تبليغاتX
كلبه هور

كلبه هور

سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟

با عرض پوزش

از این پس در وبلاگ زیر می­نویسم. با کلیک روی لینک زیر به کلبه هور جدید بیایید.

 

http://kolbehoor.blogspot.com

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط منصور مومني 

امشب آخرین جمله­ی « زنده­ی بیدار » را نوشتم. پس از ده­سال که با اویس و لطیفه روز و شب گذراندم و هر روز از غم نان که سد گفتگوی ما شده بود به فریاد بودم، این کتاب امشب از روی شانه­ام پایین خزید. تمام این سال­ها که کارت اعتباری و پرداخت الکترونیک راه نفسم را گرفته بود حتا یک شب هم نتوانستم از دست بازیگوشی­های لطیفه و پرسش­گری­های اویس سر راحت به بالش بگذارم. آن­ها مرا به ­جایی آوردند که نباید از آن­ دور می­شدم ولی این روزگار بدکردار، قلم را یا به­مزد می­خواهد یا گرسنه و من که اهل هیچ­کدام نبودم ناچار شدم از خانه بیرون بزنم و هم­نشین کوتوله­ها بشوم. حالا آن­ها مرا برگردانده­اند گرچه دیگر همان نیستم که رفته بود. حالا دیگر غم نان از خانه بیرونم نمی­برد و اصلن هم برایم مهم نیست که سر سفره­یی که با چه جان کندنی آن را پهن کردم و چیدم جایی برای خودم نیست.
« زنده­ی بیدار » هم مرا زنده کرد، هم بیدار. شک ندارم که اویس و لطیفه هم از این­که کتاب را به پدربزرگ نازنینم تقدیم کرده­ام شادند. مردی که خیلی زود به خاطره­ها پیوست و مادرم وقتی دست­هایم را نوازش می­کرد به یاد دست­های او می­افتاد و اشک در چشم­های مضطربش جمع می­شد. حالا او هم دیگر نه مضطرب است و نه گریه می­کند. شاید پدر و دختر در خلوتی نشسته­اند و برای هم­دیگر سیب پوست می­گیرند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 3:34 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

در سوگ پرویز مشکاتیان

نمی­خواهم بگریم. دلخورم. عصبانی­ام. از همه­ی شما که چه زود می­میرید. چرا نمی­مانید؟ چرا یکی­تان نمی­گوید این مرگ زودرس از کجا سر بر می­آورد و ما را زانو به بغل به کنج تنهایی پرتاب می­کند؟ آخر این چه وقت مردن است؟ چه رنج­هایی جوانی­تان را به زانو درمی­آورد و بغل­خواب خاموشی­تان می­کند؟ رَنگها، صداها، حرف­ها، سازهای شما که آن­همه شور زندگی برآوردند، چرا مرهم شما نبودند؟ کدام درد بود که غیر مردن دوایی نداشت و مبتلای­تان گذاشت؟ چه زود، چه زود، چه زود می­میرید و چاره­یی جز گریه نمی­گذارید برایم. نه، نمی­­خواستم بگریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

در مرداد ۷۹ جهان شاملو را از دست داد. این مرثیه را در سوگ آن بزرگ نوشتم و همان روزها در ماهنامه ی فصل سبز ( شماره ی ۵ و ۶ ) منتشر شد. 

----------------------------------------------------------------

حالا باید ساعت مچی­ات را باز می­کردی و روی تاقچه میگذاشتی؛ گذاشتی. آخرین شعرت را به موهای آیدا گره زدی. پرسیدی: « هرگز چنین زیبا بوده­ام آیا؟ » خندیدی؛ نه! لبخندی بر لبت نشست و پرید. ما ایستاده بودیم و بی­هراس می­لرزیدیم. آخر؛ تو زانوی اهانت را شکسته بودی تا بشود سیم­های بریده­ی سه­تار را عوض کرد، کوکش کرد و زخم­های دیروزی پیشانی را در آتشی ریخت که لپ ماه را گل انداخته بود.

