تبليغاتX
كلبه هور

كلبه هور

سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟

نوزده ساله بود
                فقط
که تمام چارراه­ها
                  به ایست رسیدند
و چه می­دانست
اگر تهمینه
          دربه­در راهروها و
          جیره­ی حقوق بشر شود
چاره­یی نخواهد ماند
         جز سیاه آزگار و
                          دادزار
رو با روی عکس « این آخرین عکس فرصت اوست
                            چند وطن مانده به میدان نسبتا آزادی! »

نوزده ساله بود
               فقط
که نامش را به رسانه­ها نگفت
و می­دانست شاید
          اگر  کفش­هایش را از « نه! »
                   به « نیلوفری می­خواهم برای نماز صبح » ببرد
خیابان بهشت هم
          به پزشکی قانونی می­رسد ناچار.

 نوزده ساله بود
                  فقط
که فقط
سهراب شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 6:1 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

1)

ساعت­ها

          لوطی نمی­شوند

تو که پیراهنم را اتو نکنی

و نخواهی

          مرگ

          کلاه از سرم بردارد.

 

2)

کجا؟

دو مُهر مانده تا شناسنامه­ات

                   بادبادک شود

                             یا همین بسته­های بازیافتی!

 

3)

زیر خط بوسه

          انسان کجاست؟

حالا بگیر گذر جمهوری

          روگذر هم داشته باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

پنهانم

در پیراهنم

صدای پام

          پام

          پام

روسری ام را پیش می کشد از هفت صبح

در هولِ

          ـ من که سفید نیامده ام آقا!

          ـ می شه یه پیک به تخت خوابِ مون افتخار بدین؟

          ـ امروز چندمه کدوم ماهه

                             که نمی شه جیغ کشید؟

اَه

نفرین به روزی که صلح

بی صدایی شلیک است و

قانون

به نامه یی که پنجِ هشت نوشته ام جوابی نمی دهد.

به که سلام کنم؟

که آینه

          « هوس بستنی کرده ام امشب » را نمی داند

و فردا

          « چرا کفش های کتانی اَت خانه نمانده اند »

                                                مچم را می گیرد

          درست

          وقتی که صدای ترمز کاندوم

                   همه ی عقربه ها را

                             میخ کوب می کند پیش پای خاموشی ام.

من کِی به دنیا آمده ام مادر؟

که می ترسم از

                   مستقیم

                   آزادی

                   سرِ زرتشت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

خورشيد

چراغِ زمين نبود و راه

جز با نگاهِ تو

به روشني نمي رسيد.

کسي در برف نمي رفت و

کودکان ِبي نان

بابا را هَس هَس مي زدند.

 

تو

چشم هايت را بسته بودي

من

در حوصله ي جهان جا نمي شدم.

خانه ها

تپيده در نامِ نفت و حروفِ کاهي

مي لرزيدند

وَ شعرها؛

در ساعتِ سرکِشي

          سفره مي شدند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

پنجره آبيه رُ وا کن و

بِذا هوا رَگاي اتاقُ پُر کُنه.

مي خوام

خورشيد که مي ياد

چِشات خودِ صبح باشه و

بچه ها دِلاشونُ تو زمين نِشا کُنَن.

پنجره آبيه رُ واکن و

بِذا پروانه ها بيان و بِگَن:

« پسره

       پاک خُل شده. »

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

ماييم

مسافران ِتقدير و ياد

به راهي

       که عشق مي سوزد و مرگ؛

                             فرمان ِحرکت مي گيرد.

 

ماييم

رها شده در هراس و قرار

با جان ِبي وزن ِتنهايي بر دوش

تا دوباره باز

تا « تو بگذار، اين بار... »

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

۱)

کليد را که مي زنم

وزن جهان

بر جانم مي ريزد و مرگ

سيبي بي رنگ

نشانم مي دهد.

 

2)

 

بيهوده

بر زمين کوبيديم

ماهستيم 

و مرگ

جز بر آنچه هست

نخواهد ايستاد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 5:49 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

دور که مي شوي

در خودت ايستاده اي

راه کوتاه 

کفش هايت را به همهمه ی ماسه ها مي دهد و 

                                                   گم مي شوی.

پل ها

به حضورت راه نمي دهند

تا خدايي که ثانيه ها را در آستين اش

پنهان کرده است

از آوازت

سر بلند شود.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

پس

ملائک از اتومبيل ها پياده شدند

و بوي پيراهني بي جيب

بر سينه ي مناره قد کشيد  

اتفاق

توان ايستادن نداشت

که خدا

در دورترين نقطه جهان

پنهان شده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

الف)

کيستي؟

با سه زخم بر پيشاني

ماه را به ياد مي آورم و

ديواري که دستانم بر آن ايستاده بود

ديگر نيست

 

ب)

دستان کوچکت

در نگاه ماهي و

مردگاني که دستان خود را از ياد برده اند،

 

آخرين نامت را مگو امروز

آرزوهات را هم

 

ج)

در قابي قهوه اي

دستانت را به ياد مي آوري که ديريست

در دهان خاک فرسوده اند

 

آنکه مي شناسدت

لحظه ی زمين را در ماه

ديده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

حالا

فقط یک صفحه مانده تا بیایی

دو کلمه

یک شعر

و خیابان بلند جمهوری

 

کفش های کتانی ام را پوشیده ام

من تا همین چای شیرین

دو بوسه ی داغ

که زاده خواهند شد

در نقطه ی آخر همین شعری

که زمان را درد می کشد هنوز

 

حالا

کا فی ست که بیایی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

نمی خواهم

ماه را دکمه ی پیراهنم کنی

از پر جبرئیل

بالش رویاهام را به خواب بری

بگذار از همان بوسه ای که مرده ام

به خانه بازگردم

حالا اگر کفشهام آنسوی آزادی

گم شده باشد هم

برهنه پا این خیابان را می شود دوید

نه!

