با عرض پوزش
از این پس در وبلاگ زیر مینویسم. با کلیک روی لینک زیر به کلبه هور جدید بیایید.
سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟
با عرض پوزش
از این پس در وبلاگ زیر مینویسم. با کلیک روی لینک زیر به کلبه هور جدید بیایید.
امشب آخرین جملهی « زندهی بیدار » را نوشتم. پس از دهسال که با اویس و لطیفه روز و شب گذراندم و هر روز از غم نان که سد گفتگوی ما شده بود به فریاد بودم، این کتاب امشب از روی شانهام پایین خزید. تمام این سالها که کارت اعتباری و پرداخت الکترونیک راه نفسم را گرفته بود حتا یک شب هم نتوانستم از دست بازیگوشیهای لطیفه و پرسشگریهای اویس سر راحت به بالش بگذارم. آنها مرا به جایی آوردند که نباید از آن دور میشدم ولی این روزگار بدکردار، قلم را یا بهمزد میخواهد یا گرسنه و من که اهل هیچکدام نبودم ناچار شدم از خانه بیرون بزنم و همنشین کوتولهها بشوم. حالا آنها مرا برگرداندهاند گرچه دیگر همان نیستم که رفته بود. حالا دیگر غم نان از خانه بیرونم نمیبرد و اصلن هم برایم مهم نیست که سر سفرهیی که با چه جان کندنی آن را پهن کردم و چیدم جایی برای خودم نیست.
« زندهی بیدار » هم مرا زنده کرد، هم بیدار. شک ندارم که اویس و لطیفه هم از اینکه کتاب را به پدربزرگ نازنینم تقدیم کردهام شادند. مردی که خیلی زود به خاطرهها پیوست و مادرم وقتی دستهایم را نوازش میکرد به یاد دستهای او میافتاد و اشک در چشمهای مضطربش جمع میشد. حالا او هم دیگر نه مضطرب است و نه گریه میکند. شاید پدر و دختر در خلوتی نشستهاند و برای همدیگر سیب پوست میگیرند.
نمیخواهم بگریم. دلخورم. عصبانیام. از همهی شما که چه زود میمیرید. چرا نمیمانید؟ چرا یکیتان نمیگوید این مرگ زودرس از کجا سر بر میآورد و ما را زانو به بغل به کنج تنهایی پرتاب میکند؟ آخر این چه وقت مردن است؟ چه رنجهایی جوانیتان را به زانو درمیآورد و بغلخواب خاموشیتان میکند؟ رَنگها، صداها، حرفها، سازهای شما که آنهمه شور زندگی برآوردند، چرا مرهم شما نبودند؟ کدام درد بود که غیر مردن دوایی نداشت و مبتلایتان گذاشت؟ چه زود، چه زود، چه زود میمیرید و چارهیی جز گریه نمیگذارید برایم. نه، نمیخواستم بگریم.

در مرداد ۷۹ جهان شاملو را از دست داد. این مرثیه را در سوگ آن بزرگ نوشتم و همان روزها در ماهنامه ی فصل سبز ( شماره ی ۵ و ۶ ) منتشر شد.
----------------------------------------------------------------
حالا باید ساعت مچیات را باز میکردی و روی تاقچه میگذاشتی؛ گذاشتی. آخرین شعرت را به موهای آیدا گره زدی. پرسیدی: « هرگز چنین زیبا بودهام آیا؟ » خندیدی؛ نه! لبخندی بر لبت نشست و پرید. ما ایستاده بودیم و بیهراس میلرزیدیم. آخر؛ تو زانوی اهانت را شکسته بودی تا بشود سیمهای بریدهی سهتار را عوض کرد، کوکش کرد و زخمهای دیروزی پیشانی را در آتشی ریخت که لپ ماه را گل انداخته بود.
