تبليغاتX
كلبه هور

كلبه هور

سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟

اسمش هاکی بود، شاید غلام­حسین هاکی. همه کلاس اول الف بودیم، اول الف دبستان محمدرضا شاه پهلوی، می گفتند: « دبستان شاه! » همه یک معلم داشتیم؛ خانم پاک­دامن. ما را دوست داشت، همه­ی ما را. دوست داشت درس بخوانیم و آدم بشویم. اگر درس نمی­خواندیم و نمی­فهمیدیم که باید آدم شویم؛ مجبور می­شد با کتک آدم­مان کند. ما از همان روز اول آدم شدیم، همه­ی ما. فقط هاکی آدم نمی­شد. هر روز پای تخته سیاه با خط­کش نیم­متری خانم پاک­دامن ( که همه­ی ما را دوست داشت ) کتک می­خورد. خط­کش که بالا می­رفت، خودش را روی زمین می­انداخت و با جیغ و گریه مادرش را صدا می­زد؛ این­جوری: « ننه! ننـــــــــــــــــــــــــه! ننـــــــــــــــــــــــــــــــــه! » خط­کش خانم پاک­دامن ( که می­خواست همه­ی ما آدم شویم ) چندین بار بالا و پایین می­رفت، تند و محکم. هاکی جیغ می­کشید و گریه می­کرد ولی کسی نمی­توانست کمکش کند. گاهی خانم پاک­دامن ( که دوست داشت همه­ی ما درس بخوانیم ) برای  هاکی گریه هم می­کرد؛ ولی باز شاید زنگ بعد یا قطعا روز بعد هاکی را کتک می­زد. باز هاکی پای تخته سیاه خودش را روی زمین می­انداخت و جیغ می­کشید: « ننه! ننــــــــــــــــــــــــه! ننـــــــــــــــــه! »

هر بار که هاکی کتک می­خورد ما آدم­تر می­شدیم و نمی­دانستیم چرا هاکی آدم نمی­شود. وقتی دل­مان برایش می­سوخت، به او می­گفتیم: « خب به حرف خانم گوش بده تا هر روز کتک نخوری! »  وقتی هم که از جیغ و گریه­اش حرص­مان می­گرفت، مسخره­اش می­کردیم: « بچه ننه! برو شیرتو بخور! تو که عرضه­ی کتک خوردن نداری و با دو تا خط­کش ننه­تو صدا می­زنی! » یا می­گفتیم: « اصلا ننه­ات کجاست؟ تو که دستت بهش نمی­رسه چرا صداش می­زنی؟ » هاکی فقط نگاه­مان می­کرد، همه­ی ما را، که آدم شده بودیم.

مادر هاکی آشپز دانش­سرای مقدماتی دختران بود، که رو به ­روی دبستان ما بود، که خانم پاک­دامن ( که مجبور بود هاکی را کتک بزند )  هم در همان دانش­سرا درس خوانده بود و معلم شده بود. همه­ی این­ها را ما زنگ تفریح دوشنبه­یی فهمیدیم که پیره­زنی را با لباس چرب و با صورتی عرق­کرده در حیاط دبستان شاه دیدیم که بر کبودی­های بدن هاکی پماد ­مالید و گریه­ ­کرد و به دو از در مدرسه بیرون رفت. همه­ی این­ها را هاکی به ما گفت. و گفت: « وقتی جیغ می­زنم ننه­ام تو آشپزخونه­ است و صدامو نمی­­شنوه. » و گفت: « شما که نمی­دونین چه دردی داره! اگه کتک بخورین ننه­بزرگ­تون رو هم صدا می­زنین چه برسه به ننه­تون! » زنگ تفریح دوم یک روز دوشنبه­ی دیگر کنار آبخوری حیاط دبستان شاه به ما گفت: « من باید درس بخونم، حتا اگه روزی سه بار کتک بخورم و صد بار جیغ بزنم: ننه! ننـــــــــــــــه! ننـــــــــــــــــــه! »

یک روز زمستانی چهار سال بعد همه­ی ما در صف کلاس پنجم الف ایستاده بودیم. هاکی در ته صف کلاس سوم جیم ایستاده بود. آقای اردلانی، مدیر دبستان، ( که دیگر کسی نمی­گفت دبستان شاه ) ورود دوباره­ی ما را پس از یک ماه تعطیلی خوش­آمد می­گفت. آقای آرایش، سرایدار دبستان، از نردبان چهل پله­یی بالا رفته بود و با کلنگی کاشی­های آبی­ تابلوی دبستان محمدرضا شاه پهلوی را می­شکست. آقای اردلانی گفت که به کلاس­های­مان برویم و در تمام دفترها و کتاب­های­مان بنویسیم: دبستان دکتر محمد مصدق. همه­ی ما در کلاس پنجم الف در تمام دفترها و کتاب­های­مان نوشته بودیم: دبستان دکتر محمد مصدق؛ و چند خط از انشای « برای انقلاب چه کار کرده­اید؟ » را نوشته بودیم که صدای جیغ و گریه­ی هاکی را شنیدیم. این­جوری بود: « ننه! ننـــــــــــــــــــــــــه! ننـــــــــــــــــــــــه! »

ظهر یک روز جمعه که همه­ی ما بزرگ شده بودیم و دیگر به دبستان دکتر محمد مصدق نمی­رفتیم در مسیر خانه­های­مان هاکی را دیدیم.

