<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>كلبه هور</title>
<link>http://kolbehoor.blogfa.com/</link>
<description>سر نمي دهم تا حرفت را بزني، از آنان که با هياهو نمي گذارند صدايت به گوش برسد هم نيستم. تو چه؟</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 03 Oct 2009 22:22:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://kolbehoor.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;با عرض پوزش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;از این پس در وبلاگ زیر می­نویسم. با کلیک روی لینک زیر به کلبه هور جدید بیایید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://kolbehoor.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=6&gt;http://kolbehoor.blogspot.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://kolbehoor.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 22:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolbehoor&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>kolbehoor</dc:creator>
<guid>http://kolbehoor.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنده ی بیدار </title>
<link>http://kolbehoor.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امشب آخرین جمله­ی « زنده­ی بیدار » را نوشتم. پس از ده­سال که با اویس و لطیفه روز و شب گذراندم و هر روز از غم نان که سد گفتگوی ما شده بود به فریاد بودم، این کتاب امشب از روی شانه­ام پایین خزید. تمام این سال­ها که کارت اعتباری و پرداخت الکترونیک راه نفسم را گرفته بود حتا یک شب هم نتوانستم از دست بازیگوشی­های لطیفه و پرسش­گری­های اویس سر راحت به بالش بگذارم. آن­ها مرا به ­جایی آوردند که نباید از آن­ دور می­شدم ولی این روزگار بدکردار، قلم را یا به­مزد می­خواهد یا گرسنه و من که اهل هیچ­کدام نبودم ناچار شدم از خانه بیرون بزنم و هم­نشین کوتوله­ها بشوم. حالا آن­ها مرا برگردانده­اند گرچه دیگر همان نیستم که رفته بود. حالا دیگر غم نان از خانه بیرونم نمی­برد و اصلن هم برایم مهم نیست که سر سفره­یی که با چه جان کندنی آن را پهن کردم و چیدم جایی برای خودم نیست.&lt;BR&gt;« زنده­ی بیدار » هم مرا زنده کرد، هم بیدار. شک ندارم که اویس و لطیفه هم از این­که کتاب را به پدربزرگ نازنینم تقدیم کرده­ام شادند. مردی که خیلی زود به خاطره­ها پیوست و مادرم وقتی دست­هایم را نوازش می­کرد به یاد دست­های او می­افتاد و اشک در چشم­های مضطربش جمع می­شد. حالا او هم دیگر نه مضطرب است و نه گریه می­کند. شاید پدر و دختر در خلوتی نشسته­اند و برای هم­دیگر سیب پوست می­گیرند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 00:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolbehoor&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>kolbehoor</dc:creator>
<guid>http://kolbehoor.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این چه وقت مردن است؟</title>
<link>http://kolbehoor.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;U&gt;در سوگ پرویز مشکاتیان&lt;/U&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمی­خواهم بگریم. دلخورم. عصبانی­ام. از همه­ی شما که چه زود می­میرید. چرا نمی­مانید؟ چرا یکی­تان نمی­گوید این مرگ زودرس از کجا سر بر می­آورد و ما را زانو به بغل به کنج تنهایی پرتاب می­کند؟ آخر این چه وقت مردن است؟ چه رنج­هایی جوانی­تان را به زانو درمی­آورد و بغل­خواب خاموشی­تان می­کند؟ رَنگها، صداها، حرف­ها، سازهای شما که آن­همه شور زندگی برآوردند، چرا مرهم شما نبودند؟ کدام درد بود که غیر مردن دوایی نداشت و مبتلای­تان گذاشت؟ چه زود، چه زود، چه زود می­میرید و چاره­یی جز گریه نمی­گذارید برایم. نه، نمی­­خواستم بگریم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 15:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolbehoor&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>kolbehoor</dc:creator>
