تبليغاتX
كلبه هور

كلبه هور

سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟

1)

ساعت­ها

          لوطی نمی­شوند

تو که پیراهنم را اتو نکنی

و نخواهی

          مرگ

          کلاه از سرم بردارد.

 

2)

کجا؟

دو مُهر مانده تا شناسنامه­ات

                   بادبادک شود

                             یا همین بسته­های بازیافتی!

 

3)

زیر خط بوسه

          انسان کجاست؟

حالا بگیر گذر جمهوری

          روگذر هم داشته باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

اسمش هاکی بود، شاید غلام­حسین هاکی. همه کلاس اول الف بودیم، اول الف دبستان محمدرضا شاه پهلوی، می گفتند: « دبستان شاه! » همه یک معلم داشتیم؛ خانم پاک­دامن. ما را دوست داشت، همه­ی ما را. دوست داشت درس بخوانیم و آدم بشویم. اگر درس نمی­خواندیم و نمی­فهمیدیم که باید آدم شویم؛ مجبور می­شد با کتک آدم­مان کند. ما از همان روز اول آدم شدیم، همه­ی ما. فقط هاکی آدم نمی­شد. هر روز پای تخته سیاه با خط­کش نیم­متری خانم پاک­دامن ( که همه­ی ما را دوست داشت ) کتک می­خورد. خط­کش که بالا می­رفت، خودش را روی زمین می­انداخت و با جیغ و گریه مادرش را صدا می­زد؛ این­جوری: « ننه! ننـــــــــــــــــــــــــه! ننـــــــــــــــــــــــــــــــــه! » خط­کش خانم پاک­دامن ( که می­خواست همه­ی ما آدم شویم ) چندین بار بالا و پایین می­رفت، تند و محکم. هاکی جیغ می­کشید و گریه می­کرد ولی کسی نمی­توانست کمکش کند. گاهی خانم پاک­دامن ( که دوست داشت همه­ی ما درس بخوانیم ) برای  هاکی گریه هم می­کرد؛ ولی باز شاید زنگ بعد یا قطعا روز بعد هاکی را کتک می­زد. باز هاکی پای تخته سیاه خودش را روی زمین می­انداخت و جیغ می­کشید: « ننه! ننــــــــــــــــــــــــه! ننـــــــــــــــــه! »

هر بار که هاکی کتک می­خورد ما آدم­تر می­شدیم و نمی­دانستیم چرا هاکی آدم نمی­شود. وقتی دل­مان برایش می­سوخت، به او می­گفتیم: « خب به حرف خانم گوش بده تا هر روز کتک نخوری! »  وقتی هم که از جیغ و گریه­اش حرص­مان می­گرفت، مسخره­اش می­کردیم: « بچه ننه! برو شیرتو بخور! تو که عرضه­ی کتک خوردن نداری و با دو تا خط­کش ننه­تو صدا می­زنی! » یا می­گفتیم: « اصلا ننه­ات کجاست؟ تو که دستت بهش نمی­رسه چرا صداش می­زنی؟ » هاکی فقط نگاه­مان می­کرد، همه­ی ما را، که آدم شده بودیم.

مادر هاکی آشپز دانش­سرای مقدماتی دختران بود، که رو به ­روی دبستان ما بود، که خانم پاک­دامن ( که مجبور بود هاکی را کتک بزند )  هم در همان دانش­سرا درس خوانده بود و معلم شده بود. همه­ی این­ها را ما زنگ تفریح دوشنبه­یی فهمیدیم که پیره­زنی را با لباس چرب و با صورتی عرق­کرده در حیاط دبستان شاه دیدیم که بر کبودی­های بدن هاکی پماد ­مالید و گریه­ ­کرد و به دو از در مدرسه بیرون رفت. همه­ی این­ها را هاکی به ما گفت. و گفت: « وقتی جیغ می­زنم ننه­ام تو آشپزخونه­ است و صدامو نمی­­شنوه. » و گفت: « شما که نمی­دونین چه دردی داره! اگه کتک بخورین ننه­بزرگ­تون رو هم صدا می­زنین چه برسه به ننه­تون! » زنگ تفریح دوم یک روز دوشنبه­ی دیگر کنار آبخوری حیاط دبستان شاه به ما گفت: « من باید درس بخونم، حتا اگه روزی سه بار کتک بخورم و صد بار جیغ بزنم: ننه! ننـــــــــــــــه! ننـــــــــــــــــــه! »

یک روز زمستانی چهار سال بعد همه­ی ما در صف کلاس پنجم الف ایستاده بودیم. هاکی در ته صف کلاس سوم جیم ایستاده بود. آقای اردلانی، مدیر دبستان، ( که دیگر کسی نمی­گفت دبستان شاه ) ورود دوباره­ی ما را پس از یک ماه تعطیلی خوش­آمد می­گفت. آقای آرایش، سرایدار دبستان، از نردبان چهل پله­یی بالا رفته بود و با کلنگی کاشی­های آبی­ تابلوی دبستان محمدرضا شاه پهلوی را می­شکست. آقای اردلانی گفت که به کلاس­های­مان برویم و در تمام دفترها و کتاب­های­مان بنویسیم: دبستان دکتر محمد مصدق. همه­ی ما در کلاس پنجم الف در تمام دفترها و کتاب­های­مان نوشته بودیم: دبستان دکتر محمد مصدق؛ و چند خط از انشای « برای انقلاب چه کار کرده­اید؟ » را نوشته بودیم که صدای جیغ و گریه­ی هاکی را شنیدیم. این­جوری بود: « ننه! ننـــــــــــــــــــــــــه! ننـــــــــــــــــــــــه! »

ظهر یک روز جمعه که همه­ی ما بزرگ شده بودیم و دیگر به دبستان دکتر محمد مصدق نمی­رفتیم در مسیر خانه­های­مان هاکی را دیدیم.