نمی خواهم ماه را دکمه ی پیراهنم کنی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

حقيقت آيا خون توست

يا نگاهي

که بر رقص روحي بي سرگذشت

وامانده است؟

چشم نمي توان بست

کلماتي که از عرض اين خيابان بگذرند

در صداي جهان نيست

و تنهايي

همين تکه ناني ست

که دريچه اتومبيلي را تا جوي

پريده است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

«حضرت شعر» سال ها پیش به دنیای من آمده و امشب نامش را به من گفته است. آن روزهایی که نفس شاملوی شاعر بود تا دل مان را گرم کند و ما بی آن که لهجه ی « باشو غریبه کوچک » بیضایی را بدانیم رنج هایش را درد می کشیدیم. همان روزهایی که هنوز عینک دودی پسرک « رنگ خدا » بر پرده ی سینماهای تهران و شهرستان ها چشم کسی را خیره نکرده بود و ورق های چاپ نشده ی « بار هستی » کوندرا بر جان مان سنگینی می کرد. همان روزهایی که هنوز شاعر بودم.    

--------------------------------------------------------------------------------------

تو اينجايي

مثل نبض جنيني که امروز مي زند

اينجايي امروز

مي تواني ابر شن باشي

يخي باشي زنده در دست خورشيد

يا اناري ترکيده بر سفره ی ناهار

موناليزايا

برابر برکه اي که حوا

روحش را در آن مي شويد

مي گويي هيچ نبود

کلمه بود

خدا بود

و نفس صبح لاي دندان نور

و باورم مي شود؛ مي داني

مي تواني در يک نيمه

پنجاه مرتبه از مارادونا بگذري

هزار گل بروياني

از ناخن دختراني که عکس يادگاري نگرفته اند هنوز

مي تواني

تو حتا مي تواني

قابيل را به تماشاي باشو بياوري

باشو را به ديدار کلاغي که همسرش را به خاک سپرد

و بخواني: آغاز دفن

اينجاست!

 

تو ايران بوده اي

در خس خس سينه ی فردوسي

و طاقچه ی کوچکي

که ديروز

روسپيان ده ساله ی مسکو

عروسک هاشان را به آن سپردند

همه مي دانند

حافظ در اطاق تو شراب نوشيد و خوابش نبود

و مي داني سنگ

سگ را دوست مي دارد

و مي داني ماهي نور است

خدا نور است

و ساعت چهار عصر

هر روز، لبانت را به بوسه ی اشياء مي دهي

 

تو اينجايي؛

مثل نبض کودکي که امروز مي گريد

اينجايي هنوز

با آنکه با لورکا مرده اي تو

با نرودا مرده اي

و شاملو با تو خواهد مرد

و تو را ديده اند

که پاره هاي دلت را دربهار پراگ

به کوندرا بخشيدي و گريستي

 

( چه دوست دارم

با تو بميرم در ميدان انار )

 

و تو با علي بوده اي

که پروانه اي در بسترش به خواب رفته بود

رنگ چشمان دختر بابل را مي داني و ماه

در نگاه تو ماهيان را بوسه ريز مي کند

مي داني برگ

در نفس دختران مصر مي رقصد

برگ

پسران محمد را خيس مي کند

در اشتهاي آفتاب

درد مي داني چگونه داد مي شود

که مرد را به بهاي سه گلوله

به خاک سپاري و

زن

پيراهنش را براي هميشه خاموش کند

تو مي داني

حتا مي داني

نان چه اندوهيست

و مي تواني

قرن بيست و يکم را به کاسه اي آش

مهمان کني

تو مي تواني دنيا باشي؛ هستي

زيبا باشي؛ هستي

اينجا باشي؛ هستي

و رنگ خدا را فراموش نمي کني هرگز

 

تو را نسرده اند

نه؛ سروده ايم

شاعر را همين بس

که در نيلوفران تو مي زيد

در خيال تو به خواب مي رود

و تنها

  تنها

براي تو مي ميرد.

 

بیست و یکم مرداد ماه هزار و سیصد و هفتاد و پنج ـ زاهدان

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

نامت از نگاه عقاب مي گذرد

از چشم گوزني که رهائي ش

آزادي آدمي است.