<guid>http://kolbehoor.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سهراب شد.</title>
<link>http://kolbehoor.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;نوزده ساله بود&lt;BR&gt;                فقط&lt;BR&gt;که تمام چارراه­ها&lt;BR&gt;                  به ایست رسیدند&lt;BR&gt;و چه می­دانست&lt;BR&gt;اگر تهمینه&lt;BR&gt;          دربه­در راهروها و&lt;BR&gt;          جیره­ی حقوق بشر شود&lt;BR&gt;چاره­یی نخواهد ماند&lt;BR&gt;         جز سیاه آزگار و&lt;BR&gt;                          دادزار&lt;BR&gt;رو با روی عکس « این آخرین عکس فرصت اوست&lt;BR&gt;                            چند وطن مانده به میدان نسبتا آزادی! »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نوزده ساله بود&lt;BR&gt;               فقط&lt;BR&gt;که نامش را به رسانه­ها نگفت&lt;BR&gt;و می­دانست شاید&lt;BR&gt;          اگر  کفش­هایش را از « نه! »&lt;BR&gt;                   به « نیلوفری می­خواهم برای نماز صبح » ببرد&lt;BR&gt;خیابان بهشت هم&lt;BR&gt;          به پزشکی قانونی می­رسد ناچار.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; نوزده ساله بود&lt;BR&gt;                  فقط&lt;BR&gt;که فقط&lt;BR&gt;سهراب شد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 02:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolbehoor&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>kolbehoor</dc:creator>
<guid>http://kolbehoor.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سه شعر فعلا بی نام</title>
<link>http://kolbehoor.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;1)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ساعت­ها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;          لوطی نمی­شوند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تو که پیراهنم را اتو نکنی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و نخواهی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;          مرگ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;          کلاه از سرم بردارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کجا؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو مُهر مانده تا شناسنامه­ات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                   بادبادک شود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                             یا همین بسته­های بازیافتی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زیر خط بوسه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;          انسان کجاست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا بگیر گذر جمهوری&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;          روگذر هم داشته باشد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Aug 2009 19:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolbehoor&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>kolbehoor</dc:creator>
<guid>http://kolbehoor.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هاکی</title>