ساعت مچیات را گذاشته بودی، شعرت را گره زده بودی، لبخندی هم بر لبت نشسته و پریده بود. حالا باید میرفتی از درگاه بگذری؛ گذشتی. میخواستی ماهی قرمز هزارسالهیی را که هنوز در آبهای روزهای کودکیاش باله میرقصاند، برداری و به خورشید بگویی: « بس است دیگر! پایین بیا! » او دلش هری ریخته بود و آرام از شانهات پایین خزیده بود.
ما ایستاده بودیم، همه. و نمیدانستیم آن جامهی سپید اجتنابناپذیر را چگونه اتو کنیم تا در آن راحت باشی. ( ما را ببخش! راستش چشم دیدن اینهمه آسودگیات را هم نداشتیم، دست خودمان نبود که! خو کرده بودیم بهجای ما سرت را از پنجره بیرون کنی و بگریی، بهجای ما دندانهات را بفشاری بر هم و ـ زبانم لال ـ حتا بهجای ما فحش بشنوی. به همه گفته بودیم چهرهات نفرین مطهریست که عاقبت، دامن تاریخ را خواهد گرفت. )
از درگاه گذشتی، ماهی را برداشتی، به خورشید هم گفتی پایین بیاید؛ بعد آن جامهی سفید را پوشیدی و دستی به موهایت کشیدی. دریا تحمل نفس کشیدن نداشت وقتی سرت را بر شانهیی گذاشتی که هیچکدام نمیدیدیماش. گفتی: « میخواهم مسافری بر شانههاتان باشم » این را پیش از آنی که چشمهات را ببندی گفتی. بستی.
چه زمان پرتردیدی، شانههای ما و سفر تو! تو که سالها قلمدوشمان کرده بودی تا خورشید ببنیم. تو که دست لورکا را گرفته بودی از سیاهترین جنگل سویل آورده بودیش تا کلماتش را مشت مشت توی جیبهامان بریزد. چه شبهایی! تو میآمدی، میبردیمان آن دورها، کنار آتشفشان شازده کوچولو و نمیگذاشتی گلش را بچینیم.
پاهامان میلرزد اما حالا که میخواهی باشد؛ مسافری بر شانههامان باش. اما دیگر نگران نباش، دیگر نبین این اشباح سرکوفته را که میگویند: « میرود آتشفشانهای خاموش زمین را بیدار کند! » شاید بشود فکری برای لبخندهای جراحی شدهی خودمان هم بکنیم، نگران نباش! درختها میخواهند به سوی حضور تو ریشه بدوانند و زمین عرق خستگی را از پیشانیات میگیرد. دوباره تملک خاک دلپذیر شده است.
همه میگوییم: « سفر بخیر عزیز! سفر بخیر! » پسرم ساعت مچیات را نگاه میکند، میگوید: « وقت نماز است بابا! بیا وضو بگیریم! »
آقای شاعر! در این واقعه اگر نیک نظر کنی پر خویش را هم می بینی. حتا همین سیلی نامه ات نیز نشان می دهد که هنوز چشم بسته مانده ای بر واقعیت روزگاری که در آن از هر سو بر اندیشه و هنر و رای دیگران باران بلا می بارد.
آقای شاعر! امروز نام سهراب اعرابی شعری سربلندتر از تمام سوگسروده هایی ست که در این سالها مجال شنیده شدن نیافتند؛ چه رسد به سیلی نامه ها.