حضور خرسندي است نام تو

پروانه اي پریده از پيله تنگ

دريايي است

که ماهیان را به خاک نمي خواند

نام تو

صدای زمين است

وقتي آواز جبرييل

کعبه را شاداب مي کند و

خيبر از حضور خورشيد

زانو مي زند

نام تو

حضور خداست

گر چه ديوار کوفه هنوز

اين جاست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

در این شعر چند واژه بلوچی آمده است که پیش از خواندن شعر بهتر است آنها را مرور کنیم

 

1)     براسان: برادران

2)     سُروز: قیچک

3)     لیکو: نوعی آواز بلوچی

4)     جَکیگوَر: روستایی در جنوب بلوچستان

5)     مودَگ: نوعی مرثیه بلوچی

6)     تَمین: روستایی در مرکز بلوچستان

7)     بُتُک: بت کوچک، عروسک

8)     دَمِّن: روستا و رودخانه ای در مرکز بلوچستان

9)     جیهند: سردار بلوچ که در اواخر دوره قاجار با انگلیسی ها به مقابله برخاست

10) گِدام: سیاه چادر

-------------------------------------------------------------------------

مشتي ماسه

مشتي خون

ماه نيم سوز

بر دروازه آويخت

و مردان

از دل دريده ی دریا

سبزه ی نگاهش را در آغوش کشيدند

 

سایه ی پيراهني بی تن

در کوچه باد می خورد

و گيسوان خلوت

تکيده بر انگشتان زمين

فرياد مي کشند

 

از صخره مي ريزد آرام

و آهوي تشنه از ردّ عريان عبورش

زاده مي شود.

 

"دوستت دارم!

(صدا بر کوه مي رقصد)

دوستت دارم!"

پيش مي تازد ادامه ی پوستش

از پنجه ی لوليان

و در رگه هاي چروکيده ی آب

نخل هاي سرکش مادر

سرود مي خوانند

 

شبي خيس

لبان آشفته اش را در آغوش مي کشد

 

بوسه

بوسه!

لحظه ی اندک عشق

در فراموشي هستي؛

مي گريزد اينک

استخواني ترکيده در نوازش آتش

آکنده ی نيلوفر و سنگ

تا سرزمين تنگ

سرزمين دور!

 

پدر

  خفته در اشتهاي تلخ آب

مادر

زمردي کهن

فشرده در پوسته ی نمک

و اساطير خورشيد

رها شده در بوي تند کاج

 

"براسان1!

براسان!

براسان!

کشته هاي اينهمه قرن

در تنهايي دستان خويش!

آرميده در بادهاي مذاب فصل!

پيچيده در غروب خلوت!

خيابان

در عبور رگ هاتان

سروز2 مي زند

و نگاهتان

پاشيده بر فراز سنگ و نور

بايستيد و زاده شويد!"

 

ليکوي3 بی تاب

در بطن زمان مي تازد

لبريز گلوله و سيب

و کوچ دوباره ی باران

دختران شوق را خاک مي کند در معابد متروک

 

آفتاب بر شانه اش مي بارد

و در جنوب بريان دشت

ثانيه ها

در برابرش سکوت مي کنند،

ثانيه هاي زخمي

ثانيه هاي تشنه

فرورفته در تازيانه و انفجار

افتاده بر دندان فشرده ی تاريخ

 

مي آيد!

جَکيگوَر4 پیر

در پاره هاي نارنجي باستان

 

بادها

مارها

گورها

هوهوي عطش

در شانه هاي تکيده ی لنگري مبهوت

اسکلتي

فرومانده در دقايق قرن پيش

کليدي

خشکيده در عرق ريزان غروب

و زبانه هاي آينه اي

در پندار روح

 

ابرها

آخرين ياقوت بجا مانده را

به کام کشيده اند

و سنگرهاي تهي مانده

در پرهاي سپيد و خون

يادگار دستان نخستين را مي بلعند

 

صخره استوار

سکوت درنده

نفس هاي فشرده ی خورشيد

شراب لخت

ماهيان سخت

جلبک هاي پيچيده بر ماه

کفن هاي بی دریغ

عروس باد

مودَگ5 لرزان در گلوي بريده ی آب

لبخند آتش

نيايش عبور

گام هاي دويده تا تَمين6 سبز

 

انارها مي طپند

در لايه هاي ستاره و شبنم

خدايي پنهان

چشمان خجسته اش را

به ماه مي بخشد

دو سيب نوزاد

پرتاب مي شوند تا گلوي آسمان

کودکي برهنه در آغوش بُتُّک7 نانش

به خواب مي رود

و ناخدايي بی سر

دستان بريده اش را

به خاک مي سپارد

 

شب

شب

شب،

صداي او کجاست

در اين بيقراري شب؟

 

دَمِّن8 جاري

و پاره هاي جيهند9 شهيد

درگِدام10 خلوت عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

زمين هر سوي ميهن هاش ممنوع

و اينسو رقص ريحان هاش ممنوع

هبوط چشم هاي خيس گندم

که کودک، نان و دندان هاش ممنوع

سه تاري پس، دلي با ماه، وحشي

هراس آمد و زندان هاش، ممنوع!

زن آنک بوسه هاي ترد يا مرگ

زن و گرماي پستان هاش ممنوع

خيابان خطّ ترديد عبور است

عبور عشق عريان هاش ممنوع

گلو پر خون صداي قرن، گفتند:

خدا هم سهم انسانهاش ممنوع

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

دلتنگ تو که نيستم

تو که هستي

هم رقص زمین

هم شبِ صد پيکِ شراب خنده ی من

دلتنگ تو که نيستم

دلک بيقرار

دلک بي يار

تو که هستي

هم پيکِ شراب گريه ي من

هم لبِ شبي که مستي بوي دوستي مي دهد امشب

دلتنگ تو نيستم

نه بر اين گل قالي

نه در اين عطر سيب

نه د ر اين بي نامي خدا

دلتنگ تو نيستم که

دلک تنها..

