عرضهی کتک خوردن نداری و با دو تا خطکش ننهتو صدا میزنی! » یا میگفتیم: « اصلا ننهات کجاست؟ تو که دستت بهش نمیرسه چرا صداش میزنی؟ » هاکی فقط نگاهمان میکرد، همهی ما را، که آدم شده بودیم.
مادر هاکی آشپز دانشسرای مقدماتی دختران بود، که رو به روی دبستان ما بود، که خانم پاکدامن ( که مجبور بود هاکی را کتک بزند ) هم در همان دانشسرا درس خوانده بود و معلم شده بود. همهی اینها را ما زنگ تفریح دوشنبهیی فهمیدیم که پیرهزنی را با لباس چرب و با صورتی عرقکرده در حیاط دبستان شاه دیدیم که بر کبودیهای بدن هاکی پماد مالید و گریه کرد و به دو از در مدرسه بیرون رفت. همهی اینها را هاکی به ما گفت. و گفت: « وقتی جیغ میزنم ننهام تو آشپزخونه است و صدامو نمیشنوه. » و گفت: « شما که نمیدونین چه دردی داره! اگه کتک بخورین ننهبزرگتون رو هم صدا میزنین چه برسه به ننهتون! » زنگ تفریح دوم یک روز دوشنبهی دیگر کنار آبخوری حیاط دبستان شاه به ما گفت: « من باید درس بخونم، حتا اگه روزی سه بار کتک بخورم و صد بار جیغ بزنم: ننه! ننـــــــــــــــه! ننـــــــــــــــــــه! »
یک روز زمستانی چهار سال بعد همهی ما در صف کلاس پنجم الف ایستاده بودیم. هاکی در ته صف کلاس سوم جیم ایستاده بود. آقای اردلانی، مدیر دبستان، ( که دیگر کسی نمیگفت دبستان شاه ) ورود دوبارهی ما را پس از یک ماه تعطیلی خوشآمد میگفت. آقای آرایش، سرایدار دبستان، از نردبان چهل پلهیی بالا رفته بود و با کلنگی کاشیهای آبی تابلوی دبستان محمدرضا شاه پهلوی را میشکست. آقای اردلانی گفت که به کلاسهایمان برویم و در تمام دفترها و کتابهایمان بنویسیم: دبستان دکتر محمد مصدق. همهی ما در کلاس پنجم الف در تمام دفترها و کتابهایمان نوشته بودیم: دبستان دکتر محمد مصدق؛ و چند خط از انشای « برای انقلاب چه کار کردهاید؟ » را نوشته بودیم که صدای جیغ و گریهی هاکی را شنیدیم. اینجوری بود: « ننه! ننـــــــــــــــــــــــــه! ننـــــــــــــــــــــــه! »
ظهر یک روز جمعه که همهی ما بزرگ شده بودیم و دیگر به دبستان دکتر محمد مصدق نمیرفتیم در مسیر خانههایمان هاکی را دیدیم.
ــ هاکی! هنوز دبستان دکتر محمد مصدقی؟
ــ نه! اسمش شده دبستان شهید مصطفی چمران. کلاس پنجم الفام!
ــ بالاخره آدم شدی؟
ــ شما که نمیدونین چه دردی داره! شما که کتک نخوردین! ولی من باید درس بخونم، حتا اگه روزی سه بار کتک بخورم و صد بار جیغ بزنم: ننه! ننـــــــــــــــــــه! ننـــــــــــــــــــــــــــه!

در مرداد ۷۹ جهان شاملو را از دست داد. این مرثیه را در سوگ آن بزرگ نوشتم و همان روزها در ماهنامه ی فصل سبز ( شماره ی ۵ و ۶ ) منتشر شد.
----------------------------------------------------------------
حالا باید ساعت مچیات را باز میکردی و روی تاقچه میگذاشتی؛ گذاشتی. آخرین شعرت را به موهای آیدا گره زدی. پرسیدی: « هرگز چنین زیبا بودهام آیا؟ » خندیدی؛ نه! لبخندی بر لبت نشست و پرید. ما ایستاده بودیم و بیهراس میلرزیدیم. آخر؛ تو زانوی اهانت را شکسته بودی تا بشود سیمهای بریدهی سهتار را عوض کرد، کوکش کرد و زخمهای دیروزی پیشانی را در آتشی ریخت که لپ ماه را گل انداخته بود.
ساعت مچیات را گذاشته بودی، شعرت را گره زده بودی، لبخندی هم بر لبت نشسته و پریده بود. حالا باید میرفتی از درگاه بگذری؛ گذشتی. میخواستی ماهی قرمز هزارسالهیی را که هنوز در آبهای روزهای کودکیاش باله میرقصاند، برداری و به خورشید بگویی: « بس است دیگر! پایین بیا! » او دلش هری ریخته بود و آرام از شانهات پایین خزیده بود.
ما ایستاده بودیم، همه. و نمیدانستیم آن جامهی سپید اجتنابناپذیر را چگونه اتو کنیم تا در آن راحت باشی. ( ما را ببخش! راستش چشم دیدن اینهمه آسودگیات را هم نداشتیم، دست خودمان نبود که! خو کرده بودیم بهجای ما سرت را از پنجره بیرون کنی و بگریی، بهجای ما دندانهات را بفشاری بر هم و ـ زبانم لال ـ حتا بهجای ما فحش بشنوی. به همه گفته بودیم چهرهات نفرین مطهریست که عاقبت، دامن تاریخ را خواهد گرفت. )
از درگاه گذشتی، ماهی را برداشتی، به خورشید هم گفتی پایین بیاید؛ بعد آن جامهی سفید را پوشیدی و دستی به موهایت کشیدی. دریا تحمل نفس کشیدن نداشت وقتی سرت را بر شانهیی گذاشتی که هیچکدام نمیدیدیماش. گفتی: « میخواهم مسافری بر شانههاتان باشم » این را پیش از آنی که چشمهات را ببندی گفتی. بستی.
چه زمان پرتردیدی، شانههای ما و سفر تو! تو که سالها قلمدوشمان کرده بودی تا خورشید ببنیم. تو که دست لورکا را گرفته بودی از سیاهترین جنگل سویل آورده بودیش تا کلماتش را مشت مشت توی جیبهامان بریزد. چه شبهایی! تو میآمدی، میبردیمان آن دورها، کنار آتشفشان شازده کوچولو و نمیگذاشتی گلش را بچینیم.
پاهامان میلرزد اما حالا که میخواهی باشد؛ مسافری بر شانههامان باش. اما دیگر نگران نباش، دیگر نبین این اشباح سرکوفته را که میگویند: « میرود آتشفشانهای خاموش زمین را بیدار کند! » شاید بشود فکری برای لبخندهای جراحی شدهی خودمان هم بکنیم، نگران نباش! درختها میخواهند به سوی حضور تو ریشه بدوانند و زمین عرق خستگی را از پیشانیات میگیرد. دوباره تملک خاک دلپذیر شده است.
همه میگوییم: « سفر بخیر عزیز! سفر بخیر! » پسرم ساعت مچیات را نگاه میکند، میگوید: « وقت نماز است بابا! بیا وضو بگیریم! »