عزیز من! آیا آن دردی که تو را به نوشتن این رنج نامه واداشت، از آن نبود که دست سیلی زن از آستین خودت بیرون آمده بود؟ من صورت ماه پسرت را می بوسم و با تمام وجود برای هر دستی که به روی هر جوان عزیز این سرزمین بلند شود از خداوند شفا و هدایت می طلبم ( چرا که نمی توانم حتا آن دست را هم بریده بخواهم ) ولی تو را به جان عزیزت در تمام این سالها که شعرفروشان و هنرپوشان قدرت مدار عرصه را بر هر که غیر از خود تنگ کرده بودند هیچ وقت به خیالت نرسید که شما نیز در هیولا شدن حشرات نقشی دارید؟ نام سلطانپور تو را به یاد چیزی نمی اندازد؟ یاد مختاری دلت را به درد نمی آورد؟ می دانی در روزهایی که شما در محضر از ما بهتران شعر می خواندید و صله می گرفتید شاعرانی که نمی خواستند شعرشان را به سکه ها و صله ها بفروشند به چه رنج هایی محکوم بودند؟ دفعه ی دیگر اگر خدای نکرده پسرت سیلی خورد باز هم می خواهی بگویی پسرم! دست من نبود این دستی که در آستین من بود؟
راستی یادت باشد هیچ کس به دلاوران جنگ شک نمی کند ولی من که آن روزها را با آنها زیستهام نمی دانم چرا به آنان که عکس آن روزهایشان را امروز منتشر می کنند نمی توانم اعتماد کنم حتا اگر شاعر باشند.
پشت چراغ قرمز مانده ام. ثانیه شمار چهار دقیقه است که عدد هفت را نشان می دهد. اتومبیل های پیش رویم را نمی توانم بشمارم. اتومبیل های پشت سرم بوق نمی زنند. گروهبان سفیدپوش راهنمایی و رانندگی به تیر چراغ برق تکیه داده و با دکمه های موبایلش بازی می کند. ( شاید برای کسی که اصلا به من ربطی ندارد که کیست، پیامک می فرستد. ) من چهل و سه دقیقه ی دیگر وقت دارم تا خودم را به سفره ی هفت سین برسانم. کنار همسرم، پسرم، پسر دیگرم. شیشه سمت راست را بالا می برم تا در برابر این همه سماجت درمانده ای که با بسته های بزرگ کبریت، جوراب های سیاه زنانه، آدامس موزی، شاخه های سیاه شده ی رز و دود چشم و گلو سوز برخاسته از قوطی های سوراخ و سیاه شده ی کنسرو در بین اتومبیل های ایستاده پرسه می زنند، شرمنده نشوم. نمی دانم چرا این جوان ویلون نواز سازش را کوک نکرده و به خیابان آمده است. حالا فقط سی وشش دقیقه تا سال تحویل مانده است. دیروز هم چراغ قرمز فرصت رسیدن به شعر بچه ها را از من گرفت. دو هفته پیش چراغ قرمز از دیدار دوستی محرومم کرد و حالا ...
دلم می خواهد بوق بزنم. دلم می خواهد این چراغ سبز شود.
ما به نداشتن حافظه ی تاریخی متهم ایم. این اتهام کمی نیست و تاکنون از هیچ دادگاهی نیز حکم برائت یا مجرمیت خود را دریافت نکرده ایم. تاریخ اما حافظه یی توانمند دارد که هیچ گاه به تعطیلی اش تن نداده است. ما متهمان، با رجعت به همین حافظه ی محفوظ به جبران فراموش کاری های خود، چرا نکوشیم؟ چرا از تاریخ نمی پرسیم: « ای دبیر گیج و گول و کوردل! کی، کجا، شمشیرها یا تفنگ ها پیروز میدان بوده اند؟ » تاریخ از این سان پیروزی ها بی خبر است. آکروپلیس در آتش خشایارشا سوخت اما یونانیان امروز بر ستون های بازمانده اش سقفی از سربلندی و شکوه خود نشانده اند. اسکندر گجستک پرسپولیس را به زیر کشید و در آتش نشاند اما نام و نشان تخت جمشید برای ایرانیان پیام راستی و آشتی ست هنوز. از فتح مصر برای همشهریان ناپلئون سالنی در موزه یی باقی مانده و ستونی در میدانی. از فتح هند برای هم وطنان نادر کوه نوری و تخت طاوسی در کنج موزه یی دیگر. نه ایل خانان چنگیز در ایران به خون نشسته پاییدند و نه سرهنگان هیتلر جز پس کوچه های برلین راهی پیش روی خود دیدند. سرنوشت هیچ میدانی در دست اسلحه ها باقی نمانده است.