<link>http://kolbehoor.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اسمش هاکی بود، شاید غلام­حسین هاکی. همه کلاس اول الف بودیم، اول الف دبستان محمدرضا شاه پهلوی، می گفتند: « دبستان شاه! » همه یک معلم داشتیم؛ خانم پاک­دامن. ما را دوست داشت، همه­ی ما را. دوست داشت درس بخوانیم و آدم بشویم. اگر درس نمی­خواندیم و نمی­فهمیدیم که باید آدم شویم؛ مجبور می­شد با کتک آدم­مان کند. ما از همان روز اول آدم شدیم، همه­ی ما. فقط هاکی آدم نمی­شد. هر روز پای تخته سیاه با خط­کش نیم­متری خانم پاک­دامن ( که همه­ی ما را دوست داشت ) کتک می­خورد. خط­کش که بالا می­رفت، خودش را روی زمین می­انداخت و با جیغ و گریه مادرش را صدا می­زد؛ این­جوری: « ننه! ننـــــــــــــــــــــــــه! ننـــــــــــــــــــــــــــــــــه! » خط­کش خانم پاک­دامن ( که می­خواست همه­ی ما آدم شویم ) چندین بار بالا و پایین می­رفت، تند و محکم. هاکی جیغ می­کشید و گریه می­کرد ولی کسی نمی­توانست کمکش کند. گاهی خانم پاک­دامن ( که دوست داشت همه­ی ما درس بخوانیم ) برای  هاکی گریه هم می­کرد؛ ولی باز شاید زنگ بعد یا قطعا روز بعد هاکی را کتک می­زد. باز هاکی پای تخته سیاه خودش را روی زمین می­انداخت و جیغ می­کشید: « ننه! ننــــــــــــــــــــــــه! ننـــــــــــــــــه! » &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هر بار که هاکی کتک می­خورد ما آدم­تر می­شدیم و نمی­دانستیم چرا هاکی آدم نمی­شود. وقتی دل­مان برایش می­سوخت، به او می­گفتیم: « خب به حرف خانم گوش بده تا هر روز کتک نخوری! »  وقتی هم که از جیغ و گریه­اش حرص­مان می­گرفت، مسخره­اش می­کردیم: « بچه ننه! برو شیرتو بخور! تو که عرضه­ی کتک خوردن نداری و با دو تا خط­کش ننه­تو صدا می­زنی! » یا می­گفتیم: « اصلا ننه­ات کجاست؟ تو که دستت بهش نمی­رسه چرا صداش می­زنی؟ » هاکی فقط نگاه­مان می­کرد، همه­ی ما را، که آدم شده بودیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مادر هاکی آشپز دانش­سرای مقدماتی دختران بود، که رو به ­روی دبستان ما بود، که خانم پاک­دامن ( که مجبور بود هاکی را کتک بزند )  هم در همان دانش­سرا درس خوانده بود و معلم شده بود. همه­ی این­ها را ما زنگ تفریح دوشنبه­یی فهمیدیم که پیره­زنی را با لباس چرب و با صورتی عرق­کرده در حیاط دبستان شاه دیدیم که بر کبودی­های بدن هاکی پماد ­مالید و گریه­ ­کرد و به دو از در مدرسه بیرون رفت. همه­ی این­ها را هاکی به ما گفت. و گفت: « وقتی جیغ می­زنم ننه­ام تو آشپزخونه­ است و صدامو نمی­­شنوه. » و گفت: « شما که نمی­دونین چه دردی داره! اگه کتک بخورین ننه­بزرگ­تون رو هم صدا می­زنین چه برسه به ننه­تون! » زنگ تفریح دوم یک روز دوشنبه­ی دیگر کنار آبخوری حیاط دبستان شاه به ما گفت: « من باید درس بخونم، حتا اگه روزی سه بار کتک بخورم و صد بار جیغ بزنم: ننه! ننـــــــــــــــه! ننـــــــــــــــــــه! »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک روز زمستانی چهار سال بعد همه­ی ما در صف کلاس پنجم الف ایستاده بودیم. هاکی در ته صف کلاس سوم جیم ایستاده بود. آقای اردلانی، مدیر دبستان، ( که دیگر کسی نمی­گفت دبستان شاه ) ورود دوباره­ی ما را پس از یک ماه تعطیلی خوش­آمد می­گفت. آقای آرایش، سرایدار دبستان، از نردبان چهل پله­یی بالا رفته بود و با کلنگی کاشی­های آبی­ تابلوی دبستان محمدرضا شاه پهلوی را می­شکست. آقای اردلانی گفت که به کلاس­های­مان برویم و در تمام دفترها و کتاب­های­مان بنویسیم: دبستان دکتر محمد مصدق. همه­ی ما در کلاس پنجم الف در تمام دفترها و کتاب­های­مان نوشته بودیم: دبستان دکتر محمد مصدق؛ و چند خط از انشای « برای انقلاب چه کار کرده­اید؟ » را نوشته بودیم که صدای جیغ و گریه­ی هاکی را شنیدیم. این­جوری بود: « ننه! ننـــــــــــــــــــــــــه! ننـــــــــــــــــــــــه! » &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ظهر یک روز جمعه که همه­ی ما بزرگ شده بودیم و دیگر به دبستان دکتر محمد مصدق نمی­رفتیم در مسیر خانه­های­مان هاکی را دیدیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ــ هاکی! هنوز دبستان دکتر محمد مصدقی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ــ نه! اسمش شده دبستان شهید مصطفی چمران. کلاس پنجم الف­ام! