با عرض پوزش
از این پس در وبلاگ زیر مینویسم. با کلیک روی لینک زیر به کلبه هور جدید بیایید.
سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟
با عرض پوزش
از این پس در وبلاگ زیر مینویسم. با کلیک روی لینک زیر به کلبه هور جدید بیایید.
امشب آخرین جملهی « زندهی بیدار » را نوشتم. پس از دهسال که با اویس و لطیفه روز و شب گذراندم و هر روز از غم نان که سد گفتگوی ما شده بود به فریاد بودم، این کتاب امشب از روی شانهام پایین خزید. تمام این سالها که کارت اعتباری و پرداخت الکترونیک راه نفسم را گرفته بود حتا یک شب هم نتوانستم از دست بازیگوشیهای لطیفه و پرسشگریهای اویس سر راحت به بالش بگذارم. آنها مرا به جایی آوردند که نباید از آن دور میشدم ولی این روزگار بدکردار، قلم را یا بهمزد میخواهد یا گرسنه و من که اهل هیچکدام نبودم ناچار شدم از خانه بیرون بزنم و همنشین کوتولهها بشوم. حالا آنها مرا برگرداندهاند گرچه دیگر همان نیستم که رفته بود. حالا دیگر غم نان از خانه بیرونم نمیبرد و اصلن هم برایم مهم نیست که سر سفرهیی که با چه جان کندنی آن را پهن کردم و چیدم جایی برای خودم نیست.
« زندهی بیدار » هم مرا زنده کرد، هم بیدار. شک ندارم که اویس و لطیفه هم از اینکه کتاب را به پدربزرگ نازنینم تقدیم کردهام شادند. مردی که خیلی زود به خاطرهها پیوست و مادرم وقتی دستهایم را نوازش میکرد به یاد دستهای او میافتاد و اشک در چشمهای مضطربش جمع میشد. حالا او هم دیگر نه مضطرب است و نه گریه میکند. شاید پدر و دختر در خلوتی نشستهاند و برای همدیگر سیب پوست میگیرند.