ساعت مچی­ات را گذاشته بودی، شعرت را گره زده بودی، لبخندی هم بر لبت نشسته و پریده بود. حالا باید می­رفتی از درگاه بگذری؛ گذشتی. می­خواستی ماهی قرمز هزارساله­یی را که هنوز در آب­های روزهای کودکی­اش باله می­رقصاند، برداری و به خورشید بگویی: « بس است دیگر! پایین بیا! » او دلش هری ریخته بود و آرام از شانه­ات پایین خزیده بود.

ما ایستاده بودیم، همه. و نمی­دانستیم آن جامه­ی سپید اجتناب­ناپذیر را چگونه اتو کنیم تا در آن راحت باشی. ( ما را ببخش! راستش چشم دیدن این­همه آسودگی­ات را هم نداشتیم، دست خودمان نبود که! خو کرده بودیم به­جای ما سرت را از پنجره بیرون کنی و بگریی، به­جای ما دندان­هات را بفشاری بر هم و  ـ زبانم لال ـ حتا به­جای ما فحش بشنوی. به همه گفته بودیم چهره­ات نفرین مطهری­ست که عاقبت، دامن تاریخ را خواهد گرفت. )

از درگاه گذشتی، ماهی را برداشتی، به خورشید هم گفتی پایین بیاید؛ بعد آن جامه­ی سفید را پوشیدی و دستی به موهایت کشیدی. دریا تحمل نفس کشیدن نداشت وقتی سرت را بر شانه­یی گذاشتی که هیچ­کدام نمی­دیدیم­اش. گفتی: « می­خواهم مسافری بر شانه­هاتان باشم » این را پیش از آنی که چشم­هات را ببندی گفتی. بستی.

چه زمان پرتردیدی، شانه­های ما و سفر تو! تو که سال­ها قلم­دوش­مان کرده بودی تا خورشید ببنیم. تو که دست لورکا را گرفته بودی از سیاه­ترین جنگل سویل آورده بودیش تا کلماتش را مشت مشت توی جیبهامان بریزد. چه شب­هایی! تو می­آمدی، می­بردی­مان آن دورها، کنار آتش­فشان شازده کوچولو و نمی­گذاشتی گلش را بچینیم.

پاهامان می­لرزد اما حالا که می­خواهی باشد؛ مسافری بر شانه­هامان باش. اما دیگر نگران نباش، دیگر نبین این اشباح سرکوفته را که می­گویند: « می­رود آتش­فشان­های خاموش زمین را بیدار کند! » شاید بشود فکری برای لبخندهای جراحی شده­ی خودمان هم بکنیم، نگران نباش! درخت­ها می­خواهند به سوی حضور تو ریشه بدوانند و زمین عرق خستگی را از پیشانی­ات می­گیرد. دوباره تملک خاک دلپذیر شده است.

همه می­گوییم: « سفر بخیر عزیز! سفر بخیر! » پسرم ساعت مچی­ات را نگاه می­کند، می­گوید: « وقت نماز است بابا! بیا وضو بگیریم! »

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

آقای شاعر! در این واقعه اگر نیک نظر کنی پر خویش را هم می بینی. حتا همین سیلی نامه ات نیز نشان می دهد که هنوز چشم بسته مانده ای بر واقعیت روزگاری که در آن از هر سو بر اندیشه و هنر و رای دیگران باران بلا می بارد.

آقای شاعر! امروز نام سهراب اعرابی شعری سربلندتر از تمام سوگسروده هایی ست که در این سال­ها مجال شنیده شدن نیافتند؛ چه رسد به سیلی نامه ها. 