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

تنها

من مانده ام و

اين زخم ها

 من اند

که تو را معني مي کنند

اين سوي چراغ قرمز

اين سوي کليد شکسته

اين سوي نفس

 

من نگريسته ام

نه

گريسته ام

دمي که خدا آخرين نفسش را از زمين با زگرفت و  

بوسه از لبم پريد

دمي که کفش ها پاي ديروز را نيافتند و

مردان جهان

موي عروسکت را مي کندند

دمي که نان

دهان مردم را بسته بود

 

من گريسته ام

تنها

بر زانويي که هزار شهيد بر آن گريسته بودند

پيش از آن که نخستين گلوله از خشاب پريده باشد.

 

من مانده ام

تنها

تا خدا خود را باز يابد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

مي نگرم و

 آوار قرن ها

 زانوی طاقتم را تا مي کند

 من از گناه عاشقي آمده ام

 و بامدادي که نان کودکي ام

 را در جيب داشته ام

 خاطرم نيست

 دستي سنگين

 سنگ بر شانه ی پدرم گذاشت

 و مادرم پيش از آنکه چشم باز كند

 هزار چشمه خون گريسته بود

 شب بود آن شب که لبخندم را در کوچه گم کردم و

 خدا را به خاک کشيدم تا بيابدش

 شب بود آن شب

 که تاريکي

 از موهاش گذشت و

 من اين سوي زمين

 به دنبالش در خويش دويدم

 شب بود امشب

 که نبود و من

 چشم هام را بر زانو نهادم و

 در گور کشورم

 دفن شدم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

1.

در باله هاي ماهي بي سرگذشت

خود را نوشته ام

تو کجايي که نيستي

نبوده اي

و نمي خواهي لبم را به بوسه ای بگزي

 

اين موجها

سر به پاي که مي گذارند آخر

که ؟

 

2.

کسي که تو نيستي کيست؟

باد نشسته بر پيراهنت

دريا از ياد خدا مي گذرد

تا خون کودکي ام

بر دامنت ننشيند

کسي که تو نيستي

کيست؟

 

3.

در زمين خاک مي دود

در رگ هاي من تو

 با تو ماجرايي ست

بي خاموشي و بي ياد

تا پشت نگاه مرگ حتي

اينک

زنده ام

بي فراموشي و بي ياد

ايستاده با سربلندي هزار درد

در خويش و تنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

دهان

    آه

دل

   زميني که استخوان مردانش را به ابليس نبخشيده است

 

کودکي ام تا راه

همين بود

همين.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

1.

از من نپرس

زمين سرنوشت آدمي است

و آسمان کوچه ي بن بست

 

که مي داني

مي داني خانه ی خدا

همان جايي است

که دختر همسايه

موهاش را شانه مي کند.

 

 

2.

دنيا را

در همان استکاني که نخواهي نوشيد

وا مي هلم و

در جيب پيراهنم پنهان مي شوم

 

من اينجا نيستم ديگر

تو هم قرار نيست بگريي.

 

3.

لب بسته مي سوزم از نور

دوستم مي داري از دور

من و اين سيب خسته

خسته

مغرور!

 

4.

يکي نمانده که صِدام شنيده باشد

 

دل در پس کوچه هاي خدا وا مانده

پاهام

هفت شهر پس از من

در ثانيه هاي هر روز تلو تلو مي خورند.

 

کجايي

کجايي تو که نمانده اي

من از بوسه هام گريخته ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

باد مي وزد

و صداي آژير آمبولانس ها

خواب عروسک  را پريشان مي کند

ما

در خياباني که مي رويم

هراس چرخ هاي فلزي را

در عبور از خطوط سفيد از ياد نمي بريم

و چشمان سنگين پاسباني که چراغ هاي قرمز را

برابر عبور بوسه هامان افروخته است

نفس هامان را بي رنگ مي کند

 

زندگي طعم گس ناشناسي دارد

که در جويي بازمانده از خيال جادو گران  قرن پيش

سکه اي  سرشکسته را مي جويد

و خاک

رويايي فراموش شده در عرق سرد بازمانده بر پيراهن  از کابوسي ست

که ثانيه اي پيش

خواب آدمي را آشفت

 

با اين همه هستيم و هستي

تا حوله اي بر پيشاني عشق بگذاري و

تب آوارگي مان را خاموش کنی

مي تابي

مي تابي

مي تابي

به سمت رطوبت ساده ی بودن

و ابديت لحظه هايي که آوازها

در خيال کودکان قدم مي زنند

 

هستيم و هستي

تا دوستت بداريم

بي فراموشي و بي ياد

وسط همهمه ی جهاني که تنها صداي تو

پيدامان مي کند

و نگاه توست

که راه را به سويي مي برد

که رو به آغوش خداست

 

هستي و دوستت مي داريم

درست همين جا

که زانو برابر چرخ هاي فلزي ترديد مي کند

و پاسباني پير بوسه هامان را دستبد مي زند

اينجا

همين جا دوستت مي داريم

تو را که بودنت

اضطراب خوابها مان را به رويايي از انار و باران

بدل کرده است

تا باد باشد و دستهامان را در خويش برقصاند

اينجا

همين جا

دوستت مي داريم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

به خاکم مسپار

نبين چگونه چگونه

در خويش مرده ام تنها

تو

آنسوي حقيقتي که بود

ايستاده بودي

چشمهات روياي هزار ساله ی آدمي را لبخند مي زد

و زندگي

لحظه اي بود که انگشتانت هوا را به خويش دعوت مي کرد

 

ماسه ها ماسه ها ماسه ها

من اين حيات مدام را به زمين نياورده ام

تا نگاهم آنسوي باد را درنيابد

 

