نوجوان بودم که " جوردانو برونو " را دیدم. دیدم که بر دهانش قفلی فولادی کوفتند و بر کوهه ی هیزمی به بندش کشیدند. دیدم که از دهانش ـ که دیگر هیچ صدایی از آن نمی رسید ـ خون بر هیزم ها چکه می کرد. و دیدم که او را به آتش کشیدند. و دیدم که صدای نفوذ آتش در تنش را می شنیدند و درد نمی کشیدند. و من از صدایی که در گلوی او ماند و بر خاکستر نشست شبهای بسیاری از خواب پریده ام. دیروز صدای پنج عزیز زاهدانی بر خاکستر نشست و من باز از خواب پریده ام. آنان از زندگی سهمی داشتند که برای به دست آوردنش هر روز از خانه تا شعبه ی " موسسه ی اعتباری مهر " پیش پایشان بود و در زندگی شاید خلوتی داشتند که در آن خیلی چیزهای ساده ـ ساده تر از همه ی لیوان های آبی که روی میز جناب دادستان جامانده بودند ـ دل ها یشان را بین شور و رنج دست به دست می کرد. آنها " جوردانو برونو " نبودند وقتی بودند؛ " جوردانو برونو " نبودند وقتی سوختند؛ و " جوردانو برونو " نخواهند بود از این پس که نیستند. آنها بودند، فقط بودند، در همین کوچه ی کناری که وقتی می رفتند یا می آمدند صدای پایشان حتا خواب پنجره هایمان را نمی آشفت و هیچ وقت برای آن که بگویند همسایه ی ما هستند زنگ سرای ما را نمی زدند، و شاید ساعت نه و چهل و پنج دقیقه ی شب نهم خرداد به آقای رئیس جمهور فکر می کرده اند. و شاید اگر شب دهم خرداد در تقویم شان نمی سوخت ساعت نه و چهل و پنج دقیقه دیگر دلیلی برای اندیشیدن به آقای رئیس جمهور پیدا نمی کردند. آنها پنج تن بودند و دیگر هیچ وقت، به هیچ دلیلی، به هیچ رئیس جمهوری و به هیچ چیز و ناچیزی نمی توانند بیاندیشند زیرا آنها سوخته اند و حتا ندانستند در آتش که.
آقایان! ما کلاه از سر خود برداشته ایم. لطفا کلاهتان را بردارید و یک دقیقه در برابر تن های شرحه شرحه و خاکسترشده ی ما سکوت کنید و از یاد نبرید که ما سرانجام برادریم!