عزیز من! آیا آن دردی که تو را به نوشتن این رنج نامه واداشت، از آن نبود که دست سیلی زن از آستین خودت بیرون آمده بود؟ من صورت ماه پسرت را می بوسم و با تمام وجود برای هر دستی که به روی هر جوان عزیز این سرزمین بلند شود از خداوند شفا و هدایت می طلبم ( چرا که نمی توانم حتا آن دست را هم بریده بخواهم ) ولی تو را به جان عزیزت در تمام این سالها که شعرفروشان و هنرپوشان قدرت مدار عرصه را بر هر که غیر از خود تنگ کرده بودند هیچ وقت به خیالت نرسید که شما نیز در هیولا شدن حشرات نقشی دارید؟ نام سلطانپور تو را به یاد چیزی نمی اندازد؟ یاد مختاری دلت را به درد نمی آورد؟ می دانی در روزهایی که شما در محضر از ما بهتران شعر می خواندید و صله می گرفتید شاعرانی که نمی خواستند شعرشان را به سکه ها و صله ها بفروشند به چه رنج هایی محکوم بودند؟ دفعه ی دیگر اگر خدای نکرده پسرت سیلی خورد باز هم می خواهی بگویی پسرم! دست من نبود این دستی که در آستین من بود؟

راستی یادت باشد هیچ کس به دلاوران جنگ شک نمی کند ولی من که آن روزها را با آنها زیسته­ام نمی دانم چرا به آنان که عکس آن روزهایشان را امروز منتشر می کنند نمی توانم اعتماد کنم حتا اگر شاعر باشند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 4:32 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

این نوشته پاسخی ست به دعوت خانم بیژنی برای رویا نویسی

پشت چراغ قرمز مانده ام. ثانیه شمار چهار دقیقه است که عدد هفت را نشان می دهد. اتومبیل های پیش رویم را نمی توانم بشمارم. اتومبیل های پشت سرم بوق نمی زنند. گروهبان سفیدپوش راهنمایی و رانندگی به تیر چراغ برق تکیه داده و با دکمه های موبایلش بازی می کند. ( شاید برای کسی که اصلا به من ربطی ندارد که کیست، پیامک می فرستد. ) من چهل و سه دقیقه ی دیگر وقت دارم تا خودم را به سفره ی هفت سین برسانم. کنار همسرم، پسرم، پسر دیگرم. شیشه سمت راست را بالا می برم تا در برابر این همه سماجت درمانده ای که با بسته های بزرگ کبریت، جوراب های سیاه زنانه، آدامس موزی، شاخه های سیاه شده ی رز و دود چشم و گلو سوز برخاسته از قوطی های سوراخ و سیاه شده ی کنسرو در بین اتومبیل های ایستاده پرسه می زنند، شرمنده نشوم. نمی دانم چرا این جوان ویلون نواز سازش را کوک نکرده و به خیابان آمده است. حالا فقط سی وشش دقیقه تا سال تحویل مانده است. دیروز هم چراغ قرمز فرصت رسیدن به شعر بچه ها را از من گرفت. دو هفته پیش چراغ قرمز از دیدار دوستی محرومم کرد و حالا ...

دلم می خواهد بوق بزنم. دلم می خواهد این چراغ سبز شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 3:20 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

ما به نداشتن حافظه ی تاریخی متهم ایم. این اتهام کمی نیست و تاکنون از هیچ دادگاهی نیز حکم برائت یا مجرمیت خود را دریافت نکرده ایم. تاریخ اما حافظه یی توانمند دارد که هیچ گاه به تعطیلی اش تن نداده است. ما متهمان، با رجعت به همین حافظه ی محفوظ به جبران فراموش کاری های خود، چرا نکوشیم؟ چرا از تاریخ نمی پرسیم: « ای دبیر گیج و گول و کوردل! کی، کجا، شمشیرها یا تفنگ ها پیروز میدان بوده اند؟ » تاریخ از این سان پیروزی ها بی خبر است. آکروپلیس در آتش خشایارشا سوخت اما یونانیان امروز بر ستون های بازمانده اش سقفی از سربلندی و شکوه خود نشانده اند. اسکندر گجستک پرسپولیس را به زیر کشید و در آتش نشاند اما نام و نشان تخت جمشید برای ایرانیان پیام راستی و آشتی ست هنوز. از فتح مصر برای همشهریان ناپلئون سالنی در موزه یی باقی مانده و ستونی در میدانی. از فتح هند برای هم وطنان نادر کوه نوری و تخت طاوسی در کنج موزه یی دیگر. نه ایل خانان چنگیز در ایران به خون نشسته پاییدند و نه سرهنگان هیتلر جز پس کوچه های برلین راهی پیش روی خود دیدند. سرنوشت هیچ میدانی در دست اسلحه ها باقی نمانده است.