ــ هاکی! هنوز دبستان دکتر محمد مصدقی؟

ــ نه! اسمش شده دبستان شهید مصطفی چمران. کلاس پنجم الف­ام!

ــ بالاخره آدم شدی؟

ــ شما که نمی­دونین چه دردی داره! شما که کتک نخوردین! ولی من باید درس بخونم، حتا اگه روزی سه بار کتک بخورم و صد بار جیغ بزنم: ننه! ننـــــــــــــــــــه! ننـــــــــــــــــــــــــــه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

در مرداد ۷۹ جهان شاملو را از دست داد. این مرثیه را در سوگ آن بزرگ نوشتم و همان روزها در ماهنامه ی فصل سبز ( شماره ی ۵ و ۶ ) منتشر شد. 

----------------------------------------------------------------

حالا باید ساعت مچی­ات را باز می­کردی و روی تاقچه میگذاشتی؛ گذاشتی. آخرین شعرت را به موهای آیدا گره زدی. پرسیدی: « هرگز چنین زیبا بوده­ام آیا؟ » خندیدی؛ نه! لبخندی بر لبت نشست و پرید. ما ایستاده بودیم و بی­هراس می­لرزیدیم. آخر؛ تو زانوی اهانت را شکسته بودی تا بشود سیم­های بریده­ی سه­تار را عوض کرد، کوکش کرد و زخم­های دیروزی پیشانی را در آتشی ریخت که لپ ماه را گل انداخته بود.

ساعت مچی­ات را گذاشته بودی، شعرت را گره زده بودی، لبخندی هم بر لبت نشسته و پریده بود. حالا باید می­رفتی از درگاه بگذری؛ گذشتی. می­خواستی ماهی قرمز هزارساله­یی را که هنوز در آب­های روزهای کودکی­اش باله می­رقصاند، برداری و به خورشید بگویی: « بس است دیگر! پایین بیا! » او دلش هری ریخته بود و آرام از شانه­ات پایین خزیده بود.

ما ایستاده بودیم، همه. و نمی­دانستیم آن جامه­ی سپید اجتناب­ناپذیر را چگونه اتو کنیم تا در آن راحت باشی. ( ما را ببخش! راستش چشم دیدن این­همه آسودگی­ات را هم نداشتیم، دست خودمان نبود که! خو کرده بودیم به­جای ما سرت را از پنجره بیرون کنی و بگریی، به­جای ما دندان­هات را بفشاری بر هم و  ـ زبانم لال ـ حتا به­جای ما فحش بشنوی. به همه گفته بودیم چهره­ات نفرین مطهری­ست که عاقبت، دامن تاریخ را خواهد گرفت. )

از درگاه گذشتی، ماهی را برداشتی، به خورشید هم گفتی پایین بیاید؛ بعد آن جامه­ی سفید را پوشیدی و دستی به موهایت کشیدی. دریا تحمل نفس کشیدن نداشت وقتی سرت را بر شانه­یی گذاشتی که هیچ­کدام نمی­دیدیم­اش. گفتی: « می­خواهم مسافری بر شانه­هاتان باشم » این را پیش از آنی که چشم­هات را ببندی گفتی. بستی.

چه زمان پرتردیدی، شانه­های ما و سفر تو! تو که سال­ها قلم­دوش­مان کرده بودی تا خورشید ببنیم. تو که دست لورکا را گرفته بودی از سیاه­ترین جنگل سویل آورده بودیش تا کلماتش را مشت مشت توی جیبهامان بریزد. چه شب­هایی! تو می­آمدی، می­بردی­مان آن دورها، کنار آتش­فشان شازده کوچولو و نمی­گذاشتی گلش را بچینیم.

پاهامان می­لرزد اما حالا که می­خواهی باشد؛ مسافری بر شانه­هامان باش. اما دیگر نگران نباش، دیگر نبین این اشباح سرکوفته را که می­گویند: « می­رود آتش­فشان­های خاموش زمین را بیدار کند! » شاید بشود فکری برای لبخندهای جراحی شده­ی خودمان هم بکنیم، نگران نباش! درخت­ها می­خواهند به سوی حضور تو ریشه بدوانند و زمین عرق خستگی را از پیشانی­ات می­گیرد. دوباره تملک خاک دلپذیر شده است.

همه می­گوییم: « سفر بخیر عزیز! سفر بخیر! » پسرم ساعت مچی­ات را نگاه می­کند، می­گوید: « وقت نماز است بابا! بیا وضو بگیریم! »

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  |