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ــ بالاخره آدم شدی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ــ شما که نمی­دونین چه دردی داره! شما که کتک نخوردین! ولی من باید درس بخونم، حتا اگه روزی سه بار کتک بخورم و صد بار جیغ بزنم: ننه! ننـــــــــــــــــــه! ننـــــــــــــــــــــــــــه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 22:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolbehoor&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>kolbehoor</dc:creator>
<guid>http://kolbehoor.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روایت لحظه یی که پس از آن گریستیم.</title>
<link>http://kolbehoor.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 204px; HEIGHT: 256px&quot; height=505 alt=&quot;&quot; hspace=15 src=&quot;http://www.dibache.com/images/Picturse/shamloo3.jpg&quot; width=237 align=right border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;در مرداد ۷۹ جهان شاملو را از دست داد. این مرثیه را در سوگ آن بزرگ نوشتم و همان روزها در ماهنامه ی فصل سبز ( شماره ی ۵ و ۶ ) منتشر شد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;----------------------------------------------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا باید ساعت مچی­ات را باز می­کردی و روی تاقچه میگذاشتی؛ گذاشتی. آخرین شعرت را به موهای آیدا گره زدی. پرسیدی: « هرگز چنین زیبا بوده­ام آیا؟ » خندیدی؛ نه! لبخندی بر لبت نشست و پرید. ما ایستاده بودیم و بی­هراس می­لرزیدیم. آخر؛ تو زانوی اهانت را شکسته بودی تا بشود سیم­های بریده­ی سه­تار را عوض کرد، کوکش کرد و زخم­های دیروزی پیشانی را در آتشی ریخت که لپ ماه را گل انداخته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ساعت مچی­ات را گذاشته بودی، شعرت را گره زده بودی، لبخندی هم بر لبت نشسته و پریده بود. حالا باید می­رفتی از درگاه بگذری؛ گذشتی. می­خواستی ماهی قرمز هزارساله­یی را که هنوز در آب­های روزهای کودکی­اش باله می­رقصاند، برداری و به خورشید بگویی: « بس است دیگر! پایین بیا! » او دلش هری ریخته بود و آرام از شانه­ات پایین خزیده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما ایستاده بودیم، همه. و نمی­دانستیم آن جامه­ی سپید اجتناب­ناپذیر را چگونه اتو کنیم تا در آن راحت باشی. ( ما را ببخش! راستش چشم دیدن این­همه آسودگی­ات را هم نداشتیم، دست خودمان نبود که! خو کرده بودیم به­جای ما سرت را از پنجره بیرون کنی و بگریی، به­جای ما دندان­هات را بفشاری بر هم و  ـ زبانم لال ـ حتا به­جای ما فحش بشنوی. به همه گفته بودیم چهره­ات نفرین مطهری­ست که عاقبت، دامن تاریخ را خواهد گرفت. )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از درگاه گذشتی، ماهی را برداشتی، به خورشید هم گفتی پایین بیاید؛ بعد آن جامه­ی سفید را پوشیدی و دستی به موهایت کشیدی. دریا تحمل نفس کشیدن نداشت وقتی سرت را بر شانه­یی گذاشتی که هیچ­کدام نمی­دیدیم­اش. گفتی: « می­خواهم مسافری بر شانه­هاتان باشم » این را پیش از آنی که چشم­هات را ببندی گفتی. بستی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چه زمان پرتردیدی، شانه­های ما و سفر تو! تو که سال­ها قلم­دوش­مان کرده بودی تا خورشید ببنیم. تو که دست لورکا را گرفته بودی از سیاه­ترین جنگل سویل آورده بودیش تا کلماتش را مشت مشت توی جیبهامان بریزد. چه شب­هایی! تو می­آمدی، می­بردی­مان آن دورها، کنار آتش­فشان شازده کوچولو و نمی­گذاشتی گلش را بچینیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پاهامان می­لرزد اما حالا که می­خواهی باشد؛ مسافری بر