شمشیرکشان و تفنگ داران، میران پنج روزی اند که به تاخت می آیند و با تاختی تندتر می گریزند. هیچ قوم مغلوبی، معدوم نگشته اند و از زخم و کینه های پنهان کرده ی خویش آتشی سرکش افروخته و باز راه تاریک شده ی خود را روشن کرده اند.

ما متهمان به یاد نداریم اما تاریخ به ما می گوید: « جنگ ها در روزگار دراز من به پیروزی نرسیده اند و فاتح هر روزی مغلوب روز دیگری بوده است. » ما متهمان به یاد نداریم اما تاریخ به ما می گوید: « شلیک نکنید! صدای امروز به گوش فردای تان باز می گردد. » ما متهمان به یاد نداریم اما تاریخ به ما می گوید: « جنگ ها را صلح نامه ها به پایان رسانده اند. »

وای بر متهمان امروز اگر مجرمان فردای تاریخ باشند؛ که دیر حکم می دهد و بی فرجام. آنان که می توانند پیش از شلیک فقط دمی در چشم های آرامش خیره شوند و دریابند.     

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

پدرم گفت: نرو! گفت: آزادی بازی ما نیست که برایش جان به انقلاب بدهیم! من اما بچه بودم و نمی خواستم صدای بچه های خیابان های انقلاب خاموش شود. پدرم گفت: نرو! گفت: کتاب تو همین حساب و هندسه یی ست که من اگر می خواندم آئینه ی عبرتی برایت نبودم! من اما بچه بودم و نمی خواستم شب آخر بچه های آن سوی میله ها شب بی شعر باشد. پدرم گفت: نرو! گفت: وطن تو همین خانه یی ست که خشت بر خشت از رنج و خون دل برآورده ام برای تو! من اما بچه بودم و نمی خواستم بچه های خرمشهر همسایه ی ما نباشند.

وقتی هم زنجیرم از بهمن پنجاه و هفت به خانه برنگشت، وقتی هم بندم پیش از دستور آتش آخرین شعرش را خواند، وقتی دست بریده ی هم سنگرم روی دستم ماند، وقتی...،وقتی...، وقتی...، از این همه وقت هنوز درنیافته ام چرا بهای آزادی، خون است و پاداش انسان، مرگ؟

ما هنوز بچه ایم پدر و امروز چهار روز از ۲۲ خرداد گذشته است.  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  | 

نوجوان بودم که " جوردانو برونو " را دیدم. دیدم که بر دهانش قفلی فولادی کوفتند و بر کوهه ی هیزمی به بندش کشیدند. دیدم که از دهانش ـ که دیگر هیچ صدایی از آن نمی رسید ـ خون بر هیزم ها چکه می کرد. و دیدم که او را به آتش کشیدند. و دیدم که صدای نفوذ آتش در تنش را می شنیدند و درد نمی کشیدند. و من از صدایی که در گلوی او ماند و بر خاکستر نشست شبهای بسیاری از خواب پریده ام. دیروز صدای پنج عزیز زاهدانی بر خاکستر نشست و من باز از خواب پریده ام. آنان از زندگی سهمی داشتند که برای به دست آوردنش هر روز از خانه تا شعبه ی " موسسه ی اعتباری مهر " پیش پایشان بود و در زندگی شاید خلوتی داشتند که در آن خیلی چیزهای ساده ـ ساده تر از همه ی لیوان های آبی که روی میز جناب دادستان جامانده بودند ـ دل ها یشان را بین شور و رنج دست به دست می کرد. آنها " جوردانو برونو " نبودند وقتی بودند؛ " جوردانو برونو " نبودند وقتی سوختند؛ و " جوردانو برونو " نخواهند بود از این پس که نیستند. آنها بودند، فقط بودند، در همین کوچه ی کناری که وقتی می رفتند یا می آمدند صدای پایشان حتا خواب پنجره هایمان را نمی آشفت و هیچ وقت برای آن که بگویند همسایه ی ما هستند زنگ سرای ما را نمی زدند، و شاید ساعت نه و چهل و پنج دقیقه ی شب نهم خرداد به آقای رئیس جمهور فکر می کرده اند. و شاید اگر شب دهم خرداد در تقویم شان نمی سوخت ساعت نه و چهل و پنج دقیقه دیگر دلیلی برای اندیشیدن به آقای رئیس جمهور پیدا نمی کردند. آنها پنج تن بودند و دیگر هیچ وقت، به هیچ دلیلی، به هیچ رئیس جمهوری و به هیچ چیز و ناچیزی نمی توانند بیاندیشند زیرا آنها سوخته اند و حتا ندانستند در آتش که.

