تبليغاتX
كلبه هور

كلبه هور

سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟

با عرض پوزش

از این پس در وبلاگ زیر می­نویسم. با کلیک روی لینک زیر به کلبه هور جدید بیایید.

 

http://kolbehoor.blogspot.com

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط منصور مومني 

امشب آخرین جمله­ی « زنده­ی بیدار » را نوشتم. پس از ده­سال که با اویس و لطیفه روز و شب گذراندم و هر روز از غم نان که سد گفتگوی ما شده بود به فریاد بودم، این کتاب امشب از روی شانه­ام پایین خزید. تمام این سال­ها که کارت اعتباری و پرداخت الکترونیک راه نفسم را گرفته بود حتا یک شب هم نتوانستم از دست بازیگوشی­های لطیفه و پرسش­گری­های اویس سر راحت به بالش بگذارم. آن­ها مرا به ­جایی آوردند که نباید از آن­ دور می­شدم ولی این روزگار بدکردار، قلم را یا به­مزد می­خواهد یا گرسنه و من که اهل هیچ­کدام نبودم ناچار شدم از خانه بیرون بزنم و هم­نشین کوتوله­ها بشوم. حالا آن­ها مرا برگردانده­اند گرچه دیگر همان نیستم که رفته بود. حالا دیگر غم نان از خانه بیرونم نمی­برد و اصلن هم برایم مهم نیست که سر سفره­یی که با چه جان کندنی آن را پهن کردم و چیدم جایی برای خودم نیست.
« زنده­ی بیدار » هم مرا زنده کرد، هم بیدار. شک ندارم که اویس و لطیفه هم از این­که کتاب را به پدربزرگ نازنینم تقدیم کرده­ام شادند. مردی که خیلی زود به خاطره­ها پیوست و مادرم وقتی دست­هایم را نوازش می­کرد به یاد دست­های او می­افتاد و اشک در چشم­های مضطربش جمع می­شد. حالا او هم دیگر نه مضطرب است و نه گریه می­کند. شاید پدر و دختر در خلوتی نشسته­اند و برای هم­دیگر سیب پوست می­گیرند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 3:34 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  |