ــ هاکی! هنوز دبستان دکتر محمد مصدقی؟

ــ نه! اسمش شده دبستان شهید مصطفی چمران. کلاس پنجم الف­ام!

ــ بالاخره آدم شدی؟

ــ شما که نمی­دونین چه دردی داره! شما که کتک نخوردین! ولی من باید درس بخونم، حتا اگه روزی سه بار کتک بخورم و صد بار جیغ بزنم: ننه! ننـــــــــــــــــــه! ننـــــــــــــــــــــــــــه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

باز صداي چوب در کوچه مي پيچد و در باز مي شود. زن جارو به دست از درگاه پا به کوچه مي گذارد، مي انديشد: « اين در هم پير شده و بي حوصله » مي بيند خورشيد خانم قبل از او در حياطش را آب و جار و کرده و رفته است. مي گويد: « حتما نمازش را بعد از آب و جارو مي خواند وگرنه من که خروسخون اول بيدار شدم » و شروع مي کند به جارو کشيدن. خيالش راحت است تا کارش تمام شود بچه ها از صداي سوت سماور بيدار شده اند و دختر بزرگش چاي را دم کرده است، حاجي هم حتما دعا ثنايش تمام شده و او مي تواند جلدي صبحانه شان را بدهد و برود سري به خواهرش بزند که پنج روز است شوهرش رفته و خبري ازش نگرفته است.

خاکروبه ها را توي خاک انداز مي کشد و صداي جارو که قطع مي شود تا مي خواهد قد راست کند باز مثل ديروز کمرش تير مي کشد و باز مي گويد: « خدا جان! شکرت » از درگاه مي گذرد و وارد خانه مي شود. صداي اخ و تف حاجي را مي شنود که سرحوض وضو مي گيرد. مي داند دختر کوچکش دارد زير لحاف وول مي خورد و حرصش گرفته که چرا بابا شير را اينقدر باز مي کند که صداي شر شر همه خانه را بگيرد. خاکروبه ها و خاک انداز را در سطل حلبي کنار درخت شاه توت مي اندازد. آفتابه سنگين مسي را بر مي دارد و از حوض آبش مي کند. پشت سرش صداي در اطاق را مي شنود که با دست هاي حاجي محکم به هم مي خورد. زير لب غر مي زند « بزنه به کمرت با اين نماز خوندنت » و ميرود جلوي خانه را آب پاشي کند. سرش را که از در بيرون مي دهد پاهايي را در يک جفت گيوه سفيد جلوي در خانه مي بيند. هول زده خودش را به حياط مي کشد و چادرش را مرتب مي کند. گوشه چادر را جلوي صورتش مي گيرد تا حجابي بين او و نگاه مرد باشد. مي گويد: « سلام عليکم بفرماييد » و نيم نگاهي به مرد مي اندازد و مي بيند پيري است با ريش سفيد و پارچه اي سفيدتر دور سرش. پيرمرد مي گويد: « سلام. تو به پسري بارداري که نزد خدا نامي دارد و شما نام ديگري بر او خواهيد گذاشت. نخواهي خودت را از او خلاص کني که نمي شود. » مي خواهد بپرسد شما کي هستيد که مي بيند پيرمرد رفته است و در کوچه فقط بانو خانم سر پايين دارد و جارو مي کشد. مي داند به خواهرش خواهد گفت: « نمي دوني چه نوري داشت خواهر » و خواهدگفت: « من بدبختو بگو، گمونم بود کمردردم از پيريه » خواهر استکان چاي را جلويش مي گذارد و مي گويد « حالا هي حرص بخوري که چي؟ دو ليوان آب زعفرون پر مايه بخور و خلاص »