تو در خويش اگر مي ماندي

راه اين نبود که خدائيش در ميان نيست

 

خاک لبانم را مي بوسد و

در آن بيگاهِ سپس در تن کاجي که سنگباران کودکان را

زخم بر مي دارد

استخوان شکسته ی خويش را باز مي يابم

 

تو

آنسوي حقيقتي که مي گريد

نيستي

و چراغ روياها تاريکي را مي سوزد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

آن روزهاي نه چندان دور در زادگاه من ـ زاهدان ـ آب، معناي مايه ي حيات بودنش را دم به دم به ما مي فهماند و هر دم نيز به كودكاني كه با فروش آب شيرين قوت شبانه ي خانواده اي را به خانه مي بردند. زادگاه من نمكي نداشت تا نان مانده را از سفره ها بازستاند ولي آب شور و شيرين متاعي بود كه ارزان به دست نمي آمد. شورش گور مي شست و شيرينش بر سفره مي نشست. باور كنيد عجيب نيست اگر آب شيرين چون محبوبه اي در دل شعرم نشسته است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

آبِ شيرين!

ديرين در آهِ بي تكرار!
ماهِ آوار شده در چشمِ روبرو!

چرخ گاري كودكي كه در صبح مي رود!

 

آبِ شيرين

بختِ شيرهاي شانه به شانة شهر

در انبوهِ چادرها و سرپاييِ خيس

و اضطرابِ كودكي كه بر تنِ گالُنِ دريده

                 مي گريد

 

آبِ شيرين؛

انبساطِ رگانِ عروسكِ روزگار

تار تار شده در پيراهنِ كودكِ زمين

لاي لايِ اسكناسِ آبيِ دو صد ريالي

                                       در جيب

 

اينجا

          شير را كه باز مي كنيم

                             آبِ شيرين!

آهِ تمامِ تشنگان بر دست هامان مي ريزد

          آبِ شيرين!

          يارِ شيرين!

                   شهزادِ گم مانده در پس كوچة بي حرفِ شهر!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

در نگاهت گم مي شوم

در دلم مي يابمت

تو را كه نسرو ده اند هنوز

 

تو را نسروده اند

تو را ديده ام

با لبخندي

که چهره دخترکي خياباني را به خدا مي بخشد

با بغضي

كه سكوت را در گلويم حلق آويز مي كند

 

تو را نسروده اند

تو را شنيده ام

در شتاب مردي به سوي بي صدا ترين مرگ ها

در بي تابي پروانه اي بر بي دريغ ترين آتش ها

و در همين ثانيه اي که برف

بي صداترين بارشش را آغاز کرده است

 

 

مثل نبض جنيني که از آنسوي بيداري

به زمين مي آيد

در گوشم مي پيچي و با تو

زنده ام هنوز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

نمي بينم اَت

حتّا اگر پل ها دو سوي زمين را درآغوشِ هم برده باشند

و مداد

نام تو را بر گونة خدا نقاشي كرده باشد.

 

نه!

نه كه نخواهم

چراغ ها از دلِ من مي سوزند و

پياده روهاي قرنِ ديگر هم

پارگيِ كفش هام را مي شناسند

شانه هاي تو امّا

بر كاجي كه طلوع مي كند

 نيست

و اين خطِّ سفيد

نشاني اَت را نشانم نمي دهد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

درست

وسطِ همين جهان

هوايِ زمين را ورق مي زدي

كه چشمِ زني از پاشنة خدا بيرون زد.

 

ما

همه بوديم و

كسي خاك را از شيطان نمي ربود

كه روزنامه ها دوباره شكلِ پوستت را به ميدان آوردند

كه دوباره روحت از بيقراريِ كليدها عرق كرد

كه دوباره باران

بر شانة پيراهنت باريد؛

تو امّا

نه صدا بودي نه هيچ

نه فنجاني در انتظارِ لبانت مي سوخت

فقط

تراشه هاي مدادي

در خيالِ ارديبهشت

به خواب رفته بودند.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

لحظه ها با من اند

با زيبايي هشيارت

دمي که با مني

زمان نمي ايستد تا بمانم و گونه درخشانت را تکثير کنم در ابديتي که مي گويند

و دقايقي که از برابر هستي مي گذرد

خاطره ي کوتاه تو را در پريشاني موي حوا نقش مي زند

 

دشت در دشت

بهار عشقي بي تابي

که ماندن را بر نمي تابي

نگاهت روياي دمي است که مي توان بود

نمي ماني تا بوسه اي رنگ گيرد از بودنت

و انتظاري که به سر نرسيده هنوز

اميد ديداري دوباره را در خويش دارد

 

چشم گشودم و بودي

تا پلک رقصاندم

تنهايي را گريستم از نبودنت

کوتاه بودي و بودي

تا لحظه ها

تقدير عشق را باور کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

خورشيد

شانه را مي سوزاند و

كبريتي كه مي زدم

خدا را نمي شناخت

روحي بي سرنوشت

دوچرخه ها را به سويي مي بُرد

كه پل ها ديشب از آن گذشته بودند

تا حضور آنكه

نام خويش را يافته بود

دامن زمين را نگيرد.

 

من

انگشتان سوخته ام را بلعيدم

و كلمات

راهي به شعر نيافتند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

روسَريِ آبي اَت اينجاست

تو نيستي!