آقایان! ما کلاه از سر خود برداشته ایم. لطفا کلاهتان را بردارید و یک دقیقه در برابر تن های شرحه شرحه و خاکسترشده ی ما سکوت کنید و از یاد نبرید که ما سرانجام برادریم!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

غروب هفتم خرداد بیست نفر در زاهدان مردند. بمبی که ترکید دل های بسیاری را به آتش کشید و جان های بسیاری را گرفت. ما که از تصادفات جاده یی و خیابانی ینگه ی دنیا حتا بی خبر نمی مانیم به لطف خبرنگاران وطنی، این خبر را از بنگاه خبرپراکنی لندنی ها باید بشنویم!! دریغ!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سال هاست می میرید. سال هاست کشته می شوید. سال هاست بر این خوان غریب پاره های تن و جام های خون دیده اید و دندان بر جگر زخم فشرده اید. شما از دیاری دیگر نبوده اید و در این سرای فراخ جز تنگ جایی به اندازه ی چمباتمه یی برای بیتوته ی پنج روز زندگی نخواسته اید، اما کشته می شوید. و مرگ شما مرگی برای شنیدن نیست، مرگی برای گفتن نیست. مرگ شما مرگی بی صدا ست، شما که کشته های زاهدان اید. شما در سزرمینی مقدس مرده اید و گفته اند که در مداین این بلد امین هیچ قابیلی سر هابیل را برنمی کند و رستمی به چاه نابرادر جان نمی دهد. چرا از کشته های شما بگویند و تقدس گوش فلک کرده ی وطن را بیالایند. اینجا پهلوانانی به کارند که نابه کاران را از زمین برکنده اند و بدکاران را به تکریم نیکی کشانده اند. از مرگ شما چه بگویند که خونتان جز بر روی شما نمی خشکد و جز بر خاک شما نمی روید. 

اینجا خبرهاست؛ خبر! خبر! پیش بینی کرده اند مالزی دچار پنج درصد رکود اقتصادی خواهد شد. حاکمان بلاروس می خواهند شرکت های دولتی را به مردم واگذارند. جاسوس اسرائیلی را مردان گمنام شیخ حسن شناسایی کرده اند. ابعاد تازه یی از شکنجه ی زندانیان مظلوم ابوغریب ( که روزی از شکنجه ی زندانیان پیشین ابوغریب نان به سفره می بردند ) آشکار شده است. تیم مقتدر پایتخت هم دوباره، ده باره، صدباره، جلوی چشم همه ی عاشقان مستطیل سبز واداده و پشت اعتماد به نفس ملی را شکسته است. اینجا خبرهاست؛ خبر! خبر! چرا خبری از مرگ شما باشد؟ وقتی چهار مین روب در هرات مرده اند. چند برزیلی؛ که شاید می توانستد پسرانی چون پله یا دست کم زیکو به جهان تقدیم کنند؛ در سیل جان سپرده اند، و سه بمب دوازده پیشاوری را به خون کشیده اند. چرا خبری از مرگ شما باشد؟ شما که نه چنان بیگانه اید که مرگتان به کار دیپلماسی بیاید و نه چندان خودی که خونتان به غیرت خونخواهی بیرزد. شما برای ابد مرده اید و نمی توان آرامش این روزهای حساس میهن را با پیراهن خونی شما به التهاب کشید. شما برای ابد مرده اید آری و کسانی هستند که راه خانه ی شما را نمی شناسند تا راه شما را ادامه دهند. از مرگ شما چرا باید گفت؟ 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