شمشیرکشان و تفنگ داران، میران پنج روزی اند که به تاخت می آیند و با تاختی تندتر می گریزند. هیچ قوم مغلوبی، معدوم نگشته اند و از زخم و کینه های پنهان کرده ی خویش آتشی سرکش افروخته و باز راه تاریک شده ی خود را روشن کرده اند.
ما متهمان به یاد نداریم اما تاریخ به ما می گوید: « جنگ ها در روزگار دراز من به پیروزی نرسیده اند و فاتح هر روزی مغلوب روز دیگری بوده است. » ما متهمان به یاد نداریم اما تاریخ به ما می گوید: « شلیک نکنید! صدای امروز به گوش فردای تان باز می گردد. » ما متهمان به یاد نداریم اما تاریخ به ما می گوید: « جنگ ها را صلح نامه ها به پایان رسانده اند. »
وای بر متهمان امروز اگر مجرمان فردای تاریخ باشند؛ که دیر حکم می دهد و بی فرجام. آنان که می توانند پیش از شلیک فقط دمی در چشم های آرامش خیره شوند و دریابند.
پدرم گفت: نرو! گفت: آزادی بازی ما نیست که برایش جان به انقلاب بدهیم! من اما بچه بودم و نمی خواستم صدای بچه های خیابان های انقلاب خاموش شود. پدرم گفت: نرو! گفت: کتاب تو همین حساب و هندسه یی ست که من اگر می خواندم آئینه ی عبرتی برایت نبودم! من اما بچه بودم و نمی خواستم شب آخر بچه های آن سوی میله ها شب بی شعر باشد. پدرم گفت: نرو! گفت: وطن تو همین خانه یی ست که خشت بر خشت از رنج و خون دل برآورده ام برای تو! من اما بچه بودم و نمی خواستم بچه های خرمشهر همسایه ی ما نباشند.
وقتی هم زنجیرم از بهمن پنجاه و هفت به خانه برنگشت، وقتی هم بندم پیش از دستور آتش آخرین شعرش را خواند، وقتی دست بریده ی هم سنگرم روی دستم ماند، وقتی...،وقتی...، وقتی...، از این همه وقت هنوز درنیافته ام چرا بهای آزادی، خون است و پاداش انسان، مرگ؟
ما هنوز بچه ایم پدر و امروز چهار روز از ۲۲ خرداد گذشته است.
نوجوان بودم که " جوردانو برونو " را دیدم. دیدم که بر دهانش قفلی فولادی کوفتند و بر کوهه ی هیزمی به بندش کشیدند. دیدم که از دهانش ـ که دیگر هیچ صدایی از آن نمی رسید ـ خون بر هیزم ها چکه می کرد. و دیدم که او را به آتش کشیدند. و دیدم که صدای نفوذ آتش در تنش را می شنیدند و درد نمی کشیدند. و من از صدایی که در گلوی او ماند و بر خاکستر نشست شبهای بسیاری از خواب پریده ام. دیروز صدای پنج عزیز زاهدانی بر خاکستر نشست و من باز از خواب پریده ام. آنان از زندگی سهمی داشتند که برای به دست آوردنش هر روز از خانه تا شعبه ی " موسسه ی اعتباری مهر " پیش پایشان بود و در زندگی شاید خلوتی داشتند که در آن خیلی چیزهای ساده ـ ساده تر از همه ی لیوان های آبی که روی میز جناب دادستان جامانده بودند ـ دل ها یشان را بین شور و رنج دست به دست می کرد. آنها " جوردانو برونو " نبودند وقتی بودند؛ " جوردانو برونو " نبودند وقتی سوختند؛ و " جوردانو برونو " نخواهند بود از این پس که نیستند. آنها بودند، فقط بودند، در همین کوچه ی کناری که وقتی می رفتند یا می آمدند صدای پایشان حتا خواب پنجره هایمان را نمی آشفت و هیچ وقت برای آن که بگویند همسایه ی ما هستند زنگ سرای ما را نمی زدند، و شاید ساعت نه و چهل و پنج دقیقه ی شب نهم خرداد به آقای رئیس جمهور فکر می کرده اند. و شاید اگر شب دهم خرداد در تقویم شان نمی سوخت ساعت نه و چهل و پنج دقیقه دیگر دلیلی برای اندیشیدن به آقای رئیس جمهور پیدا نمی کردند. آنها پنج تن بودند و دیگر هیچ وقت، به هیچ دلیلی، به هیچ رئیس جمهوری و به هیچ چیز و ناچیزی نمی توانند بیاندیشند زیرا آنها سوخته اند و حتا ندانستند در آتش که.