 

ذوقِ ليواني كه لبانِ تو را مي شناسد

   هست؛

نيستي تو!

 

خشمِ عشقت و

بسترِ هواي دلت در خواب

با من اَند

تو نيستي!

 

من و شب

عجيب تنهاييم امشب.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

جمعه

پرده را كنار مي زني

دماوند نيست.

زني در آستانِ ابديّت

اشك مي شود

ساية بمب افكني

در چشمانِ صورتيِ عروسكت

     كابوس.

 

دستانِ پدر در آفتاب رها مي شوند

آه مي كشند

مي پرسي: « پرتقال شيرين است؟ »

 

كارگران چروكَش را به حاشية عصر تُف كرده است

كارخانه

سوت مي زند

خاطرة دستانش را پنهان مي كند

در جيب

پنهان مي شود پدر

مي گويد: «‌ ساعت از شش گذشته است دختر

      جمعه

پرتقال نيست! »

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

پرده را کنار نمي زني

آيه هاي بيدار نگاهت

با زمين نمي خوانند

 

نمي گويي

نه مي گويي

 

من

ايستاده ام

در دل ترديد جهان

و دوستت مي دارم

چرا؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

چهار صندلي

يک ميز

پر شده از اوراقي که طعم انار را از ياد برده اند

 

ساعت از هفت گذشته است

و انگشتانت بر شانه حروف يخ زده اند

اينجا

چهار چشم در پي هم مي دوند

اما

 دستي از دستي گرم نمي شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

من

راهي به سايه ها اگر داشتم

اين خيابان اينگونه به تاولم نمي رساند

در خويش ايستاده ام و

کبريتي که مي زنم

راه روح را روشن نمي کند

 

من

فواره هاي زخمي ام

که آن روز پشت کلمات کودکي ام پنهان شده بود

اكنون

بر پيراهن گلدار آنکه دوستم نمي دارد

خون خود را تازه مي کند

 

من

هستم

و اين هماني نيست

که خواستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

نمي بيني ام

در کنج آوارگي روح

سر برزانوي سيبي دندان زده گذاشته ام و

باراني که مي بارد

جايي دورتر از گريه هام را

تر نمي کند

 

ديوارها

تنها خيالي اند

که با من اينسوي بودن را دست مي کشند

و صدايي که مي شنوم

هيچ واژه اي را باز نمي گويد

 

آه پيامبراني که خدا را تا آنسوي تنفس آدمي بازگردانديد

اينجا

َنفريني بر شانه ي پيراهنم مي درخشد

که بوي دهان شيطان را در خويش دارد

و آنان که مي گذرند

دستانشان دشنه اي ست

نشسته درکتف روح

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

مگو نگريم

نه

دستان تو تمامي بوسه ي زمين بود

که برمي خاست و خدا را به بودن خويش مجاب مي کرد

مگو نگريم

نه

 

اين خانه در کُنديِ قرنهاي پس از تو

اسپند و نيايشي به جهان نمي بخشد

و زانوان تنهاييم تابِ بر خاک ماندن ندارد

 

اينگونه چرا بر شانه ام نشستي

چشم بسته بر آسماني که باراني در بهتِ نگاهش بغض کرده بود و

با نگاه هميشه تو بيداريش را جشن مي گرفت

مگو نگريم

نه

 

 بودنِ تو

راه را از برف مي گذراند و

ماه را در نقاشي هاي کودکي ام صدا مي کرد

اينک

بي نيايش و نماز

در چهار راهي که به هيچ سويي از خدا نمي رود

بازمانده ام

و دستان تو با زمين هم دست شده اند

 

مگو نگريم مگو

تو رفته اي و رنج هاي زيستن اين سوي حضور ايستاده اند

تا كِي گُذرِ ديدار هم صداي نفس هايي شود

که برگ هاي طوبا را در خويش مي يابند

تا كِي بادبادک ها صورت خورشيد را خنک کنند

تو رفته اي و اينجا

دستي به سوي دعا نمانده است

 

مگو نگريم

نه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

سپس منم

روبروي نيلوفري در ثانيه ي صفر

در ششمين روز از پايانِ سي اُمين يخي

كه مهلتم را

به پرستويي نبخشيده است.

 

سپس منم

برابرِ ثانيه اي در يخِ نخست

كه دل مي گشايم و

آوار مي شود جهان در خونم

تا نخستين هديه ي ميلاد

يكي سيلي باشد

از اندوهِ آن كه دختري

رنج بازيِ زمين را به دويدن نيامده است.

 

بي شير پسري منم

نه خيره در چشم گوساله اي كه خاك مي بلعيد

نه اندوهناكِ پستانِ خشكِ مادري

از بارانِ اضطراب

نه نارنين؛

در آغوش پدري كه بوي نفت به خانه مي آورد

 

بي شير آمدم

ايستاده بر پوست و استخوان خويش

بي يادِ لحظه هاي كودكي در پيِ توپ

كه پروانه اي را يك بار بر كيك تولدي ديده است و

نُه شمع آبي اَش را نفسهاي پسري بي رنگ

دود كرده بود.