شانه­هامان باش. اما دیگر نگران نباش، دیگر نبین این اشباح سرکوفته را که می­گویند: « می­رود آتش­فشان­های خاموش زمین را بیدار کند! » شاید بشود فکری برای لبخندهای جراحی شده­ی خودمان هم بکنیم، نگران نباش! درخت­ها می­خواهند به سوی حضور تو ریشه بدوانند و زمین عرق خستگی را از پیشانی­ات می­گیرد. دوباره تملک خاک دلپذیر شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه می­گوییم: « سفر بخیر عزیز! سفر بخیر! » پسرم ساعت مچی­ات را نگاه می­کند، می­گوید: « وقت نماز است بابا! بیا وضو بگیریم! » &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Jul 2009 20:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolbehoor&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>kolbehoor</dc:creator>
<guid>http://kolbehoor.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به شاعری که پسرش سیلی خورد</title>
<link>http://kolbehoor.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://jabbarkakaei.blogfa.com/post-112.aspx&quot; target=_blank&gt;آقای شاعر!&lt;/A&gt; در این واقعه اگر نیک نظر کنی پر خویش را هم می بینی. حتا همین سیلی نامه ات نیز نشان می دهد که هنوز چشم بسته مانده ای بر واقعیت روزگاری که در آن از هر سو بر اندیشه و هنر و رای دیگران باران بلا می بارد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای شاعر! امروز نام سهراب اعرابی شعری سربلندتر از تمام سوگسروده هایی ست که در این سال­ها مجال شنیده شدن نیافتند؛ چه رسد به سیلی نامه ها. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عزیز من! آیا آن دردی که تو را به نوشتن این رنج نامه واداشت، از آن نبود که دست سیلی زن از آستین خودت بیرون آمده بود؟ من صورت ماه پسرت را می بوسم و با تمام وجود برای هر دستی که به روی هر جوان عزیز این سرزمین بلند شود از خداوند شفا و هدایت می طلبم ( چرا که نمی توانم حتا آن دست را هم بریده بخواهم ) ولی تو را به جان عزیزت در تمام این سالها که شعرفروشان و هنرپوشان قدرت مدار عرصه را بر هر که غیر از خود تنگ کرده بودند هیچ وقت به خیالت نرسید که شما نیز در هیولا شدن حشرات نقشی دارید؟ نام سلطانپور تو را به یاد چیزی نمی اندازد؟ یاد مختاری دلت را به درد نمی آورد؟ می دانی در روزهایی که شما در محضر از ما بهتران شعر می خواندید و صله می گرفتید شاعرانی که نمی خواستند شعرشان را به سکه ها و صله ها بفروشند به چه رنج هایی محکوم بودند؟ دفعه ی دیگر اگر خدای نکرده پسرت سیلی خورد باز هم می خواهی بگویی پسرم! دست من نبود این دستی که در آستین من بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستی یادت باشد هیچ کس به دلاوران جنگ شک نمی کند ولی من که آن روزها را با آنها زیسته­ام نمی دانم چرا به آنان که عکس آن روزهایشان را امروز منتشر می کنند نمی توانم اعتماد کنم حتا اگر شاعر باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 16 Jul 2009 01:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolbehoor&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>kolbehoor</dc:creator>
<guid>http://kolbehoor.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویا</title>
<link>http://kolbehoor.