سپس منم
روبروي نيلوفري در ثانيه ي صفر
در ششمين روز از پايانِ سي اُمين يخي
كه مهلتم را
به پرستويي نبخشيده است.
سپس منم
برابرِ ثانيه اي در يخِ نخست
كه دل مي گشايم و
آوار مي شود جهان در خونم
تا نخستين هديه ي ميلاد
يكي سيلي باشد
از اندوهِ آن كه دختري
رنج بازيِ زمين را به دويدن نيامده است.
بي شير پسري منم
نه خيره در چشم گوساله اي كه خاك مي بلعيد
نه اندوهناكِ پستانِ خشكِ مادري
از بارانِ اضطراب
نه نارنين؛
در آغوش پدري كه بوي نفت به خانه مي آورد
بي شير آمدم
ايستاده بر پوست و استخوان خويش
بي يادِ لحظه هاي كودكي در پيِ توپ
كه پروانه اي را يك بار بر كيك تولدي ديده است و
نُه شمع آبي اَش را نفسهاي پسري بي رنگ
دود كرده بود.
سپس منم
دل شوره ي خيابانِ پنجاه و هفت
پيش از آغاز لِيره، آغُلي، شُن شُن
زيرِ وزنِ سربيِ كلماتي كه نمي دانم
و تصويرِ خيالي نشسته در ماه
فاتحِ همه ي ديوارهاي زمين
با شاخه اي گل محمّدي در جيب
و دسته دسته لاله هايي
كه خاك را معني مي كنند
شلْيك مي شوم از ابتداي كودكيِ خود
به دهانِ لبخندي كه نديده ام
تا هيچ صدايي عشق نباشد
هيچ نگاهي دوستت دارم
من از كوچه هاي كدام عكس بايد بگذرم؟
تا آرامشِ انسان از زخم بگذرد
كدام كلمه؟
تا نرم نرمِ باراني
رؤيايي آفتاب زده را
بر شانه ي نخلي به خواب برد
خداي من كجاست؟
تا ميان آجرهاي خانه پناهش دهم
كنارِ دندان هاي شيري ام
كه تَك تَك تَك
از من جدا مي شوند و در گورِ ديواري شان
پيچيده در كفني پنبه
از ياد مي روند
شلّيك مي شوم
به ابتداي شكلِ مرد
دردآه
فراموشي
ناياد
سپس نه منم
من است اين
پريده از خوابي از چشمِ ببر
با بهت بغضي برابرِ سنگ باد
ـ آقا!
نيلوفري كه من از پيشاني پدربزرگ بوسيده ام
در همهمه ي اينهمه آرواره نمي يابم
ـ ايست!
پيراهن بنفش ايست!
بي بوي تقدّسِ هابيل
ايست!
من از نيل گذشته است امّا
وَ سوارِ وزن صليبي هم نبوده است
كه لانه ي مورچگان جُلجُتّا را تاريك كرد
من آيه هاي نقاشي بود
پاشنه در نگاه مار كرده
آن سوي تار عنكبوت
خشك مانده ساقه ي گندمي
در ظهر نينوا
جامانده ي گلوي كوسه اي
در كارونِ دي ماه
من بود
هم گذرِ كلاغ پَر از گَزانِ اَمقَر
هم ذوب شده در تابوتِ فلزيِ پسري
نديده پلكان حزب
من موي دختري بوده است
هم در آينه
هم پريشان عشق از حياتِ هزار اسكلتي
كه به گورِ دوباره بازمي گشتند
من امّا در پي نيلوفري اَم آقا كه منم
بوسيده از پيشانيِ پدربزرگ
سپس من است
تَهي
تَك
تاريك
اضطرابِ كلمه اي ساكت در روح
وامانده برابرِ پوستِ طفلي
با دوسطلِ آبِ ده ريالي اَش در برف
تا ثانيه هاي ده سال باز
دست در دستِ شهيدي منتشر
در خشم بوسه ي زمين.
الهي!
الهه اي!
الله من كجاست؟
چند قنوت مانده تا تَهِ رنج
در اين شش گير بازيِ برزخ؟
كه تو مي آيي رضا
و تو مي آيي شعر
و عقربه مي لرزد در ثانيه ي صفر
مي جوشم از رؤياي سيبي كه براي دستهامان چيده مي شود
و دلم را در صد پيكِ شراب
مي گريم تا واقعه ي مريم
در زمستانِ رژه ي بزرگ
( مژه هاش دلِ آهو را آسوده مي كرد
لبهاش
شوق جبرئيل بود
به ادراك خاك
و روسريِ آبيش
فرمانِ ماندنِ زمان )
آه!
رؤياهاي دختري كه در كابوسِ هزار و يك شبِ من
از خواب پريديد!
سپس منم
در جهاني تنگ تر از هر روز
با دو دستي كه از رقصِ گندمي حتّا نمي روند از خويش
وانهاده برابرِ سايه ي مريم
برابرِ چشم خنده بوسه نمازِ علي
كه مي گويي آداخ و
روشن مي شود خانه از خورشيد ناخنت
مي گويي گوشاق
قاشق اندكت لبريز مي شود از پولك آسمان
و مي گويي نَنار
اناري ست روحم
كوبيده بر استخوان كركس
تا بگذري از اتش و
اهورا چشمي اَت بتابد
برابر شيشه هاي اينهمه قرن
لِي
لِي
لِي مي زني و
بو مي كشي فضا را
مي بيني از زبان خود آويخته ام
كه خونم از جنس دلار نبوده و
انسان را
در چار سوقِ بي كعبه
تنها نخواسته ام
با خانه آمده ام باز
با بويِ انجمادِ ماهياني
كه رقصِ باله شان تاب مي خورد در هنوزِ اقيانوس
سپس منم
به شكلِ دستانِ خويش
ايستاده بر اضطرابِ جهان
ميانِ پارسِ هزار سگان و
لَه لَهِ ناني
كه بندگيِ زانوم را نشانه رفته است
در خياباني
كه دخترانش اندوهِ ماه را به خوابگاهِ بي عروسِ عصر مي برند
و خياباني
پُر شده از عكس هاي كفشِ تك شماره ي جمهوري
و خياباني
جيغ شده از شعرهايي كه سروده نمي شوند هرگز
سپس منم
برابرِ نيلوفري در ثانيه ي صفر
با نيمه ي مانده ي مهلتي در دست
و دو ابراهيم آنسوتر
پرستويي در رؤياي زيتون
لانه بسته است.
اشارات:
1) ليره، آغلي و شن شن نام سه بازي از انواع بازي هايي ست كه با تيله انجام مي شود.
2) آداخ، گوشاق و ننار كلماتي در بيان كودكانه ي پسرم هستند كه در شعر، كلمه پس از هر يك بيان غير كودكانه ي آن را نشان مي دهد.