در این روزها که از فراوانی اصلاحات پیشنهادی ممیزان محترم ( ممیز عبارت تمیزی ست که بزرگواران برای حفظ امنیت زبان فارسی ـ که صد البته برادر یا خواهر تنی زبان عربی ست ـ به جای واژه ی کثیف و زشت سانسورچی به کار می برند و ایشان قطعا محترم اند زیرا چنان حریمی دارند که هیچ کتاب خط خورده ای به نام و جنسیت و دانش و تخصص آنان نمی تواند آگاهی یابد ) بر مجموعه شعر تو گفتی گندم خود، شوریده و برآشفته بودم؛ چاپ دوم صدلیکو به همت نشر مشکی منتشر شد. این چاپ از نظر قطع و نوع کاغذ و اندازه ی حروف با چاپ نخست تفاوت هایی دارد که آن را دلپسندتر کرده است. قطع کتاب پالتویی ست و اندازه حروف بر خلاف چاپ اول درشت و قابل خواندن است. گرچه کاغذ رنگی چاپ اول جلوه ی بیشتری داشت ولی مزیت خوانایی بیشتر کلمات در این چاپ آن را قابل قبول تر کرده است. هر چند کسی به درستی نمی داند تورم ایرانی چند درصد و چرا متورم تر شده یا بادش فروکش کرده ولی شاید به دلیل بحران اقتصادی جهانی و تغییر وزن و اندازه کاغذ قیمت کتاب از ۱۰۰۰ تومان قبلی به ۲۲۰۰ تومان افزایش یافته است که من، دست کم در این مورد، مسگر شوشتری هستم و بی گناه! نه! این اتفاقات ربطی به شرایط استوار اقتصادی کشور عزیز ما ندارد و در هیچ کدام از برنامه های توسعه ملی هم برای بروز یا عدم بروز آنها بند و سطری نیامده است و دیگر همه می دانند که ناشی از بحران اقتصادی جهان بی ادب غرب است. حتا حکام بی تربیت و منحط فرنگستان هم از اعتراف به آن خودداری نمی کنند ( من نمی دانم چرا آن ها یاد نمی گیرند که هر چیزی را نباید به مردم گفت و خودشان با دست خودشان اقدام به سیاه نمایی و تشویش اذهان عمومی می کنند )

در مورد صدلیکو پیش از این ـ هم زمان با چاپ اول آن ـ در همین وبلاگ نکاتی نوشته ام که امیدوارم برای دوستان نا آشنا با لیکو مطالعه آن خالی از لطف نباشد. 

برای من که از سه کتابی که تا کنون برای نشرشان اقدام کرده ام دوتای آنها ( الف، لام، میم و تو گفتی گندم ) با پیشنهاد قانونی و خیرخواهانه ی نهاد ممیزی اداره ی کتاب به گنجه ام بازگشته اند، انتشار چاپ دوم صدلیکو کمی دلگرم کننده بود. خصوصا آن که این کتاب در نوع خود متاسفانه تنها هم هست!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 1:47 قبل از ظهر  توسط منصور مومني  | 

 

يک

مهربان. قرآن آموخت. انسان آفريد. گفتنش آموخت. ( شعر گفتنش آموخت. )

 

دو

شِعرا! مقام ده اين واژه را, کلام کن. حکيمي از مِه برآمد. برف هزار زمستان را مي دانست. بيخ دلم نجوا کرد: « در شعر, کلمه حضور شِي است نه بيان شِي »

ـ حکيم! در شعر کلمه حضور هستي نيست؟ حضور نيستي نيست؟

مِه از وجود پس زد. فرمود: شعر حضور آفرينش است.

 

سه

برخيزم. در عشق آگاهي گام زنم. دروازه رهايي کجاست؟

ـ اينجاست. ( شعر گفت. )

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط منصور مومني  |