پدرم گفت: نرو! گفت: آزادی بازی ما نیست که برایش جان به انقلاب بدهیم! من اما بچه بودم و نمی خواستم صدای بچه های خیابان های انقلاب خاموش شود. پدرم گفت: نرو! گفت: کتاب تو همین حساب و هندسه یی ست که من اگر می خواندم آئینه ی عبرتی برایت نبودم! من اما بچه بودم و نمی خواستم شب آخر بچه های آن سوی میله ها شب بی شعر باشد. پدرم گفت: نرو! گفت: وطن تو همین خانه یی ست که خشت بر خشت از رنج و خون دل برآورده ام برای تو! من اما بچه بودم و نمی خواستم بچه های خرمشهر همسایه ی ما نباشند.
وقتی هم زنجیرم از بهمن پنجاه و هفت به خانه برنگشت، وقتی هم بندم پیش از دستور آتش آخرین شعرش را خواند، وقتی دست بریده ی هم سنگرم روی دستم ماند، وقتی...،وقتی...، وقتی...، از این همه وقت هنوز درنیافته ام چرا بهای آزادی، خون است و پاداش انسان، مرگ؟
ما هنوز بچه ایم پدر و امروز چهار روز از ۲۲ خرداد گذشته است.