 

سپس منم

دل شوره ي خيابانِ پنجاه و هفت

پيش از آغاز لِيره، آغُلي، شُن شُن

زيرِ وزنِ سربيِ كلماتي كه نمي دانم

و تصويرِ خيالي نشسته در ماه

فاتحِ همه ي ديوارهاي زمين

با شاخه اي گل محمّدي در جيب

و دسته دسته لاله هايي

كه خاك را معني مي كنند

 

شلْيك مي شوم از ابتداي كودكيِ خود

 به دهانِ لبخندي كه نديده ام

تا هيچ صدايي عشق نباشد

هيچ نگاهي دوستت دارم

 

من از كوچه هاي كدام عكس بايد بگذرم؟

تا آرامشِ انسان از زخم بگذرد

كدام كلمه؟

تا نرم نرمِ باراني

رؤيايي آفتاب زده را

بر شانه ي نخلي به خواب برد

خداي من كجاست؟

تا ميان آجرهاي خانه پناهش دهم

كنارِ دندان هاي شيري ام

كه تَك تَك تَك

از من جدا مي شوند و در گورِ ديواري شان

پيچيده در كفني پنبه

از ياد مي روند

 

شلّيك مي شوم

به ابتداي شكلِ مرد

دردآه

فراموشي

ناياد

 

سپس نه منم

من است اين

پريده از خوابي از چشمِ ببر

با بهت بغضي برابرِ سنگ باد

 

ـ آقا!

نيلوفري كه من از پيشاني پدربزرگ بوسيده ام

در همهمه ي اينهمه آرواره نمي يابم

 

ـ ايست!

پيراهن بنفش ايست!

بي بوي تقدّسِ هابيل

ايست!

 

من از نيل گذشته است امّا

وَ سوارِ وزن صليبي هم نبوده است

كه لانه ي مورچگان جُلجُتّا را تاريك كرد

من آيه هاي نقاشي بود

پاشنه در نگاه مار كرده

آن سوي تار عنكبوت

خشك مانده ساقه ي گندمي

در ظهر نينوا

جامانده ي گلوي كوسه اي

در كارونِ دي ماه

من بود

هم گذرِ كلاغ پَر از گَزانِ اَمقَر

هم ذوب شده در تابوتِ فلزيِ پسري

نديده پلكان حزب

من موي دختري بوده است

هم در آينه

هم پريشان عشق از حياتِ هزار اسكلتي

كه به گورِ دوباره بازمي گشتند

 

من امّا در پي نيلوفري اَم آقا كه منم

بوسيده از پيشانيِ پدربزرگ

 

سپس من است

تَهي

    تَك

      تاريك

اضطرابِ كلمه اي ساكت در روح

وامانده برابرِ پوستِ طفلي

با دوسطلِ آبِ ده ريالي اَش در برف

تا ثانيه هاي ده سال باز

دست در دستِ شهيدي منتشر

در خشم بوسه ي زمين.

 

الهي!

الهه اي!

الله من كجاست؟

چند قنوت مانده تا تَهِ رنج

در اين شش گير بازيِ برزخ؟

 

كه تو مي آيي رضا

و تو مي آيي شعر

و عقربه مي لرزد در ثانيه ي صفر

مي جوشم از رؤياي سيبي كه براي دستهامان چيده مي شود

و دلم را در صد پيكِ شراب

مي گريم تا واقعه ي مريم

در زمستانِ رژه ي بزرگ

 

( مژه هاش دلِ آهو را آسوده مي كرد

  لبهاش

      شوق جبرئيل بود

به ادراك خاك

  و روسريِ آبيش

فرمانِ ماندنِ زمان )

 

آه!

رؤياهاي دختري كه در كابوسِ هزار و يك شبِ من

از خواب پريديد!

 

سپس منم

در جهاني تنگ تر از هر روز

با دو دستي كه از رقصِ گندمي حتّا نمي روند از خويش  

وانهاده برابرِ سايه ي مريم

برابرِ چشم خنده بوسه نمازِ علي

كه مي گويي آداخ و

روشن مي شود خانه از خورشيد ناخنت

مي گويي گوشاق

قاشق اندكت لبريز مي شود از پولك آسمان

و مي گويي نَنار

اناري ست روحم

كوبيده بر استخوان كركس

تا بگذري از اتش و

اهورا چشمي اَت بتابد

برابر شيشه هاي اينهمه قرن

لِي

  لِي

    لِي مي زني و

    بو مي كشي فضا را

مي بيني از زبان خود آويخته ام

كه خونم از جنس دلار نبوده و

انسان را

در چار سوقِ بي كعبه

تنها نخواسته ام

 

با خانه آمده ام باز

با بويِ انجمادِ ماهياني

كه رقصِ باله شان تاب مي خورد در هنوزِ اقيانوس

 

سپس منم

به شكلِ دستانِ خويش

ايستاده بر اضطرابِ جهان

ميانِ پارسِ هزار سگان و

  لَه لَهِ ناني

كه بندگيِ زانوم را نشانه رفته است

در خياباني

كه دخترانش اندوهِ ماه را به خوابگاهِ بي عروسِ عصر مي برند

و خياباني

پُر شده از عكس هاي كفشِ تك شماره ي جمهوري

و خياباني

جيغ شده از شعرهايي كه سروده نمي شوند هرگز

 

سپس منم

برابرِ نيلوفري در ثانيه ي صفر

با نيمه ي مانده ي مهلتي در دست

و دو ابراهيم آنسوتر

پرستويي در رؤياي زيتون

لانه بسته است.

 

اشارات:

1)      ليره، آغلي و شن شن نام سه بازي از انواع بازي هايي ست كه با تيله انجام مي شود.