شب حاجي بسته هاي زعفران را سر رف مي گذارد و مي گويد: « مصبتو شکر. بيست مثقال زعفرون دويست تومن » و زن بسته ها را بر مي دارد و به آشپزخانه مي رود. از ديگ مسي بزرگ که دهه محرم خانه به خانه مي گردد و اهالي محل در آن نذري مي پزند هاون سنگي کوچکي در مي آورد. بسته زعفراني را تويش خالي مي کند و شروع مي کند به ساييدن. صداي دختر بزرگش را مي شنود که پا به آشپرخانه گذاشته و جوري مثل همدردي مي گويد: « بابا مي گه شام چي شد؟ » بي آنکه چشم از هاون بردارد جواب مي دهد « سفره رو بنداز اومدم » تا حاجي و بچه ها شامي کبابها را بخورند همه زعفرانها را مي سايد و توي قوري چيني خيسشان مي کند. نصف شب نشده سه ليوان آب زعفران غليظ خورده است و سعي مي کند جلوي قي کردنش را بگيرد. خوشحال است که ماه بدر تمام است و توانسته زير نورش آمد و شد کند. بي آنکه بچه ها ازخواب پرانده يا صداي حاجي را در آورده باشد. سه روز که مي گذرد ديگر خوراکش اشک مي شود و همه زنهاي محل مي فهمند دردش چيست. روز ششم خورشيد خانم با ده کيلو جعفري تازه به خانه اش مي آيد. با زن سبزيها را در آب پاک حوض مي شويد و در ديگ نيکل بزرگي که از خانه اش آورده مي ريزد و روي اجاق مي گذارد تا بجوشد. زن دلواپس مي گويد: « يعني افاقه مي کند » خورشيد خانم مي گويد: « حتما خواهر. صد تا زن بيشتر بگم که با همين آب جعفري بچه انداختن » دو روز تمام هي آب جعفري مي خورد، هي مي گويد: « هلاهله بي پدر» هي بالا مي آورد و هي نگاه پر ترحم بچه هايش را تحمل مي کند. دست آخر زير درخت شاه توت فرو مي افتد و مثل زنهاي پسر مرده ضجه مي زند و جيغ مي کشد: « خدا! »

عصر همه بچه ها را مي فرستد منزل هاشم خان تلويزيون تماشا کنند و در را که پشت سرشان پس بند مي کند به انباري مي رود و سنگ آسياب دستي اش را از زير کيسه برنج بيرون مي کشد مي آورد روي لبه حوض مي گذارد. با دو کاسه آب سنگ شسته مي شود و زن مي انديشد: « ايندفه راحت مي شم » لب پاشويه حوض دراز مي کشد. استغفرالله مي گويد. طنابي را که به سوراخ سنگ بسته با تمام توانش مي کشد. سنگ محکم روي شکمش مي افتد و از هوش مي رود. چشم که باز مي کند نماز شامش قضا شده و اکرم خانم و ننه احمدي قابله بالاي سرش نشسته اند. آب مي خواهد، اکرم خانم کمي آبش مي دهد. ننه احمدي مي گويد: « اينهمه بيچارگي چرا دختر، فردا بيا خودم خلاصت کنم » دست بر شکمش مي گذارد که حرکت بچه مي لرزاندش. لحاف را روي سرش مي کشد. باز مي گريد. مي بيند لب حوض روي سنگ سياه آسياب ايستاده است، آقايي از در حياط  وارد خانه مي شود، تا جلويش مي آيد و مي گويد: « اين پسر فرزند من است، مراقبش باش » از خواب مي پرد. اذان خروس همه محل را گرفته است.

جارو را که بر مي دارد نمازش را خوانده و سماورش روشن است. باز صداي چوب در کوچه مي پيچد و در باز مي شود. جارو را که به زمين مي کشد صداي گريه کودکي را مي شنود. پسر گريه مي کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

گلوله ي چهارم را در خشاب نشاند. در آينه خطوط چهره و جاي سه زخم را كه يكي ابروي راستش را شكافته بود برانداز كرد.

گفت: « يه گولّه حرومت مي كنم بي ناموس! »

فرياد دختر را مي شنيد هنوز.

« نه! نه! اونو نه! تو رو خدا ... »

خشاب با ضربه ي دستش در ته تپانچه نشست. در آينه به چشم هايش خيره شد باز.

« چرا خون نگرفته بد مصّب؟ »

«‌ به تو چه، به تو چه، به تو چه! هزار بارم همديگه رو بوسيديم. بوسيديم. حالا جونت بالا بياد. »

نيمه ي راست صورتش تير كشيد. از اتاق بيرون پريد و هر چهار گلوله را در جنازه ي دختر كه دست كوچكش از زير ملافه ي زردي بيرون مانده بود خالي كرد. بعد، جلوي آينه برگشت تا چهار گلوله در خشاب بنشاند.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

1)

سال هيجدهم با اقتداري هراس انگيز رو به اتمام بود. هيجده سالي كه با خونسردي ردپاي خود را بر چهره اش به جا گذاشته بودند و در نگاهش كه زن ( با آنكه نبود ) هر لحظه حضورش را به آن تحميل مي كرد. گلوله ي مسخره اي زن را كه به سختي در برابر عشق اهلي اش وادار به ايثار شده بود، تسليم كرد و لكه خوني كه در ميان فرياد و همهمه ي جمعيت و بوي لاستيك هاي بزرگي كه در خيابان مي سوختند بر گونه ي چپش نشست اعلام اين تسليم بي ترديد بود. سال ها بعد در نيمه شبي برفي وقتي يازده تابوت خالي را در حاشيه ي خيابان ديد در غربتي توانفرسا آن را تسليمي بيهوده ناميد.