آقایان! ما کلاه از سر خود برداشته ایم. لطفا کلاهتان را بردارید و یک دقیقه در برابر تن های شرحه شرحه و خاکسترشده ی ما سکوت کنید و از یاد نبرید که ما سرانجام برادریم!
غروب هفتم خرداد بیست نفر در زاهدان مردند. بمبی که ترکید دل های بسیاری را به آتش کشید و جان های بسیاری را گرفت. ما که از تصادفات جاده یی و خیابانی ینگه ی دنیا حتا بی خبر نمی مانیم به لطف خبرنگاران وطنی، این خبر را از بنگاه خبرپراکنی لندنی ها باید بشنویم!! دریغ!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سال هاست می میرید. سال هاست کشته می شوید. سال هاست بر این خوان غریب پاره های تن و جام های خون دیده اید و دندان بر جگر زخم فشرده اید. شما از دیاری دیگر نبوده اید و در این سرای فراخ جز تنگ جایی به اندازه ی چمباتمه یی برای بیتوته ی پنج روز زندگی نخواسته اید، اما کشته می شوید. و مرگ شما مرگی برای شنیدن نیست، مرگی برای گفتن نیست. مرگ شما مرگی بی صدا ست، شما که کشته های زاهدان اید. شما در سزرمینی مقدس مرده اید و گفته اند که در مداین این بلد امین هیچ قابیلی سر هابیل را برنمی کند و رستمی به چاه نابرادر جان نمی دهد. چرا از کشته های شما بگویند و تقدس گوش فلک کرده ی وطن را بیالایند. اینجا پهلوانانی به کارند که نابه کاران را از زمین برکنده اند و بدکاران را به تکریم نیکی کشانده اند. از مرگ شما چه بگویند که خونتان جز بر روی شما نمی خشکد و جز بر خاک شما نمی روید.
اینجا خبرهاست؛ خبر! خبر! پیش بینی کرده اند مالزی دچار پنج درصد رکود اقتصادی خواهد شد. حاکمان بلاروس می خواهند شرکت های دولتی را به مردم واگذارند. جاسوس اسرائیلی را مردان گمنام شیخ حسن شناسایی کرده اند. ابعاد تازه یی از شکنجه ی زندانیان مظلوم ابوغریب ( که روزی از شکنجه ی زندانیان پیشین ابوغریب نان به سفره می بردند ) آشکار شده است. تیم مقتدر پایتخت هم دوباره، ده باره، صدباره، جلوی چشم همه ی عاشقان مستطیل سبز واداده و پشت اعتماد به نفس ملی را شکسته است. اینجا خبرهاست؛ خبر! خبر! چرا خبری از مرگ شما باشد؟ وقتی چهار مین روب در هرات مرده اند. چند برزیلی؛ که شاید می توانستد پسرانی چون پله یا دست کم زیکو به جهان تقدیم کنند؛ در سیل جان سپرده اند، و سه بمب دوازده پیشاوری را به خون کشیده اند. چرا خبری از مرگ شما باشد؟ شما که نه چنان بیگانه اید که مرگتان به کار دیپلماسی بیاید و نه چندان خودی که خونتان به غیرت خونخواهی بیرزد. شما برای ابد مرده اید و نمی توان آرامش این روزهای حساس میهن را با پیراهن خونی شما به التهاب کشید. شما برای ابد مرده اید آری و کسانی هستند که راه خانه ی شما را نمی شناسند تا راه شما را ادامه دهند. از مرگ شما چرا باید گفت؟