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;U&gt;&lt;FONT color=#33ff33&gt;این نوشته پاسخی ست به دعوت خانم بیژنی برای رویا نویسی&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پشت چراغ قرمز مانده ام. ثانیه شمار چهار دقیقه است که عدد هفت را نشان می دهد. اتومبیل های پیش رویم را نمی توانم بشمارم. اتومبیل های پشت سرم بوق نمی زنند. گروهبان سفیدپوش راهنمایی و رانندگی به تیر چراغ برق تکیه داده و با دکمه های موبایلش بازی می کند. ( شاید برای کسی که اصلا به من ربطی ندارد که کیست، پیامک می فرستد. ) من چهل و سه دقیقه ی دیگر وقت دارم تا خودم را به سفره ی هفت سین برسانم. کنار همسرم، پسرم، پسر دیگرم. شیشه سمت راست را بالا می برم تا در برابر این همه سماجت درمانده ای که با بسته های بزرگ کبریت، جوراب های سیاه زنانه، آدامس موزی، شاخه های سیاه شده ی رز و دود چشم و گلو سوز برخاسته از قوطی های سوراخ و سیاه شده ی کنسرو در بین اتومبیل های ایستاده پرسه می زنند، شرمنده نشوم. نمی دانم چرا این جوان ویلون نواز سازش را کوک نکرده و به خیابان آمده است. حالا فقط سی وشش دقیقه تا سال تحویل مانده است. دیروز هم چراغ قرمز فرصت رسیدن به شعر بچه ها را از من گرفت. دو هفته پیش چراغ قرمز از دیدار دوستی محرومم کرد و حالا ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلم می خواهد بوق بزنم. دلم می خواهد این چراغ سبز شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;U&gt;&lt;/U&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 23:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolbehoor&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>kolbehoor</dc:creator>
<guid>http://kolbehoor.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شلیک نکنید!</title>
<link>http://kolbehoor.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما به نداشتن حافظه ی تاریخی متهم ایم. این اتهام کمی نیست و تاکنون از هیچ دادگاهی نیز حکم برائت یا مجرمیت خود را دریافت نکرده ایم. تاریخ اما حافظه یی توانمند دارد که هیچ گاه به تعطیلی اش تن نداده است. ما متهمان، با رجعت به همین حافظه ی محفوظ به جبران فراموش کاری های خود، چرا نکوشیم؟ چرا از تاریخ نمی پرسیم: « ای دبیر گیج و گول و کوردل! کی، کجا، شمشیرها یا تفنگ ها پیروز میدان بوده اند؟ » تاریخ از این سان پیروزی ها بی خبر است. آکروپلیس در آتش خشایارشا سوخت اما یونانیان امروز بر ستون های بازمانده اش سقفی از سربلندی و شکوه خود نشانده اند. اسکندر گجستک پرسپولیس را به زیر کشید و در آتش نشاند اما نام و نشان تخت جمشید برای ایرانیان پیام راستی و آشتی ست هنوز. از فتح مصر برای همشهریان ناپلئون سالنی در موزه یی باقی مانده و ستونی در میدانی. از فتح هند برای هم وطنان نادر کوه نوری و تخت طاوسی در کنج موزه یی دیگر. نه ایل خانان چنگیز در ایران به خون نشسته پاییدند و نه سرهنگان هیتلر جز پس کوچه های برلین راهی پیش روی خود دیدند. سرنوشت هیچ میدانی در دست اسلحه ها باقی نمانده است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شمشیرکشان و تفنگ داران، میران پنج روزی اند که به تاخت می آیند و با تاختی تندتر می گریزند. هیچ قوم مغلوبی، معدوم نگشته اند و از زخم و کینه های پنهان کرده ی خویش آتشی سرکش افروخته و باز راه تاریک شده ی خود را روشن کرده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما متهمان به یاد نداریم اما تاریخ به ما می گوید: « جنگ ها در روزگار دراز من به پیروزی نرسیده اند و فاتح هر روزی مغلوب روز دیگری بوده است. » ما متهمان به یاد نداریم اما تاریخ به ما می گوید: « شلیک نکنید! صدای امروز به گوش فردای تان باز می گردد. » ما متهمان به یاد نداریم اما تاریخ به ما می گوید: « جنگ ها را صلح نامه ها به پایان رسانده اند. »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وای بر متهمان امروز اگر مجرمان فردای تاریخ باشند؛ که دیر حکم می دهد و بی فرجام. آنان که می توانند پیش از شلیک فقط دمی در چشم های آرامش خیره شوند و دریابند.     &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 22:25:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kolbehoor&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>kolbehoor</dc:creator>
<guid>http://kolbehoor.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