2)      آداخ، گوشاق و ننار كلماتي در بيان كودكانه ي پسرم هستند كه در شعر، كلمه پس از هر يك بيان غير كودكانه ي آن را نشان مي دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 3:43 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

۱)

کاگَدي دِييم دِ مَن وَتي وانُن

من وُتي دوستَي مَطلَبا زانُن

 

نامه اي بفرست, مي خوانم اَش

خودم

پندار تو را مي دانم اي دوست.

 

2)

مَولُوي صاحِب مِني سَرا دَم کَن

نامَيي دِييم دِ مِني دِلا جَم کَن

 

سرم را در دست گير و به دَمي مداوايم کن

مولوي صاحب!

نامه اي بفرست

دل آرامم کن!

 

3)

ميش گَبارانَن واجَهِش گووَن نِيي

مَن وَتِش زانُن تاجَگَش مان نِيي

 

گوسپندان

با هياهو دَرمي رسند

     بي شبانِ همراه

مي دانم, آه

با پستان هاي بي شير

 

4)

روسِيا سوارِ چَ سَرا شيوَگ

مَن تَرا ديستَ گي مَنا گريوَگ

 

سوار بر موتوري روسي

فرو مي آيي سرازيري را

تو را ديده ام

گريه امانم نمي دهد.

 

5)

هَلکانَ لَدَّنتُ رَوُن کوها

گُواتَ شمال کَشِّيتُ بياري شُمي بُوا

 

مردمان

منزل برداشته, به کوهستان مي شوند

باد شمال بوزد اي کاش

بويتان را بياورد.

 

6)

مَن رَوُن کوها, کوه سَري نِندُن

پيشُکي سِندُن, ماسَگي بَندُن

 

به کوهستان شده بر قلّه اي مي نشينم

برگ نخلي کَنده و

       فالي مي گيرم.

 

7)

مَن مَريض بوتُن کَپتُن بهداري

نِي مِنا دوستي بِر گُوَرا بداري

 

بيمارم

افتاده در بهداري, آه

دوستي نيست, تا در آغوشم بدارد

نيست.

 

8)

تو سَرا يِر کَن مِني سوهتَگين زانا

تو دَپا پاچ کَن مَن چوشان تي زُبانا

 

سر بر زانوي سوخته ام بگذار

 تو.

دهان بگشاي

تا بنوشم زبانت را

    من.

 

9)

بُن گِري سرباز گووَن وَتي پيچان

مَن وَتي بَهتا گووَن بنزينا سوچان

 

آتش بگيرد سرباز

آتش بگيرد

پيچ در پيچ جاده اش

آتش بگيرد اين بخت تلخ

 

10)

هورانَ گُوارَنت, جَمبَلان کوتَنت

علي جانَ کُوشان دولتي بوتَنت

 

ابرها کبودند و انباشته

مي بارد باران.

کفش هاي علي جان امّا

پوتينِ سربازي ست.

 

11)

مَهرِيي داران نامي شِيدايِنت

جامَگ تي نازُرکِنت, جان تي پيدايِنت

 

تيزتک شتري دارم

       شيدا نام

جان تو پيداست زيبا

      پيداست

از حرير پيراهنت.

 

12)

سَرحَدي پيرانَ کِي بنازيني

کودکِ عُمرا چون گوازيني

 

پيرانِ سرحد را ناز مي کشي

تا کي؟

چه گونه مي گذراني

کودک عمرت را

                   چه گونه؟

 

13)

تِ آدرسِش بداتين برا سوراني هَنگا

دوتَ منِش بُرتين نامَردِ جَنگا

 

ـ نشاني اَت را آوردند

در هنگ سوران بودي

ـ آري دختر آي

به نبردِ نامرد

مي بَرندَم.

 

14)

هر جُمَ يايان نيستِن تَ را ماسي

منَ بکَن جودي گووَن لُنتان اَنداسي

 

جمعه

    هر جمعه مي آيم

نيست مادرت.

آدامس لبانت را پيش آر

جستجو کن مرا.

 

15)

تو سواد دارِ مِني خَطِت وانتين

مِني دِلِ مطلب, کامِلِ بزانتين

 

با سوادي ديگر

خطم را خواندي و

راز دلم را تمام

دانستي.

 

16)

هورانَ گُوارَنت برا سَري دَشتا

کار مَدار گو مَن آپ کَن وَتي مَشکا

 

باران

    مي بارد بر سراسر دشت

کارم مگير

سيراب کن مشکت را.

 

17)

شَ زاهدان يايان گووَن جامَگي سياهين

بازارَ گردين پَ دختري ماهين

 

سياه پوش مي آيم از زاهدان

بازار را مي گردم

مي گردم پي دختر ماه.

 

18)

اي کَپوت چاهيگ بالَ جَنت نِندي

مني دِلِ بَندا چَ ريشَگا سِندي

 

کبوتر چاهي

 بال مي زند

 مي نشيند

دلم را برمي آرد از ريشه.

 

19)

دُهتَرُک نِشتَگ وَتي پورانَ ساريت

چادُري کَپتَگ شَ چودِگا چاريت

 

دخترک نشسته

برابر انبوه لحاف هاش

که مي نهد بر هم.

رها شده چادرش

از دريچه مي پايدم.

 

20)

مَن بوتُن تِ دَعوت آ مَگرِبَ تِيما

مَن عذاب داران تَ بيا پَ مِني دييِما

 

دم دماي غروب

ميهمانت شدم من.

بيا

تا برابرم بيا

رهايم نمي کند اين عذاب.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  |