در این روزها که از فراوانی اصلاحات پیشنهادی ممیزان محترم ( ممیز عبارت تمیزی ست که بزرگواران برای حفظ امنیت زبان فارسی ـ که صد البته برادر یا خواهر تنی زبان عربی ست ـ به جای واژه ی کثیف و زشت سانسورچی به کار می برند و ایشان قطعا محترم اند زیرا چنان حریمی دارند که هیچ کتاب خط خورده ای به نام و جنسیت و دانش و تخصص آنان نمی تواند آگاهی یابد ) بر مجموعه شعر تو گفتی گندم خود، شوریده و برآشفته بودم؛ چاپ دوم صدلیکو به همت نشر مشکی منتشر شد. این چاپ از نظر قطع و نوع کاغذ و اندازه ی حروف با چاپ نخست تفاوت هایی دارد که آن را دلپسندتر کرده است. قطع کتاب پالتویی ست و اندازه حروف بر خلاف چاپ اول درشت و قابل خواندن است. گرچه کاغذ رنگی چاپ اول جلوه ی بیشتری داشت ولی مزیت خوانایی بیشتر کلمات در این چاپ آن را قابل قبول تر کرده است. هر چند کسی به درستی نمی داند تورم ایرانی چند درصد و چرا متورم تر شده یا بادش فروکش کرده ولی شاید به دلیل بحران اقتصادی جهانی و تغییر وزن و اندازه کاغذ قیمت کتاب از ۱۰۰۰ تومان قبلی به ۲۲۰۰ تومان افزایش یافته است که من، دست کم در این مورد، مسگر شوشتری هستم و بی گناه! نه! این اتفاقات ربطی به شرایط استوار اقتصادی کشور عزیز ما ندارد و در هیچ کدام از برنامه های توسعه ملی هم برای بروز یا عدم بروز آنها بند و سطری نیامده است و دیگر همه می دانند که ناشی از بحران اقتصادی جهان بی ادب غرب است. حتا حکام بی تربیت و منحط فرنگستان هم از اعتراف به آن خودداری نمی کنند ( من نمی دانم چرا آن ها یاد نمی گیرند که هر چیزی را نباید به مردم گفت و خودشان با دست خودشان اقدام به سیاه نمایی و تشویش اذهان عمومی می کنند )
در مورد صدلیکو پیش از این ـ هم زمان با چاپ اول آن ـ در همین وبلاگ نکاتی نوشته ام که امیدوارم برای دوستان نا آشنا با لیکو مطالعه آن خالی از لطف نباشد.
برای من که از سه کتابی که تا کنون برای نشرشان اقدام کرده ام دوتای آنها ( الف، لام، میم و تو گفتی گندم ) با پیشنهاد قانونی و خیرخواهانه ی نهاد ممیزی اداره ی کتاب به گنجه ام بازگشته اند، انتشار چاپ دوم صدلیکو کمی دلگرم کننده بود. خصوصا آن که این کتاب در نوع خود متاسفانه تنها هم هست!!!
يک
مهربان. قرآن آموخت. انسان آفريد. گفتنش آموخت. ( شعر گفتنش آموخت. )
دو
شِعرا! مقام ده اين واژه را, کلام کن. حکيمي از مِه برآمد. برف هزار زمستان را مي دانست. بيخ دلم نجوا کرد: « در شعر, کلمه حضور شِي است نه بيان شِي »
ـ حکيم! در شعر کلمه حضور هستي نيست؟ حضور نيستي نيست؟
مِه از وجود پس زد. فرمود: شعر حضور آفرينش است.
سه
برخيزم. در عشق آگاهي گام زنم. دروازه رهايي کجاست؟
ـ اينجاست. ( شعر گفت. )