تبليغاتX
كلبه هور

كلبه هور

سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟

در سوگ پرویز مشکاتیان

نمی­خواهم بگریم. دلخورم. عصبانی­ام. از همه­ی شما که چه زود می­میرید. چرا نمی­مانید؟ چرا یکی­تان نمی­گوید این مرگ زودرس از کجا سر بر می­آورد و ما را زانو به بغل به کنج تنهایی پرتاب می­کند؟ آخر این چه وقت مردن است؟ چه رنج­هایی جوانی­تان را به زانو درمی­آورد و بغل­خواب خاموشی­تان می­کند؟ رَنگها، صداها، حرف­ها، سازهای شما که آن­همه شور زندگی برآوردند، چرا مرهم شما نبودند؟ کدام درد بود که غیر مردن دوایی نداشت و مبتلای­تان گذاشت؟ چه زود، چه زود، چه زود می­میرید و چاره­یی جز گریه نمی­گذارید برایم. نه، نمی­­خواستم بگریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

نوزده ساله بود
                فقط
که تمام چارراه­ها
                  به ایست رسیدند
و چه می­دانست
اگر تهمینه
          دربه­در راهروها و
          جیره­ی حقوق بشر شود
چاره­یی نخواهد ماند
         جز سیاه آزگار و
                          دادزار
رو با روی عکس « این آخرین عکس فرصت اوست
                            چند وطن مانده به میدان نسبتا آزادی! »

نوزده ساله بود
               فقط
که نامش را به رسانه­ها نگفت
و می­دانست شاید
          اگر  کفش­هایش را از « نه! »
                   به « نیلوفری می­خواهم برای نماز صبح » ببرد
خیابان بهشت هم
          به پزشکی قانونی می­رسد ناچار.

 نوزده ساله بود
                  فقط
که فقط
سهراب شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 6:1 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  |