دستي بر گونه ي چپش كشيد و حضور لكه ي خون را كه آن روز حتا در ساختمان مجلس ملي هم انكار شده بود، حس كرد. حتا امروز در آينه ي بيست و چهار ساله ي قاب خاتم، در چهره ي مردي كه رو به رويش نشسته بود، فرورفتگي هاي گونه ي چپ را ناشي از همان لكه خون مي دانست. آينه ي بيست و چهار ساله اي كه به تلخي فرسوده بود و او با سماجتي آسماني هر روز در آن ظاهر مي شد و در ساعتي ديواري كه نمي توانست آن را از رو به رو ببيند خيره مي ماند.

درست در شانزدهمين روز ازدواجش در هياهوي ساعت هاي الكترونيكي، او با خرسندي ساعت را روي چهار تنظيم كرد و به ديوار آويخت. اين تنظيم هيچگاه براي دقيقه اي هم تغيير نكرد چرا كه زن معتقد بود: « خداوند حوّا را در ساعت چهار آفريده است. »

ساعت به يادبود نخستين روز آفرينش تا چهل روز پس از خودكشي مرد بر ديوار باقي ماند، دقيقاً روي ساعت چهار.

 

2)

بدون هيچ حس افتخار آميزي هيجده سال به تنهايي براي زنده ترين يادگار ازدواجش كه دختري با موهاي مشكي و نگاهي هيجان زده بود تلاش كرد و در تمام هشت سال نخست، فرمان الهي خريد عروسك هايي را كه اكنون در تنها كمد چوبي خانه نگهداري مي شدند با دقتي بي نظير به انجام رساند.

زن در نخستين ساعتي كه خودش را از شرّ مادرهاي با سابقه رها ديد، دختر شانزده روزه اش را از قنداق بيرون كشيد و جغجغه ي پر سروصدايي را كه به سختي در طول هفته ي گذشته تحمل كرده بود در سطل زباله انداخت: « زن ها آنقدر بچه نمي شوند كه بشود گولِ شان زد،‌ براي دخترم فقط عروسك مي خري! »

اين دومين و آخرين فرمان زن بود و درك آن براي او در يك عصر آفتابي ماه قبل ميسر شد. دختر موهاي بلندش را مچاله كرده در مقنعه اي سياه پنهان كرد، كيفش را از روي ميز برداشت و با پيچشي كه بازيگوشي اش در مانتوي سياه گم مي شد، بر درگاه اتاق گفت: « تا شب. »

و او در تسخير ناگهاني كودكي فراموش شده اي در اتاق باقي ماند.

 

3)

تا شب دوازده طرح غير كلاسك بر كاغذهايي كه ديگر چندان سفيد هم نبودند،‌كشيد. دختر فقط يكي را پسنديد؛ پوتين چروكيده اي كه چيزي شبيه روسري در آغوشش گرفته بود: « مي فهمم، حتا اگر ماگريت كشيده بود! » و لبهايش را با صداقتي تمام كه يادآور رهاترين شب هاي گمشده ي مرد بودند، بر گونه اش گذاشت. او فقط گفت: « سپاس » و در چند ماه بعد به دلايلي كه براي گفتن اين كلمه به دست آورده بود، انديشيد و مي ترسيد. تمامي آنها در تنگناي شبي كه هر ثانيه با دلواپسي بر بودن خويش پافشاري مي كرد، عشقش را به زانو درآوردند و اينهمه پس از عبور آخرين نگاهش از چهره ي آرام دختر كه در خلوتي ناممكن به خواب رفته بود، اتفاق افتاد.

دختر بي آنكه از آن شب چيز خاصي به ياد داشته باشد، در غروب يك روز سرد پاييزي، هفته ها پس از آن كه ساعت ديواري ساعت رسمي را تجربه مي كرد با حيرت در خانه را به روي سيگار فروش سابق محل گشود. جوان كه آن روز پس از جيغ ابدب دختر همراه با هجوم تماچيان به اتاق، مرد را افتاده بر گونه ي چپ در مقابل آينه ي قاب خاتم ديده بود، با چشماني فرو مانده گفت: « من كه نمي دانستم، ولي آقا خيلي آمد، مي گفت: يك دفعه و خلاص! »

دختر روسري سياهش را چنگ زد و در را به روي جوان به هم كوبيد و باز به ياد آورد؛ آن روز وقتي كفش هايش را مي پوشيد، صداي پدر را شنيد كه بي هيچ خطابي گفت: « دخترم! »

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  |