نمیخواهم بگریم. دلخورم. عصبانیام. از همهی شما که چه زود میمیرید. چرا نمیمانید؟ چرا یکیتان نمیگوید این مرگ زودرس از کجا سر بر میآورد و ما را زانو به بغل به کنج تنهایی پرتاب میکند؟ آخر این چه وقت مردن است؟ چه رنجهایی جوانیتان را به زانو درمیآورد و بغلخواب خاموشیتان میکند؟ رَنگها، صداها، حرفها، سازهای شما که آنهمه شور زندگی برآوردند، چرا مرهم شما نبودند؟ کدام درد بود که غیر مردن دوایی نداشت و مبتلایتان گذاشت؟ چه زود، چه زود، چه زود میمیرید و چارهیی جز گریه نمیگذارید برایم. نه، نمیخواستم بگریم.
در سوگ پرویز مشکاتیان
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط منصور مومني
|
نوزده ساله بود
فقط
که تمام چارراهها
به ایست رسیدند
و چه میدانست
اگر تهمینه
دربهدر راهروها و
جیرهی حقوق بشر شود
چارهیی نخواهد ماند
جز سیاه آزگار و
دادزار
رو با روی عکس « این آخرین عکس فرصت اوست
چند وطن مانده به میدان نسبتا آزادی! »
نوزده ساله بود
فقط
که نامش را به رسانهها نگفت
و میدانست شاید
اگر کفشهایش را از « نه! »
به « نیلوفری میخواهم برای نماز صبح » ببرد
خیابان بهشت هم
به پزشکی قانونی میرسد ناچار.
نوزده ساله بود
فقط
که فقط
سهراب شد!
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 6:1 قبل از ظهر  توسط منصور مومني
|
